زینووی پاپرنی / منوچهر محبوبی
پس از پایان تحصیلاتم عضو تحریریهی "مجله ادبیات" شدم. از یک دنیای کاملا آکادمیک وارد یک دنیای کاملا غیر آکادمیک شده بودم. فکر کنید که از محضر یک کشیش کلیسا به یک موسسه شاد و شوخ منتقل شده باشید (احساس خوبی هم از آن کلمه داشته باشید.)
تا روزی که عضو تحریریهی مجله شدم، سبک من در حرف زدن چیزی بود شبیه این:
" روز بخیر؛ چه کار دارم میکنم؟ مشغول تحریر فصلی در سیر تکاملی سبکهای نثر غراء هستم. اینها بدعتهای مسلماند. من اظهارنظرهای قاطعی کردهام. فقط تعیین هویت انشاها مانده است و نمرهگذاری صفحات مربوط به تکامل تدریجی که باید آن را هم انجام دهم. ضمنا از نقطه نظر انتقاد متن، نظر شما دربارهی به کار بردن آکولاد برای تکمیل لغات ناتمام فصل چهار چیست؟ من روی این مطلب زیاد فکر نکردهام و معتقدم که آکولاد به پرانتز ترجیح دارد."
اما در ادارهی روزنامه ناگهان خود را از هر طرف در میان سیلی از جملات و کلمات رایج و تحتالفظی در محاصره دیدم:
" اوی مرتیکه اون تیکه چل خطیه چی شد؟ سر قلم رفتی؟ ده خطشو بزن. چند خط میمونه؟ سی خط؟ یه پنجاه خطی بنویس! حشو و زوایدشو بزن. خب مرخصی. دنبالهشو دادی به ایوانو؟ الو آره! بابینا کجاس؟ چه کارش میکنن؟ هنوز زیر چاپ؟ نمیخوان ببرن بجوابونندش؟ "
بله ادارهی روزنامه... مثلا توی بار نشستهاید، از هر دری سخن میگویید، ناگهان معاون سردبیر میآید. پیش شما و محرمانه بیخ گوشتان میگوید:
_ مرتیکه! میگم تو اینجا نشستی داری پرچونگی میکنی؛ ولی باید بهت بگم که "گوگول" صد سال پیش یه همچین روزی مرد!
چنان از جا میپرید که انگار سیخونک به شما زدهاند. به فکر فرو میروید، گوگول درست صدسال پیش مرده است. حالا باید چه کار کرد؟ سگ دو میزنید، تلفن میکنید، التماس میکنید، تهدید میکنید، دستور میدهید، کلافه میشوید؛ ولی روز بعد همه چیز مرتب است و روزنامه که درمیآید میبینید یک تیتر بزرگ در سرتاسر صفحه اول توی چشم میزند:
"صدمین سال نیکولای واسیلیویچ گوگول"
اولین کار مهمی که در روزنامه به عهده گرفتم یادم است. یک روز سردبیر به دنبال من و مردی که در قسمت "خانه – زندگی" کار میکرد فرستاد و گفت:
_ بچهها فردا صبح یه سرمقاله میخوام. سوژه "ادبیات و زندگی". برو برگرد نداره. باید مقالهی زنده و قشنگی باشه. پاشنهی گیوه رو ور بکشین. همچی کار بکنین که رو دس نداشته باشه.
مردی که در قسمت خانه – زندگی بود. از آن پاردم ساییدههایی(آب زیرکاه) بود که ککش هم نمیگزید. ولی من از سنگینی وظیفهای که به عهدهمان گذاشته بودند گیج گیجی میخوردم. سرمقالهی که صبح باید حاضر باشد! ادبیات و زندگی! چه بسیار مردمی که بر سر این سوژهها توی سر خودشان زدهاند.
گفتم:
_ تموم شب کارمیکنیم. تو هم بیا خونهی من ولی بذار اول واسهی مواد اولیه بریم کتابخونه.
مرد قسمت خانه- زندگی حرفهای مرا با یک خندهی دوست داشتنی برگزار کرد:
_ اینو باش! میخواد تموم شبو با من کار کنه! مگه شبا کار بهتری نداری بکنی؟ حماقت نکن. نه تو به من احتیاج داری، نه من به تو. من از زندگی خوب سر در میارم ولی در ادبیات بت بتم. بنابراین من ستون اول راجع به زندگی مینویسم. تو از ادبیات سر در میاری ولی از زندگی چیزی سرت نمیشه، بنابراین تو هم ستون دومو راجع به ادبیات بنویس. ساعت دو تو اداره همدیگه رو میبینیم. ماشینش میکنیم و تحویل سردبیر میدیم. خوش باشی!
_ آخه من هیچ نمیدونم؛ قسمت خودمو چه جوری شروع کنم.
_ هه! نمیدونه! اینطوری شروع کن: " از طرف دیگر..." و جنگی برو تو ادبیات.
با حالتی افسرده به خانه آمدم. بدون اینکه شام بخورم (اصلا اشتهایم کور شده بود) و بدون اینکه بخوابم (اصلا خوابم نمیبرد). نشستم پشت میزم، قلمم را زدم توی جوهر شروع به نوشتن کردم.
" ازطرف دیگر، ادبیات هنوز ..." و بقیه مقاله با سلاست تمام ادامه پیدا کرد.
صبح رو بعد که نصفههایمان را به هم وصل کردیم، من شاخ درآورده بود. چفت و جزم به هم چسبیده بود. سردبیر روی میز، جلوی رویش، مقاله قشنگی داشت، سرمقالهای که نقص نداشت.
قدر یک لبخند . امیرکبیر. منوچهر محجوبی