م.ایمیس/ ترجمه ن.مشتاق
جی جی بالارد - نویسندهی بزرگی که در هفتهی گذشته درگذشت- سوالی را مطرح کرد که ذکر آن در اینجا خالی از لطف نیست. تاثیر دنیای مدرن- بزرگراه های بتونی، مرکز خریدها، برهنهنگاری و فناوری- بر روح و روان ما چه بوده است؟ پاسخ این سوال به اشکالی گوناگون خود را در مفهومی پیچیده و گنگ پنهان می کند.
مارتین ایمیس از بالارد به عنوان یک نویسنده گمراه ددخو یاد میکند؛ مردی که در عین حال فردی دوست داشتنی و منظم بود.
نخستین بار بالارد را در نوجوانی دیدم. او دوست پدرم بود. پدرم نخستین آثار او را میستود و او را «تابناک ترین ستاره داستان های علمی- تخیلی» مینامید. بالارد مردی خوش سیما بود و چشمان گیرایش درصورت برافروخته و گردش میدرخشید و با اینکه فرد طعنه گری نبود، استهزای خاصی در صدای محکم و موزونش احساس میشد. از آنجایی که بالارد به شیوه آزمونگری- که پدرم آن را «سر به سر خواننده گذاشتن» میخواند- متمایل شد دوستی میان آن دو چندان دوامی نیافت. با این همه دیدارهای من و جی جی بالارد کماکان ادامه پیداکرد چراکه به رغم وجهه عجیب و غریبش در افواه، من او را مردی دوست داشتنی و ستودنی مییافتم.
دنیای تخیلات او هنوز تحت تاثیر زندگیاش در زمان جنگ در شانگهای- زمان رانده شدنش از ژاپن و پناهنده شدن به چین- بود. او در آن زمان 13 سال داشت و در یک پناهگاه جنگی- به قول خودش در یک خانواده بزرگ زاغه نشین- زندگی میکرد. فقط زندگی در آن پناهگاه نبود که بر شخصیت او اثری ژرف گذاشت بلکه بی ارزش شمرده شدن نوع بشر- چیزی که در سراسر کودکی اش با آن مواجه بود- روح جوان او را حساس و آزرده کرد. خود بالارد به من گفت هر روز در راه مدرسه حمالهای زیادی را در چندقدمیاش میدید که زیر فشار بار له میشدند و همین طور جنازههایی که تازه سرد شده بودند. سپس سر و کلهی ژاپنیها پیدا شد؛ کسانی که به گفته بالارد با خشونتهای معمول زندگی روزمره مردم جوامع عقب مانده بیگانه بودند. آری به راستی این سیهروزیها در چشم مردم جوامع مردمسالار افسانهیی بیش نبود.

نکتهی جالب آنکه از هر دو رمان معروف بالارد فیلم ساخته شد؛ «امپراتوری خورشید» توسط استیون اسپیلبرگ (هنرمند اساساً خوش بینی که از به تصویر کشیدن زاویههای تاریک تاریخ واهمه نداشت) و «تصادف» به وسیله دیوید کراننبرگ (یک هنرمند تلختر و متخصص فیلم ساختن از رمانهای غیرقابل تصویر شدن). رمان «تصادف» بیش از سایر آثار بالارد شیوه نوشتاری او را نشان میدهد. نویسنده در این داستان که به یک تصادف جادهیی مربوط میشود به خواننده یادآوری میکند ریشه لاتین واژه وسواس (آبسشن) همان «آبسیدر» به معنای «محاصره کردن» است و حتی خود بالارد هم در محاصره وسواسهایش قرار دارد. وضعیت و حالت داستان از نظر او یکی هستند. وی به طور قراردادی علاقه کمی به موجودات بشری دارد (در آثار او اثری از دیالوگ نیست)؛ او به شکلی سبعانه بصری است.
بالارد در «امپراتوری خورشید»- موفق ترین اثر خود- حتی طرفداران وفادارش را نیز شگفت زده میکند. چنین مینماید که رمان یادشده به رغم وضعیت و ماجراهای غریبش به وضوح اثری واقعگراست، یعنی در حقیقت چیزی مغایر با کیش و مکتب فکری بالارد. به زعم صاحب نظران، این امپراتوری نشان میدهد تخیل نویسنده چگونه میتواند در قالبی چنان مضحک، جهان را به گونهیی دیگر بازنمایاند. به نظر منتقدان، نویسنده با نوشتن این اثر همچون کاهنی تقلبی بودن جادویش را فاش میسازد.
بالارد نوشتن را از داستانهای علمی- تخیلی آغاز کرد. وی در ابتدا قصههایی کوتاه با مضامینی آشنا همچون ازدیاد جمعیت، فساد اجتماعی و مطالبی از این دست- ویژه ژانر داستان علمی- تخیلی- نوشت. اما به این محدوده قانع نشد و با نوشتن چهار رمان «آخر الزمان بیفروغ؛ بادی از ناکجا» (1961)، «دنیای مستغرق» (1962)، «خشکسالی» (1964) و «دنیای بلورین» (1966) -که در آنها دنیا با باد، آب، گرما و معدنی شدن نابود میشود- مرزهای داستان علمی- تخیلی را در این نوع ادبیات شکست.
پس از آن وی وارد وحشیانهترین دوران زندگی خود شد و در اوائل دهه 1970 «نمایش سبعیت» را نوشت. دو داستان «پوست کشی شاهزاده مارگرت» و «چرا میخواهم دانلد ریگان را بیچاره کنم» به این کتاب شکل یک مجموعه داستان بخشید.
سپس روح "دوران بتون آرمه" بر ذهن نویسنده سایه انداخت. چیزی که در داستان «تصادف» (1973)، «جزیرهی بتون» (1974) و «آسمانخراش» (1975) نمود پیدا کرد.
دورهی بعدی با عنوان یک داستان دیگر تکوین یافت؛ «افسانههایی از آیندهیی نزدیک» (1982). وی تا زمان مرگ خود کماکان در همین دوران به سر میبرد. با این حال فضای آخرین اثر بالارد- شرح حال زیبا و تکاندهندهی «معجزات زندگی» که سال بعد منتشر شد- به دوران یاد شده مربوط نمیشود. رمانهای پایانی این نویسنده- «شبهای کوکائین» و «جزایر کن علیا»- در مورد نیاکانگرایی مستعمرات مرفه و فوق ممتازی نوشته شده بود که در آیندهیی نزدیک به وجود میآمدند.
بالارد با طرح این سوال که «اثر وضعیت مدرن دنیا بر روان بشر- و همچنین بر پیکرهی متحرک بزرگراهها، معماری فرودگاهها، فرهنگ مراکز خرید، برهنهنگاری و فناوری- چیست؟» بار دیگر مهارتهای کاهنانهی خود را آشکار ساخت. با این همه پاسخ به سوال پیچیده مینماید و جواب قطعی آن اشکال ذهنی گوناگونی به خود میگیرد. وی با گذار از مرزهای قواعد انعطاف ناپذیر داستان نویسی علمی- تخیلی ادعا میکند باید فضای بیرون را فدای «دنیای درون» کرد؛ گفتهیی که همواره او را به چالش کشیده است.
اما شکی نیست که بالارد همیشه به عنوان اصیلترین داستان نویس انگلیسی قرن بیستم در یادها خواهد ماند. به زعم او نویسندگان باید یک تنه به میدان بروند و از مخاطبان خود جربزهی بیشتری داشته باشند. یاد او به عنوان یگانه «دلاور» ژانر داستانهای علمی- تخیلی گرامی داشته خواهد شد؛ زیرا هیچ نویسندهیی به اندازهی او دور و در عین حال قابل لمس نبوده است. بالارد یک جادوگر بود. چنین است که کسانی که فکر میکنند میتوانند راه او را بپیمایند؛ ابلهانی بیش نباشند(!). او همتا ندارد. نثر سره و ناب او عجیب، تاثیرگذار و سنگین است و نوشتههایش تجلی تخیل عجیب و پیچیدهی او هستند.
بالارد نمایندهی یک نویسندی بزرگ و پیرو خط فکری "گوستاو فلوبر" است- کسی که هرچند زندگی منظم و پیش بینی شدهیی داشت؛ ولی در دنیای نویسندگی وحشی و گمراه بود- وی در پانسیونی در شپرتون- که دانرومین نیز خوانده میشد- زندگی میکرد.
من در سال 1984 شرح مفصلی از زندگی بالارد نوشتم. او مرا یک «شیفته تصادف» سوربنی مینامید که عقب یک نویسندهی معتاد و مزاحم آمده است. اما آنچه من جلوی رویم میدیدم یک آدم تپل گرد قبراق مثبت اندیش بود که در حومهی شهر زندگی میکرد. مردی که در سال 1964 همسرش را از دست داده و هر سه فرزندشان را تنهایی بزرگ کرده بود. از او پرسیدم لابد زندگی سختی داشته است. او در پاسخ گفت؛ «سخت؟ زندگیام مثل جنگ استالینگراد بود.» اما همه چیز بر بیعیب و نقص و ستودنی بودن پدرانگی او گواهی میداد.
آخرین دیدار من و بالارد به سه سال پیش باز میگردد. یعنی زمانی که من به همراه او، همسرم، دوستانمان ویل سلف و دبورا آر در رستورانی شام میخوردیم. در آنجا او با شجاعتی که فقط خاص خودش بود- در حالی که حزن و اندوه در صدایش (مردی که عاشق زندگی بود) موج میزد- به ما گفت به گفتهی پزشکان دو سال بیشتر زنده نخواهد ماند.
اعتماد