
امریکای لاتین را که میشنوی به یاد سرکوبهای سیاسی و جنگلهای منطقه حاره، کوکائین و آیینهای عجیب و غریب و تقاطع فرهنگها و آیینهای مختلف آلخوکار پانتیه، خوان رولفو، آستوریاس میافتی!
همه اینها باهم عرصه را برای ظهور فردی به نام گارسیا مارکز فراهم میکنند که انگار در این میان نسبت به نویسندگان از بخت و اقبال افزونتری برخوردار بوده است.
تقریباً همه آنچه که نوشته است، بلافاصله به زبانهای انگلیسی و فرانسه ترجمه شده است.
تقریباً همه آثار داستانی یا غیرداستانی که به قلم مارکز منتشر گردیده، به فارسی ترجمه شده است و این موضوع سایر نویسندگان امریکای لاتین را شامل نمیشود.
در ایران هم برخی ترجمههای پراکندهی قاسم صفوی و نورایی در نشریات ادبی منتشر میشد.
"صدسال تنهایی" اما نامی بود که خیلیها را به خواندن وسوسه میکرد. یحتمل بهمن فرزانه هم با همین وسوسه به سراغ ترجمه آثار گارسیا مارکز رفت.
مارکز نویسندهای چپگرا بود که طبق مصوبات کنگره امریکا اجازه ورود به قلمرو ایالات متحده را نداشت و یار غار فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا و همرزم او ارنستو چهگوارا به حساب میآمد. به همین دلیل در کنار بخت بلند و نام و آوازه انقلابی مورد توجه عموم علاقمندان سیاسی هم قرار گرفت.
چهار ترجمه از صدسال تنهایی وجود دارد. ترجمههای بهمن فرزانه، کیومرث پارسای، محمدرضا راهور و دکتر محسن محیط.
که توصیه میشود اگر سراغ این کتاب میروید، فقط سراغ ترجمهی «بهمن فرزانه» بروید.

ارائهی خلاصهای از این کتاب، بسیار دشوار است و علت آن هم علاوه بر حجیم بودن آن، تعدد شخصیتها و وقایع رمان است که همگی در شاخهی اصلی داستان هستند و حذف هرکدام معادل نادیده گرفتن پارهای از زمان است.
"صدسال تنهایی" در ژانر «رئالیسم جادویی» قرار میگیرد. یعنی در آن، جهانِ خارج در مقابل جهانِ داستان هویت خود را میبازد. برخلاف مؤلفههای داستان رئالیستی(واقعگرا)، هراتفاقی هرچند هم بسیار دور از ذهن، اما منطق داستانی دارد و باورپذیر است؛ و اینگونه است که بازگشت مردهای به جهان زندگان یا تولد فرزندی که دُم دارد و یا کارساز نبودن گلولهای در سینهی انسان همگی باورپذیر و محتمل جلوه خواهد کرد.
صد سال تنهایی تابوی پوزیتیویسم را میشکند. عینی گرایی رمانهای اروپایی با نوشتن این رمان شکسته میشود و نسلی جدید از رمان را در اواسط سدهی بیستم متولد میکند.