محمدکاظم کاظمی
شام است و آبگینهی رویاست شهر من
دلخواه و دلفروز و دل آراست شهر من
دلخواه و دلفروز و دل آراست شهر من
یعنی عروس جملهی دنیاست شهر من
از اشکهای یخ زده آیینه ساخته
از خون دیده و دل خود خینه{حنا} ساخته
اندوهگین نشسته که آیند در برش
دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش
**
دنیا برای خام خیالان عوض شده است
آری، دراین معامله پالان عوض شده است
دیروزمان خیال قِتال و حماسهای
امروزمان دهانی و دستی و کاسهای
دیروزمان به فراق برادر فرا شدن
امروزمان به گور برادر گدا شدن
دیروزمان به کوه آتش فروشدن
امروزمان عروس سرچارسو شدن
گفتیم «سنگ بر سر این شیشه بشکند
این ریشه محکم است، مگر تیشه بشکند»
غافل که تیشه میرود و رنده میشود
با رنده پوست از تن ما کنده میشود
با رنده پوست میشوم و دم نمیزنم
قربان دوست میشوم و دم نمیزنم
**
ای دوست! این سراچه و ایوان مبارکت
یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت
یک سالم و عصاکش صدکور و شل شدن
میراث دار مردم دزد و دغل شدن
سهم تو یک قمار بزرگ است، بعد از این
چوپان شدن به گله گرگ است بعد از این
یا بره میشوند و دراین دشت میچرند
یا این که پوستین تو را نیز میدرند
حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان
این لقمههای مفت نیفتد ز چنگشان
شاید رهاکنند همه رخت و پخت خویش
اما نمیدهند ز کف تخت و بخت خویش
دستار اگر که در بدل هیچ میدهند،
شلوار را گرفته، به سر پیچ میدهند
سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی
**
ای شهر من! به خاک فروخسب و گنده باش
یا با تمام خویش، مهیای زنده باش
این زنده میتراشد و زیبات میکند
آنگه عروس جملهی دنیات میکند
تا یک دوگوشواره به گوش تو بگذرد،
هفتاد ملت از بر و دوش تو بگذرد
**
صبح است و روز نو به فرا روی شهر من
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من...