امین جعفری
نمیشود تو رد شده باشی و
گلهای وصلهی خورده خیابانی
سر برنگردانده باشند
حتی باور نمیکنم
این روزهای بیبرکت
زیر بال بابونههای باران نخورده را
نگرفته باشی
هر چقدر این روزها
چهل ستون آگهیهای گمشده روزنامهها
به جای آنکه دنبال تو بگردند،
به یک همکار
ترجیحاً خانم نیازمند باشند،
هر چقدر درختهای این حوالی و
هر چه حوالی
خشکیده قد کشیده باشند
بیشتر از تمام عمرشان برگ بریزند
و سرفههای سوفورها را
به واژهآراییهای شاعرانه اضافه کنند،
حتی میز و نیمکتهای بیخیال مدرسهها هم
به همین تصور آمدنت
به درختانگی بر میگردند
ریشه میدوانند
و ساقه بر دست میگیرند
حتی همین حالا
که پیرزنهای آبادیهای کدام آبادیهای دنیا
در سوگ جوانمرگهای خود
دستهایشان را میچرخانند و
رود رود گریه میکنند
حتی همین حالا
که طبیعیترین آدمهای دنیا
مصنوعی راه میروند،
دختران همین کدام آبادیها
نذر آمدن توست
قالیهایشان را
به دار میآویزند
حتی همین حالا
که یک عده تو را به خط نستعلیق مینویسند و
تجوید نامت را درست رعایت میکنند
و آن سوی ماجرا
تمام همتشان را
به مواظبت از میزهای موازی گره میزنند
و آنسوتر ماجرا
به قیمت ترور درختها
ادامه حیاط میدهند،
منتظر بزرگترین سورپریز
که باید واژه فارسیاش را پیدا کنم ماندهایم
تا مجبور نباشیم
در سلام اول سال
در باغ سفرههایمان
سیر و سرکه بچینیم
ما به هیچ دستی از دوستی ایمان نداریم
تنها دستهای توست
که بر دل هر روز سوختهی این همه آدم
بخشپذیرند.