سید محمدجواد میری / برای روزنامهنگار عراقی "منتظر الزیدی" و کفشهای نجیبش

از پل صراط لیزتر است؛
تا آخرِ این خط را
تنها کسانی با ما میدوند
که پابرهنه باشند
کفشهایت را بکَن
*
فاخلع نعلَیک،
انّک بالواد المقدّس ِ طوا...
دیگر نپوش!
اِذهب الی فرعَون
انّه طغا...
*
یک لحظه دیدی
"دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت"
*
این یک دو لنگه کفش
کجا کفاف میدهد
انتقام ِ چکمهها و لگدها را؟
بیشتر بزن
*
شک ندارم طواف را ناتمام گذاشتی
و از سر پیچ عرفه برگشتی
تا خودت را
به رمی شیطان بزرگ برسانی
*
راست گفت دولت عراق
اقدامت بی"شرمـ"ـانه بود.
آری، هماره
شرم باد دیپلماسی را
*
پرتاب پرتاب است؛
فلسطینی و سنگ
عراقی و کفش.
راستی که با آن کفشهای نجیب
کشف عجیبی بود
انقلاب کفش
*
تو بیتقصیری
کیست که نداند
کفش خدا بود
بر سر سگ خدا
*
هی آقای بوش!
شما در مقابل دوربین مخفی هستید
این همه که شخم زدید زمینهای عراق را،
جگر "الزیدی" را ندیده بودید؟
سلاح هستهای این بود

بوش میرود
و آقا
بوش میآید
وقتی "منتظر"، تو باشی
*
میترسم عارِشان بیاید
سوسکهای فربهِ بغداد
از این که با کفش "بوشکُشی" بمیرند
*
که میداند؟
شاید که نگین سلیمانی عراق
در دست نسل توست
داوود هم جوانکی بود
وقتی که بر سر جالوت کوبید
*
حالا میفهمم چرا
حکومت پیش علی(ع)
از "این لنگه کفش" هم بیارزشتر بود
*
روسیاهیمان را
پیشکش تو میکنیم
کفشهای مکاشفهی شفافت
واکس که میخواهد؟
*
تو آلت دستی
تو حتی شریک جرم هم نیستی
و ما رمَیتَ اِذ رمَیت
ولکنّ اللهَ رما
سید محمدجواد میری