مهدی نورمحمدزاده
چند روز است که دیگر تحمل شنیدن اخبار غزه را ندارد. موقع پخش اخبار گوشه اتاق بغض میکند و کتاب شیمیاش را ورق میزند. بدجوری نگرانش هستم. یک چشمم به تصاویر بمباران غزه است و چشم دیگرم به کتاب شیمیاش که توی دستهای عرق کردهاش گیر افتاده است. عناصر ستون پنجم جدول مندلیف را از کتابش مرور میکنم. «نیتروژن» و... و «آرسنیک»... یک خانه جدول خالی است... «فسفر» را پاک کرده است!
***
امروز برای ملاقات دوستم «اسما» به بیمارستان رفتیم. هواپیماهای اسراییل اسما را زخمی کردهاند. اسما خیلی خوب «لی لی»بازی میکند. همیشه من را میبرد. برای همین هم من از دستش عصبانی میشوم. توی بیمارستان فقط گریه میکرد. مادرش نمیگذاشت که پتو را از پاهایش کنار بزند. موقع خداحافظی رو به من کرد و گفت: «راحله... از این به بعد دیگه همیشه تو برنده میشی..!»
***
توفیق گفته بود:«پیروز خواهیم شد!». فاروق گفت:«پیروز می شویم!». مادر روی تخت بیمارستان جیغ میزند:«پیروزیم!»... و من که عازم جنگ با تانکهای اسراییل هستم، بالای وصیتنامهام مینویسم:«بسم رب الشهدا...».
***
شبها از ترس بمباران نمیتوانیم بخوابیم. مادر دلداریمان میدهد و قصهی موسی را برایمان تعریف میکند. دیروز، تا قصه سحر ساحران فرعون را تعریف کرد هواپیماهای اسراییل حمله کردند. صدای بمبها وحشتناک بود. سقف خانهمان میلرزید. همه توی آغوش مادر جیغ میزدیم...
امروز هم دور مادر حلقه زدهایم. مادر از عصای موسی میگوید. عصایی که اژدها شد و سحر ساحران را بلعید... صدای چند غرش قصه مادر را ناتمام میگذارد... مادر تکبیر میگوید... موشکهای حماس نعره میکشند... اشک شوق از چشمهایمان جاری میشود!
***
شمرده و بلند، دوباره میخوانم:«...کشورفلسطین توسط اسراییل غصب شده است...»
بچههایی که عقب ماندهاند، سمعکشان را توی گوششان فشار میدهند تا کلمات را دوباره بشنوند و املایشان را تکمیل کنند. ورقهها را جمع میکنم و شروع میکنم به تصحیح. چند تایی از بچه ها به جای فلسطین، غزه نوشتهاند! بعضی هم اسراییل را آمریکا شنیدهاند!
مهدی نورمحمدزاده