اختصاصی / به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت احمد اللهیاری
از جوانترها که هجوم آوردند به طرف شعر ـ مثل یک دستهی سرگشتهی گنجشکهای دم غروب ـ و در اصطلاح به اسم «موج نو» شهرت یافتند ـ به محض این که «سنگ حادثه و نقد و چوب و ترکه بازخواست ادبی» مطرح شد این همه گنجشکهای پر قیل و قال ـ درست مانند اینکه سنگی به سویشان پرتاب شده باشد، هر کدام به سویی گریختند. (و سوای عدهای که بالشان شکست و خونین و مالین بجای ماندند و دل بر هلاک ـ که بماند) ـ و بعد ـ دیدیم که عدهای از آنها به «انزوای ذهنی» پناه بردند و دنیایی ـ «به دروغ درونی» ـ در لعاب کلمات و لغات و اصطلاحات ـ حرفهای خام در زرق و برق لغاتی که از «فرهنگهای قطور فارسی» بیرون آورده بودند و ترکیبهای نامأنوسی از کوک زدن لغات و اصطلاحات و افعال به هم دیگر ـ که یعنی شعر.
از این موج جماعتی بالکل تغییر روش دادند ـ نه اینکه مأیوستر شده باشند ـ بلکه خودشان را با نوعی موازین شعری تطبیق دادند ـ و ماندند عدهای که تنها با صمیمیت و صداقتشان ماندند و با نوعی پشتکار و علاقه که «احمد الهیاری» از آن جمله جوانهاست.
شعر او به غایت از «معصومیتی» اندوهگنانه برخوردار است. معصومیتی که گویی با کودکی این شاعر پیوند دارد و جابجا حاوی ملال و درد جوانی است که آنچنان با شتاب آمده است که گویی میخواهد که سالهای حادثهی محیط را (که او در کودکی گذرانده است) به یکباره تجربه کند و با آنکه خالی از تجربهی علمی آنگونه دغدغههاست، ولی شعرش با نوعی صداقت و مطالعهی صمیمانهی محیط و تاریخ ـ بیان این لحظات است:
شب در وسع خویشتن بود و ما
آوازهای تلخ مصیبت بودیم
در جستجوی خویش...

احمد اللهیاری . دهه40
جای توجه است که این نیت شاعر عالمانه و آگاهانه است؛ چرا که از او میشنویم که با سرودن شعر میخواهد «لحظههای تاریخی جامعه»ی خود را لااقل برای خودش ضبط کند و این جوان، که اینسوی سال 45 ایستاده است؛ نگاهش به آن سرگشتهی «قبادیانی» است که در آنسوی قرنها، هنوز زمزمهاش که نه، بلکه فریادش به این سوی تاریخ میرسد و بر گوش جان مینشیند.
گفتیم صداقت، صمیمیت و پشتکار و آشتی با مفاهیم محیط و تاریخ و مردم و این تنها بهانهای بود که نبض «موج نو» میتوانست همراه با آن به آرامی بزند و زنده بماند و به نوعی هذیان کشیده نشود و «الهیاری» چنین کرد و ماند. گو اینکه ـ در بیان این «درد» این گفتن و «چه باید کردنها» و غلوی که در «فریاد» میکند (و گاهی آدمیزاد را در صداقت آن به شک میاندازد که میخواهد نعره بکشند یا آواز بخواند) کمی «ناشی» و اصلاح کنیم «کودکانه» مینماید و شاید عیب او در این باشد که احمد بجای «مطالعه» برای باور کردن شعرش و گفتگو دربارهی «چگونگی تلطیف شعرش و ناب گرداندن آن، دست به مطالعاتی میزند که هر چند لازمهی دانش شعری است؛ ولی برای شعرش (حداقل از نظر وقتی که برای اینگونه مطالعات و گفتگوهای نیمه لازم میگذارد) چندان مفید نیست.
درست است که دوستداران شعر، که چنین شاعری و معدودی دیگر از میان خیل جوانان را پذیرا شدهاند و عیوب و ضعفهای احتمالی اشعارشان را به گرمی و تب و داغی و صمیمیت و مهربانی مضمون و شور و شوق آن نادیده میگیرند؛ ولی نبایستی فراموش کرد که چند صباحی دیگر نوبت ارزیابی قطعی کار آنهاست؛ که بروند و یا بمانند. راهشان صحیح است یا ناصواب، و آنوقت هر گونه ارفاقی به آنها، ظلم بر جوانانی است که پس از اینها در راه شعرند.
«الهیاری» چون دیگر دوستانش که با آگاهی و هشیارانه به شعر امروز روی آوردهاند و میخواهند شعر «سلاحی» در دستشان باشد و احیاناً «شمشیری» بر شال کمرشان، یادشان نرود که این «شمشیر» دو تیغه دارد، مواظب باشند که اگر آنرا خوب بکار نبرند، تیغهی دیگر، دارندهی شمشیر را به خاک هلاک خواهد افکند!