به مناسبت درگذشت اسماعیل فصیح
اسماعیل فصیح برای ما یعنی خاطرات نوجوانی. زمانیکه رسالت رمان برای ما تنها سرگرمی بود و جذابیت، آثار فصیح، این نیاز را بهخوبی برآورده میکردند؛ هرچند که به واقع چیزی فراتر از آن نیز بودند. آثار فصیح دریچهای بود برای رسیدن به ادبیات جدی و جالب آنکه در اغلب رمانهایش، شخصیت اصلی در کنار ماجراهایی که از سر میگذراند، یک شاهکار ادبی را در دست خواندن دارد؛ اثری که ارتباطی درونی و محتوایی با اصل رمان پیدا میکند. این تمهید از سوی دیگر بهطور غیرمستقیم، میتواند برای خواننده به کدی بدل شود، جهت رفتن بهسراغ آثاری جدیتر که فصیح، واسطه آشنایی با آنها شده است. هرچند که این ادبیات جدی، در درازمدت میتوانست مخاطب را از آثار او دور کند، اما با این حال آثار فصیح در آن حد و اندازهای بود که هرقدر هم که از آن نوع ادبیاتی که نمایندگی میکرد، دور میشدیم بازهم خواندن آثار او آزاردهنده نمیشد که هیچ، بلکه کم وبیش مطلوبیت گذشته را نیز داشتند. حالا فصیح رفته، اما کتابهایش، ضعیف یا قوی، باقی است؛ پلی که ادبیات سرگرم کننده (اگر نگوییم عامهپسند) را به ادبیات جدی پیوند میزند.

اسماعیل فصیح نویسندهای پرکار بود. آثار بسیاری از او برجای مانده است، با تیراژهای بالا، چاپهای مکرر، مخاطبانی بسیار و... خب یک نویسنده بیشتر از این چه میخواهد؟ اگر بحث ارزشهای ادبی و ماندگاری نیز در میان باشد، در کارنامه فصیح به چنین آثاری نیز بر میخوریم که لااقل در محدوده رمان معاصر ایران، میتوانند آثاری ماندگار بهحساب بیایند؛ حتی اگر از از قلههای ادبیات داستانی معاصر نباشند.
فصیح در نوع خود، نویسندهای منحصر به فرد در ایران بود؛ چهرهای که لااقل در دورهای از فعالیت خود بدل به نویسنده ای حرفهای به معنای درستش شد و این یکی از همان چیزهایی است که اغلب خلاء آن را در ادبیات ایران احساس کردهایم. به هرحال در ادبیات معاصر، نویسندهای نداریم که همتای او آثاری بسیار سرگرمکننده و جذاب بنویسد که ساعتها مخاطب را به خود مشغول کند و در عین حال آثار پیشپا افتادهای هم نباشند، برخوردار از ادبیات و اغلب آنها در نوع خود، قابل بررسی و تحلیل هم باشند.
فصیح چند باری هم کوشید که آثار متفاوت و درخشانی بنویسد، هرچند هربار بهدلیلی این آرزوی او محقق نشد بهویژه در رمان «فرار فروهر». اگر فصیح در این زمان دچار پرگویی نبود و در نصف حجم فعلی کتاب، با زبانی موجز و ساختاری منسجم، آن را به سرانجام میرساند، فرار فروهر میتوانست به متفاوتترین اثر او و یکی از رمانهای برجسته معاصر بدل شود که نشد؛ هرچند تنها جایزه مهمی که فصیح گرفت، برای همین کتاب توسط گردانندگان گردون به او اهداء شد. نکته آنجاست که فصیح گونهای دیگر از ادبیات را نمایندگی کرد؛ ادبیاتی که گویی قرار نیست شاهکاری خلق کند که مقبول طبع منتقدان و خوراک نقدهای بسیار جدی ادبی باشد؛ ادبیاتی متوسط که مخاطب اصلیاش در حد وسط قرار دارد؛ نه سلیقهای آنقدر نازل دارد که رمانهای عامهپسندانه را طلب کند و نه آنقدر ایدهآلگرایانه به رمان نگاه میکند که مخاطب آثار نخبهپسند باشد. داستانهای فصیح این قابلیت را داشت که برای طیفهای مختلف دوستداران ادبیات داستانی متضمن جذابیت باشد. کارهای وی سلیقه مخاطبان رمان عامهپسند را بالاتر میبرد، اما سلیقه کسی را که رمان جدی میخواند پایین نمیآورد؛ هرچند که در بیشتر این آثار جز سرگرم شدن عایدی زیادی برایشان نداشت. آثار فصیح میتواند خوراک دلپذیر رویاییترین دوران کتابخوانی هرکسی باشد؛ یعنی دوران نوجوانی یا جوانی و زمانی که اصل، لذت بردن است تا چیزهای دیگر. فصیح در اغلب آثارش به بهترین وجهی در خلق این لذت و سرگرمی موفق بود.
اما با این حال او در برخی آثار خود تا مرزهای خلق رمانی شاخص پیش رفت که «دلکور»، «ثریا در اغماء» و «زمستان 62» و حتی فرار فروهر که اگر سر و کله جلال آریان و کارگاهبازیهایش در آن پیدا نمیشد و به همان یادداشت استاد روانپریش بسنده میکرد، از این جملهاند.
فصیح شیفته ادبیات آمریکا و بهویژه ارنست همینگوی، ریموند چندلر و دشیل همت بود و در آثار خود به اشکال مختلف از آنها تأثیر پذیرفت. رد این ارادت و شیفتگی را در نثر، شکل روایت، فضاسازی، شخصیتپردازی و... آثارش میتوان مشاهده کرد. او در نثر متأثر از هینگوی بود؛ ساده مینوشت و با استفاده توصیفاتی گزارشی در دیالوگنویسی نیز دنبالهرو او بود. هرچند نثر او پاکیزگی و استواری همینگوی را ندارد. البته نباید استادی همینگوی را که از معمولیترین دیالوگها، برای خلق بدیعترین گفتوگوها در تناسب با کاراکترها و موقعیتهای داستانی بهره میبرد از او انتظار داشت. حاصل کار فصیح از این منظر، دارای مشکلاتی زبانی نیز بود. تبحر او در دیالوگنویسی به اندازه چیرگی وی در داستانپردازی نبود. ساختار ماجرایی و معمایی بسیاری از داستانهای او نیز شباهتهای بسیاری با الگوهای مورد استفاده چندلر و همت داشت و پر بود از ماجرا و حرکت بیرونی در داستانی با ساختار پلیسی. قهرمانان آثار او نیز در شخصیتپردازی، به برخی از قهرمانان شکست خورده و تنهای آثار همینگوی پهلو میزنند. او در مورد قهرمان ثابت برخی آثار خود (جلال آریان) بهطور جدی به فیلپ مارلو و سام اسپید نیز نظر داشته است؛ آدمی تنها و تلخاندیش که جهانبینی و اصول خاص خود را دارد و کلامش از طنزی تلخ و گاه گزنده برخوردار است.
فصیح در پسزمینه طرح کلی آثارش همان الگو و روشی را در پیش گرفت که در ادبیات جهان چهره شاخصش امیل زولا بود. وی اغلب رمانهایش را حول محور اعضای یک خانواده مینوشت و به روایت سرگذشت چند نسل از این خانواده میپرداخت. اکثریت قریب به اتفاق آثار فصیح نیز از پسزمینهای اینچنین برخوردارند و اعضای خانواده ارباب حسن آریان، شخصیت رمانهای او را میسازند. او در طرحریزی این خاندان تا حد زیادی از اعضای خانواده پرجمعیت خود و آنچه بر آنها گذشته است سود برد و با در آمیختن واقعیت و تخیل، شخصیتهایی را ساخت که گاه به نمونههای واقعی بسیار نزدیکند و گاه هم آنقدر دور که طرح کمرنگی از آن برجای مانده است. او حتی جغرافیای محل زندگی این خاندان را هم از واقعیت وام گرفت و محل وقوع اتفاقات برخی از رمانهایش را به محله زادگاه خود، یعنی درخونگاه برد و زندگی چند نسل از این خاندان را بازگو کرد.
با همان نخستین اثرش، «شراب خام» (1345)، جلال آریان را معرفی کرد که بعدها بهعنوان شخصیت مرکزی و ثابت بسیاری از رمانهایش از او بهره برد که همچون کارآگاهی درگیر ماجراهایی میشود که برای دوستان و نزدیکانش رخ داده است و در پی کمک و حل مشکلات آنها و کشف واقعیت برمیآید؛ شخصیتی که بسیاری او را معادل داستانی خود فصیح میدانند. جلال آریان نیز مثل خود او کارمند شرکت نفت بوده، در آمریکا تحصیل کرده، همسر اروپاییاش را هنگام زایمان از دست داده، در محله درخونگاه به دنیا آمده و حتی نام پدرش ارباب حسن است؛ با همان پیشینه و خاستگاه فرهنگی، اجتماعی و... به این ترتیب هرچند جلال آریان در برخی رمانهای او کاملا در بستر داستانی تخیلی حرکت میکند، ولی در برخی رمانها نیز همچون «عشق و مرگ» (1386) راوی ماجراهایی است کاملا مبتنی بر واقعیت است.
فصیح در دومین کتابش که مجموعه داستانی است به نام «خاک آشنا» (1349)، طرح خاندان آریان را پیریزی کرد. ارباب حسن از روستا به شهر میآید، قهرمان کشتی میشود، کسب و کاری راه میاندازد که رونقی میگیرد و... داستانهای این مجموعه به برشهایی شکل نیافته و پراکنده از رمانی میمانند که بهدلیل ارتباط تنگاتنگ مضمونی با یکدیگر، موجودیتی مستقل بهعنوان داستانی کوتاه پیدا نمیکنند.
با این مجموعه پیداست که فصیح در داستان کوتاه تبحر چندانی ندارد و هنر او در داستانپردازیهایی است که در رماننویسی جواب میدهد. انتشار دلکور (1351) که از جمله بهترین آثار اوست، شهرتی برای او در محافل ادبی بههمراه داشت؛ اثری که از او چهره داستانگویی چیرهدست را بهنمایش میگذارد؛ چهرهای که تا پایان عمر نیز با او در داستاننویسی باقی ماند. در دلکور زندگی نسل دیگری از این خاندان روایت میشود که درگیر جبر وراثت و سرشت تقدیری زندگی است. کل رمان در طول یک شب بهصورت خاطراتی از گذشته، در ذهن یکی از فرزندان ارباب حسن، تداعی میشود. البته فصیح در روایت این خاطرات ذهنی، توالی زمانی را رعایت و از شیوههای کلاسیک رمان پیروی میکند و این شیوهای است که او بعدها نیز در اغلب رمانهایش مورد استفاده قرار میدهد و اصولا او از جمله نویسندگانی است که چندان به شگردهای رمان نو تعلق خاطری ندارد و جز یکبار آنهم بهصورتی نهچندان موفق در فرار فروهر به آن نزدیک نمیشود.

فصیح غالبا داستان را بهصورتی سرراست، بدون پیچیدگیهای ساختاری و فرمی و یا بازیهای زبانی، روایت میکند. او داستان را پله به پله جلو میبرد و توانایی آن را نیز دارد که خواننده را با داستان درگیر کرده، برای دنبال کردن آن تشنه نگه دارد. آنچه دلکور را در میان آثار او ممتاز میکند توجهی است که به زمینههای فرهنگی و اجتماعی اثر دارد. فصیح اگرچه بیشترین تلاش خود را بر جذابیت ماجراها و داستانپردازی میگذارد، اما از بستر رخدادها نیز غافل نمیشود و فضایی زنده از تهران آن سالها، نوع زندگی و مناسبات اجتماعی مردم و همچنین دلمشغولیهای ذهنی نسلی که از آن سخن میگوید، ارایه میکند؛ این توفیقی است که بعدها در این سطح، هیچگاه نتوانست آن را تکرار کند.
رمانهای فصیح ساختی ادواری دارند. در هر یک از آنها، زندگی قهرمانانش در دوره زمانی خاصی روایت میشود، اغلب جلال آریان شخصیت اصلی است و دیگر اعضای این خانواده حضوری فرعی و کمتر محوری در آثار او مییابند. این ساخت ادواری بهترین امکان را برای فصیح بهوجود آورد تا بتواند به تاریخ و تحولات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی این قرن، در قالب آثار داستانی بپردازد، اما اغلب رمانهایش چنان درگیر حادثهپردازی میشود که این فرصت مناسب را که میتوانست مجموعه آثارش را به سندی داستانی از وقایع تاریخی، سیاسی، اجتماعی تاریخ معاصر بدل سازد از دست میدهد.
در داستان جاوید (1359)، برای نخستینبار از خاندان آریان جدا شده و به سالهای اضمحلال قاجار و پاگرفتن حکومت رضاخان پرداخت و شرح مصایبی را که بر یک نوجوان زرتشتی میگذرد در قالب رمانی پرماجرا با مایه انتقام شخصی ارایه داد. داستان جاوید علیرغم پارهای ستایشها، در زمره آثار برجسته فصیح نیست؛ فضاسازی اثر ضعفهای اساسی دارد و نویسنده از عهده پرداختی قابلقبول از احوال مردم آن روزگار برنمیآید.
در سالهای پس از انقلاب، فصیح که از شرکت نفت بازنشسته شد، وقت آزاد زیادی پیدا کرد تا به صورتی حرفهای و پرکار به نویسندگی بپردازد. وی در همین سالها موفقترین رمانهای خود را بهعنوان آثاری سرگرمکننده، با استفاده از جلال آریان میآفریند. بافت ماجرایی، ساختار معمایی و جنایی این آثار و جذابیتهای شخصیت آریان که با تکرار به چهرهای آشنا برای مخاطبان او بدل شده است، از این آثار رمانهایی جذاب میسازد که مخاطبان پرشماری دارند و در برخی از آنها میتوان بازتابی از مسایل اجتماعی یا سیاسی دوره خود را هم دید که از این منظر، ثریا در اغماء و زمستان 62 موفقتر از بقیه بهنظر میرسند.
در ثریا در اغماء جلال آریان برای رسیدگی به وضعیت خواهرزادهاش که در یک حادثه به اغماء رفته است، به پاریس میرود و پایش به پاتوقها و محافل نویسندگان، روشنفکران و مهاجران خارجنشین باز میشود؛ کسانی که در بحرانیترین احوال این سرزمین (دوران جنگ) در اروپا مشغول خوشگذرانی و بحثهایی از سر شکمسیری هستند. فصیح در ثریا در اغماء پرداختی موفق از این شخصیتها و روابطشان ارایه میدهد و ایده اصلی رمان را بهشکلی تمثیلی به شرایطی که این آدمها در آن گرفتارند، تعمیم و نشان میدهد که آنان با تمام شعارهایشان چقدر از واقعیتهای جاری در سرزمین خود، دور افتادهاند.
در زمستان 62، فصیح جنگ را محور ماجرا قرار میدهد تا داستانی رمانتیک و عشقی را در بستر جنگ روایت کند. او که خود تجربه حضور در شهر اهواز به هنگام جنگ را داشته است، تصویری قابل قبول از پیامدهای جنگ در آن منطقه ارایه میکند؛ هرچند گاهی شیوه پرداخت او شکلی شعاری به خود میگیرد.
در سالهای بعد، رمانهای پرشمار فصیح بهدلیل کار کردن روی ایدهها و شیوههایی که قبلا نیز به آنها پرداخته است، رنگ و بویی از تکرار به خود میگیرد. حتی تلاش او برای آفرینش آثاری با شخصیتها و فضاهای متفاوت نیز نتایج درخور توجهی را بهدنبال ندارد؛ نمونهاش تحول دکتر آدمیت در بستر رمانی شبه عرفانی همچون باده کهن (1373)، که بیشتر شعاری و اغراقآمیز بهنظر میرسد و یا رفتن به روزگار حافظ، در رمان پناه بر حافظ (1375)، به خلق رمانی ملالانگیز و کهنه میانجامد.
وی در لاله برافروخت (1377) نیز میکوشد ماجراهای انقلاب اسلامی در سال 57 را در قالب داستانی پرماجرا روایت کند، اما پا را از حد گزارش سطحی رخدادهای آن روزگار فراتر نمیگذارد و مخاطب جذابیت و کششی را برای دنبال کردن رمانی در آن حجم نمییابد.
جذابترین رمانهایش که با حضور جلال آریان شکل گرفتهاند نیز در نهایت آثاری سرگرمکننده و شبه پلیسی بیش نیستند. نویسنده در دورهای که حوادث رمان میگذرد، عمیق نمیشود و نمیتواند ارتباطی منطقی میان بستر و زمینه تاریخی و اجتماعی ماجرا با رخدادهای دنیایی داستان بیافریند؛ از این جملهاند «درد سیاوش» (1364) که فصیح نقبی به حوادث کودتای 28 مرداد میزند، در «شهباز و جغدان» با کپی کردن از روی رمان ترکه مرد (دشیل همت)، شرح فروپاشی یک هنرمند را در دوران پهلوی در دل داستانی پلیسی - حادثهای روایت میکند و در «اسیر زمان» (1373) نیز. بههمین ترتیب در رمان مفصل و پرماجرای خود، به سالهای قیام پانزده خرداد و سپس انقلاب سال 57 و... میپردازد تا اشارهای به زمینهها و چگونگی پیروزی انقلاب داشته باشد.
شخصیترین آثار او دراین دوره، بازگشت به درخونگاه (1377) است که در پارهای لحظهها جذابیتی بهدلیل رنگ و بوی نوستالژیک داستان پیدا میکند و در عشق و مرگ (1386) نیز شرحی از ماجرای تراژیک ازدواج خود در دوران جوانی ارایه میکند. فصیح در سالهای پس از انقلاب نیز مجموعه داستان کوتاهی بهنام «نمادهای دشت مشوش» (1369) را ارایه کرد که دربردارنده بهترین آثار کوتاه اوست که به روزگار جنگ و پیامدهای آن برای مردم جنوب میپردازد. آخرین اثر او، «تلخکام» نیز در انتظار مجوز انتشار از وزارت ارشاد است.
افتادن به ورطه تکرار، اغلب آثار فصیح را از میانه دهه هفتاد به بعد به ناموفقترین آثار او بدل میکند، فصیح در این سالها در میان خیل انبوه آثار مخاطبپسند، دیگر آن پدیده بیرقیب اواسط دهه شصت و اوایل دهه هفتاد نبود، اما با این وجود همچنان کارنامه پرپیمان او، برای مخاطبانی که طالب آثار سرگرمکننده و آبرومندانه هستند، رمانهای خواندنی فراوانی دارد که میتواند جذابیتهای بسیاری برای نسلهای مختلفی از این خوانندگان داشته باشند.

فصیح در یک نگاه
اسماعیل فصیح در دوم اسفندماه 1313 در تهران، زیر بازارچه درخونگاه، به دنیا آمد. پدرش ارباب حسن در همان محل، کسب و کاری داشت که هنگامی که فصیح دوساله بود، درگذشت و او در خانوادهای پرجمعیت بزرگ شد. دوره دبستان را در مدرسه ابتدایی عنصری تحصیل کرد و متوسطه را در دبیرستان دهخدا گذراند. دیپلم او مصادف بود با سالهای اوج نهضت ملی شدن صنعت نفت و این شانس را داشت که از دولت بیپول مصدق، با مبلغ صد تومان خدمت سربازی را بخرد. در تابستان 1335 ایران را برای تحصیل در آمریکا ترک کرد. در آنجا لیسانس شیمی گرفت و با دختری اروپایی ازدواج کرد که سرانجام به تراژدی بزرگی در زندگی خصوصی او بدل شد؛ چراکه همسرش و کودکی که باردار بود، هردو در هنگام وضع حمل درگذشتند.
یک سال بعد به ایران آمد و در شرکت نفت مشغول به کار شد. در همین سالها دوباره ازدواج کرد که حاصل آن یک دختر و یک پسر بود. نخستین رمانش در سال 1347 توسط انتشارات فرانکلین زیر نظر نجف دریابندری و ویراستاری بهمن فرسی منتشر شد. خودش در این زمان در سفری تحقیقاتی در آمریکا بود. پس از بازگشت دوباره به ایران، به آبادان رفت و در دانشکده شرکت نفت به تدریس مشغول شد.
در همین سالها حین تدریس و کار، نویسندگی را نیز ادامه داد. «خاک آشنا» در سال 1349 و رمان «دل کور» که او را به شهرت رساند، در سال 1351 منتشر شدند.
مجموعه داستان «عشق، عقد، مرگ» (1351) و «دیدار در هند» (1354) «داستان جاوید» (1359) آثار بعدی او در دهه پنجاه بودند. در سال 1359 از شرکت نفت بازنشسته شد، اما بعد از آن نیز گاهی دورههای تخصصی زبان را در دانشگاه صنعت نفت آبادان برعهده میگرفت. وی پس از بازنشستگی با فراغت بیشتر به نویسندگی پرداخت و بهعنوان نویسندهای پرکار که آثارش خوانندگان بسیاری نیز داشتند، شناخته شد؛ آثاری با نامهای ثریا در اغماء (1362)، درد سیاوش (1364)، شهباز و جغدان (1369)، نمادهای دشت مشوش (1369)، فرار فروهر (1372) باده کهن (1373)، اسیر زمان (1373)، پناه بر حافظ (1375)، کشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، تراژدی - کمدی پارس (1377)، بازگشت به درخونگاه (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامهای به دنیا (1379)، در انتظار (1379)، گردابی چنین هایل (1381)، عشق و مرگ (1386) و تلخکام (1386).
فصیح همچنین ترجمههایی در حوزه روانشناسی و ادبیات دارد : وضعیت آخر، بازیها، ماندن در وضعیت آخر، رستمنامه، خواهر کوچیکه (ریموند چندلر) و استادان داستان. برخی رمانهای فصیح به زبانهای انگلیسی، عربی و آلمانی نیز ترجمه شده است. اسماعیل فصیح سرانجام پس از یک دوره بیماری در بیست و ششم تیرماه 1388 درگذشت. مراسم خاکسپاری او تناسبی با آوازه شهرتش نداشت، تنها خانواده و تعدادی از نزدیکانش حاضر بودند، نه خبری از اهالی هنر بود و نه آن خوانندگانی پرشماری که با آثارش ساعتها سرگرم شده بودند. فصیح همانطور که در طول زندگی، تنها و دور از محافل ادبی و روشنفکری زیست، به هنگام خاکسپاری نیز تنها بود.
پنجره