کتاب نیوز  شناسنامه

آقای رهگذر! من نوجوانم / مهدی آذر یزدی

آنچه خواهید خواند، نامه‌‌ی شیرین و جذاب زنده‌یاد مهدی آذر یزدی به محمدرضا سرشار است؛ که سالها پیش نگاشته شده است. چند و چون این نامه و نامه‌های بعدی را هم می‌توانید در اینجا پی بگیرید:




"هوالحق

جناب آقای رهگذر سرشار
با عرض سلام و ارادت مجله‌های ارسالی توسط کتابفروشی پژوهش رسید و قبلا نیز مجله را دیده بودم و از نظر منصفانه همکاران و دوستان شما نسبت به کارهای دیمی بنده خوشوقت شدم. نمی‌دانم اگر نظرها بیشتر منفی بود باز هم آنها را منصفانه می‌دانستم یا نه! بهرحال آدمیزاد است با خودپسندیهایش که رها شدن از آن هم خیلی مشکل است. خوشوقتی بنده هم تماما به خاطر خودم نیست.

درست است که هر کسی از تایید شدن یا شناخته شدن خوشحال می‌شود و اگر بی‌تفاوت باشد با چوب خشک تفاوتی ندارد؛ ولی بنده همیشه منزوی و توی لاک خودم بوده‌ام. در اجتماع هیچ جا آفتابی نشده‌ام. این است که شهرت بیابم سرمایه‌ی نقدی نیست که آنرا خرج کنم. و همینکه بچه‌ها این کتابها را خوانده‌اند و می‌خوانند و به تبع آن هم سی سال است که خرج روزانه‌ام را داده‌اند شکرگزارم. اما بیشتر خوشوقتی‌ام از این جهت است که می‌بینم شما و دوستانتان یک جمعی هستید که حسود و بخیل نیستید و از تشویق و معرفی کسانی که به اصطلاح بازار، همکار و رقیب هستند و حتی هم عهد و هم باور شما هم نیستند خودداری نمی‌کنید.

بنده فرض می‌کنم که مثلا آقای حکیمی در سابق نمایش مومن بودن و با سازمان بزرگ و فعال شما همسنخ بودن را بیشتر داشتند. اما شما حتی آقای کیانوش را هم پیدا می‌کنید یا می‌خواهید درباره‌ی "صبحی" هم که نقاط ضعفی ممکن است داشته باشد یاد کنید، فقط به اعتبار اینکه به خواندنیهای کودکان و نوجوانان توجهی داشته‌اند و در این زمینه در موقعی که بسیاری از دیگران می‌توانستند و در این فکر نبودند، کاری انجام داده‌اند. این نشان همان منصف بودن و نیت خیر داشتن است؛ که بسیاری از دستگاهها چنین خاصیتی را ندارند.

بنده خودم را می‌بینم که دارای هیچ موقعیتی، نفوذی، مقامی، مالی، حالی و مزیتی نیستم که آشنایی‌اش مفید فایده‌ای برای کسی باشد. این است به این نتیجه می‌رسم که دوستانی که هیچگونه آشنایی با هم نداریم با صرف وقت و توجه درباره‌ی کارهای ناقابل بنده نقد می‌نویسند؛ نشانه‌ی قصد خیری است که در وجود خودشان هست.
باید بگویم که بنده بد و بیراه و فحش ناحق هم شنیده‌ام و از نظر مخالف تعجب نمی‌کنم و اگر یکوقتی اوقاتم تلخ می‌شد؛ حالا دیگر از اینهم گذشته و زیاد ناراحت نمی‌شوم.

در سال 47 آقای عباس پهلوان در مجله‌ی فردوسی بنده را مفتش تامینات و پرونده‌ساز نامید و یک صفحه "هجوم فرهنگی" کرد. چونکه پرسیده بودم "در همان صفحه‌ای که گفته‌اید شعر قند و عسل مسئله‌ی روز نیست؛ خودتان چهار قطعه شعر چاپ کرده‌اید. آخر به چه دلیل و از روی چه محاسبه و مقیاسی آنها را مسئله روز می‌دانید و شعر قند و عسل را نمی‌دانید؟"

آن وقتها که آن هتاکی‌ها را خواندم؛ خیلی عصبانی شدم؛ ولی حالا بیست وسه سال پیرترم و روزهای اواخر عمرم را می‌گذرانم و شدت و تیزی احساسم مانند آن شنهای توی رودخانه ساییده شده و از بین رفته. ولی تایید و تشویق ذاتا کارساز است. و لو اینکه برحق باشد. کما اینکه بنده بخاطر اینکه "گربه تنبل" را ارشاد اجازه‌ی چاپ نداد؛ اصلا فلج شدم و هرچه کار برای کودکان، نیمه کاره هم داشتم کنار گذاشتم. یکی برای اینکه وقتی چاپ نشود نوشتنش کاری بیحاصل است؛ یکی هم برای اینکه گربه تنبل صد در صد به نفع رژیم حاضر بود. و وقتی آدم می‌بیند دستگاهی از تشخیص اینکه چه چیز به نفع دستگاه است؛ عاجز باشد، دچار حیرت و تعجب می‌شود و از همه چیز مایوس و از امید خالی می‌شود.

با این ترتیب کار مجله‌ی شما برای بنده بی‌شک مفید بود و میتواند انگیزه کار بیشتر باشد. این است که گرچه شما دوستان از تشکر مستغنی هستید؛ لااقل برای آرامش وجدان خودم از شما تشکر می‌کنم و نسبت به دستگاهی که با آن کار می‌کنید؛ در مقام مقایسه با دستگاه ارشاد نیز خوشبین و امیدوار می‌شوم. گرچه هدف و مقصد و مقصود همه یکی است، ولی سلیقه‌ها و تشخیص‌ها متفاوت است.

بهرحال برای یاران [شرکت کننده در نظرخواهی ] آقایان رحمان دوست، میرکیانی، حداد، عبدی، درخشانی، عربلو، مراد حاصل، حجوانی، والایی، ناصری و خانم کلهر که در این خصوص اظهار نظر کرده‌اند و ضمنا نکته‌های خوبی هم به بنده آموخته‌اند؛ سعادت و سلامت و موفقیتهای بزرگ برایشان آرزو می‌کنم.

روی‌هم‌رفته نظر دوستان اغلب موافق و معتدل است. دو نفر از دوستان جوانتر که با نقدها و مقیاسهای جدید اروپایی آشنا بوده‌اند؛ این نکته را گرفته‌اند که نویسنده یا گوینده‌ی داستان حضور خود را در قصه نشان داده و این بر خلاف روش داستان نویسی است.

البته این موضوع از جهتی صحیح است. زیرا در قرون جدید برای داستان قراردادها و استانداردهایی وضع شده که داستان باید چنین و چنان باشد. موعظه نداشته باشد و حضور نویسنده احساس نشود و از این قبیل. ولی دلیل قاطعی وجود ندارد که اینطور یا آنطور بهتر است یا نیست. اصلا داستان را برای چه می‌نویسند؟ برای اینکه چیزی به خواننده تلقین و القا کنند. وگرنه خود موضوع منتفی است. وقتی قصه قصد و غرض و هدفی داشت، در اینکه نویسنده روی آن تاکید کند و به صراحت بگوید یا اینکه بگذارد خواننده خودش آنرا کشف کند مسئله ایست که جای بحث دارد. آیا اگر نویسنده روی نکته‌های مهم موضوع انگشت نگذارد و خودش را اصلا نشان ندهد، اثر داستان در خواننده بیشر است، هنوز ثابت نشده.

ما بچه‌های خردسال را مرتب با امر و نهی و توضیح اینکه چه چیز بد و چه چیز خوب است تربیت می‌کنیم؛ اما اگر فقط برایشان قصه‌هایی تعریف کنیم و از درست و نادرست بودن چیزی حرف نزنیم آیا برای شنونده کفایت می‌کند؟ در حالیکه می‌بینیم تمام کتب اساسی ادیان و کتب فلاسفه و اخلاقیون و مصلحین پر از اوامر و نواهی است. احسن‌القصص در قرآن قصه‌ی یوسف است که آنرا احسن‌الحکم نخوانده‌اند و احسن القصص گفته‌اند؛ ولی ضمن بیان قصه، یکی در میان گوینده موعظه می‌کند و یادآوری می‌کند که چه چیز درست است و چه چیز غلط است.

آیا ما از خواندن آن ناراحت می‌شویم و اثر قصه از بین می‌رود؟ نه، نمی‌رود. از حضور نویسنده و تاکید روی بعضی نکته‌ها فقط کسانی ناراحت می‌شوند که نقدهای اروپاییان را درباره‌ی داستان خوانده‌اند و تحت تاثیر و تلقین آن خوانده‌ها هستند و در جستجوی آن هستند که ببینند کجا نویسنده‌ی داستان از قردادهای اساتید تخلف کرده و به خطا رفته. و گرنه بشر ذاتا و فطرتا موعظه‌پذیر است و تمام قصه‌های قرآن و تمام مذاکرات سقراط و افلاطون و تمام قصه‌هایی که از اول دنیا تا دویست سال پیش نوشته‌اند پر از تاکید روی حکمتها و عبرتهاست؛ و ما در عمل می‌‌بینیم بچه‌هایی که پای منبرهای موعظه بزرگ می‌شوند؛ سالمتر از بچه‌هایی هستند که فقط با داستانهای اروپایی بزرگ می‌شوند.

اگر من اشتباه می‌کنم علتش ظاهرا این است که از روی مزاج خودم طبابت می‌کنم. چون دیده‌ام که بسیاری از داستانها را که می‌خوانم وقتی به آخرش می‌رسد با خود می‌گویم خوب، که چی؟! چه چیز را می‌خواست به من بفهماند که نفهمیدم؟ و گمان نمی‌کنم که بچه ها و نوجوانان، از من هفتاد ساله در بیرون کشیدن مقصود داستان قدرتمندتر و آزموده‌تر باشند.
من شخصا سرمقاله‌های به قلم آقای رهگذر را در همین مجله‌ی سوره نوجوان که آشکارا حکمت‌آمیز و عبرت‌انگیز است، از داستانی که هدف آنرا نمی‌فهمم ترجیح می‌دهم و دلم می‌خواست این مقالات مانند دیگر مجموعه‌های مقالات کتاب شود؛ که نگهداری آن در قفسه‌ی موضوعی کتاب‌ها آسانتر از مجله است.

یک نکته‌ای هم تازه کشف کرده‌ام که خنده‌دار به نظر می‌آید ولی واقعیت دارد: این روزها کتابی بدستم رسید بنام "روانشناسی رشد" تالیف آقای دکتر محمد پارسا از انتشارات بعثت. و در صفحه 215 این کتاب نشانه‌های نوجوانان را نوشته‌اند با این شرح:

نوجوان موجودی است :
- از نظر بدنی در حال دگرگونی و تحول، از لحاظ عاطفی نابالغ، از جهت تجربه محدود، از دیدگاه فرهنگ تابع محیط.
- همه چیز می‌خواهد اما نمی‌داند چه چیز باید بخواهد.
- فکر می‌کند همه چیز می‌داند اما چیزی نمی‌داند.
- تصور می‌کند همه چیز دارد ولی در واقع چیزی ندارد.
- نه از مزایای کودکی بهره می‌برد نه از امتیازات بزرگسالی.
- در رویا و تخیل زندگی می‌کند، اما با واقعیت روبروست.
- مستی است هشیار و خوابیده‌ای است بیدار.

آی گفتی! و بنده می‌بینم تمام این نشانی‌ها در من موجود است. من همیشه خیال می‌کردم یک آدم پیر هفتاد ساله هستم. ولی با این توصیفها معلوم شد که هنوز در دوره‌ی نوجوانی به سر می‌برم؛ و متاسفانه دیگر هم فرصتی برای گذشتن از این دوره برایم باقی نمانده. این است که اگر قصور و خطایی در انجام وظایفم دیده شود باید به نوجوانی‌ام بخشید‌.

ممکن است این مطلب نوعی مزاح بنظر آید ولی از جهتی هم بسیار جدی است. چونکه بنده مدرسه نرفته‌ام و هرگز از هیچ معلم چیزی یاد نگرفتم و کتاب خواندن هم تنها یکی از وسایل رشد فکری است و تمام وسایل نیست و برای فهمیده شدن کافی نیست. اگر بود به بچه‌های دبستان خواندن و نوشتن را یاد می‌دادند و بعد دیگر دبیرستان و دانشگاه نمی‌ساختند. برایشان کتاب چاپ می‌کردند و می‌گفتند دیگر بروید کتاب بخوانید.

البته ما بچه‌ها را به کتاب خواندن ترغیب می‌کنیم‌: این را که وسیله‌ی آسان و همه فن حریف و در همه جا موجود است. ولی بسیاری از رازها را در مدرسه و از معلم باید آموخت که بیشتر کتاب خوانده‌اند و جوهر و عصاره‌ی هر موضوعی و مطلبی را در ذهنشان آماده کرده‌اند که به شنونده یاد بدهند و نکات مشکلتر را توضیح و تفسیر کنند. این است که بنده چون از مدرسه محروم بودم مرتب می‌بینم که چیزهای بسیاری هست که نمی‌دانم و بسیاری چیزها که باید زودتر از این فهمیده باشم هنوز نمی‌فهمم.

و شعبه‌ی نفتی محله‌ی ما هم نفت نمی‌فروشد. می‌گوید می‌آورند در خانه. و در خانه هم نمی‌آورند. آنوقت در ساختمانی که گاز و شوفاژ ندارد و برقش هم مال مردم است و چون حساب نمی‌کنند زیاد مصرف کردنش خجالت دارد و تازه الان خاموش شده و ناچار اتاق یخ می‌کند و سررشته‌ی پرحرفی از دست در می‌رود و بیش از این هم نباید وقت مردم را تلف کرد.

می‌خواستم تلفن بزنم خدمت آقای رهگذر و آقای رحمان دوست که شماره‌ی آن را داشتم و از عنایت شما تشکر کنم؛ ولی نمی‌دانم چرا از تلفن و آسانسور می‌ترسم. چون هیچ‌وقت با این دو وسیله محشور نبودم و عادت ندارم. ظاهرا این هم از آثار نوجوانی است و بعدا درست می‌شود.

در خاتمه از خدا می‌خواهم و دعا می‌کنم که در رهگذر خدمتی که برای نوجوانان بر عهده دارید و در کتاب‌هایی که بعدا نیز پیوسته خواهید نوشت؛ همواره سرشار از توفیقات الهی و محبوبیت مردمی خواهید بود.

با امید عفو و تقدیم احترام
ارادتمند
مهدی آذر یزدی
19/11/70" 

۱۳۸۸/۰۶/۲۴
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

ادبیاتتاریخ و سیاستدین و فلسفهعلوم انسانیهنرمرجع

بایگانی  
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
حرف‌هایی‌‌که‌‌ شنیده ‌‌نشد/ محمد نوری‌زاد
روزمرّگی بختکی نیست که از آسمان فرود آید... بلکه حاصل قرار گرفتن آدمهای کم بنیه، کم هوش، کم رمق، کم انگیزه، ترسو، و البته پرمدعا بر برخی از منصب‌های مدیریتی‌است... مگر نه اینکه استعدادهای بی‌فرهنگی موجود، فارغ از برنامه‌های جورواجور ما و در زیر لایه‌های زیرین جامعه، سر به کار سامان خود داشته‌اند، در حالی که ما مصرانه، اصرار بر ندیدن و بحساب نیاوردنش داشته‌ایم؟
۱۳۸۸/۱۱/۲۰
شاخص اقتدار فرهنگی / محمدرضا زائری
جنس قدرت فرهنگ، نرم است و از جنس اقناع و باورمند ساختن مخاطب و مجموعه‌ی هدف؛ مثلاً از طریق تأثیرگذاری گروه‌های مرجع، نه با اکراه و اجبار... دشمن در حال پیشروی است... اما در این میان یا مهمات نمی‌رسد یا کالک‌های عملیاتی گم می‌شود و یا نیروها به غلط جابه‌جا می‌شوند...
۱۳۸۸/۱۲/۱۶

بایگانی
دومین مسابقه عکاسی از 7سین
آمار بلیط تئاترشهر درسال88: 136هزار
انتشار شماره‌ی46 فصلنامه ماهور
گفتگوی 24 با حاتمی‌کیا
"تسویه حساب" در 23 سینما
شماره‌ی دوم کاغذ باتله منتشرشد
پوپک و مش‌ ماشاالله: 11 فروردین
"هیچ" با 19 سینما اکران شد
بازیگر "ماموریت: غیرممکن" درگذشت
"بی من مرو" در شرح پریشانی
آلبوم مجازی عکس سال ایران 88
مجسمه‌های کوچک در خانه‌هنرمندان
اشعار "ژاک پرور" با صدای شاملو
شجریان، ناظری، گلپا و ایرج در آلبوم "مثنوی خوانی"
"سرزمین خورشید" بعد از عید
اجرای نوروزی گروه حنانه در چین

بایگانی  
خواب تلخ
سمیه کاووسی
خنکای سپیده‌دم دیدار
سارا شخصی
بعد از ظهری، حضرت آدم
ایتالو کالوینو/ رضا قیصریه
نمدی پوش
احمد شاکری
هشت بهشت
محسن حدادی
هفت شهر عشق
روژه ایکور/ ابوالحسن نجفی
کپسول نذری
سید علی موسوی

بایگانی  
گل خورشید برآورده سر از خاور گل
احد ده‌بزرگی
عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه
عبدالجبار کاکایی
به تمنا به در خانه‌ی شاه آمده‌ایم
ناصر مکارم شیرازی
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
فروغ فرخزاد
سر‌ خمّ‌می سلامت شکند اگر سبویی
فصیح الزمان شیرازی

بایگانی  
اشکال از کروبی است
شهرام شکیبا
آمار کشک نیست
علیرضا ناظر فصیحی
وسیله دفاعی بیولوژیک
پیمان قاسم‌خانی
حرف‌هامان طلاست 30سال...
سعید بیابانکی

بایگانی  
نشستن با کتاب
برای غربت فتح
میان اشک و لبخند
10جلد برگزیده‌ی 2008

بایگانی  
و اینک آخر الزمان...
سمیه کاووسی
مبادا خون سیاوش بر زمین بریزد
مرجان فولادوند
بوی پیراهن یوسف
حسین شرفخانلو

       


پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
مجرمان را پیدا کنند... به وابستگى‏هاى سازمانى آنها هم هیچ نگاه نکنند و باید مجازات شوند...رهبر انقلاب4.6.1388
پایگاه خبری حوزه‌ی هنری
سفارش بدهید: 33355577
"امید و دلواپسی"
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
جشنواره سرود و شعارهای امروز انقلاب اسلامی
تحریم تجاری اسرائیل
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام