انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان میرفتم. سؤال بهانه بود، دلم میخواست ایشان را ببینم. کمکم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیشفروش میکردیم و بعد از انتشار 7 تومان میفروختیم... اولین بار آیتالله خامنهای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
|
|
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
|
|
سرّ نوشتن / محمدعلی اسلامی ندوشن
انسان هیچ نوشتهای را دوست ندارد، مگر آن که بتواند گوشهای از گمشدهی خود را در آن پیدا کند... انسان باید وجدانش روشن باشد و از گذشتهاش خجالت نکشد. کسانی که وجدان روشنی ندارند،حرف قابل گفتنی هم برایشان نیست... جلال آل احمد در "خسی در میقات" در جایی نگاهش به دختری میافتد و از زیبایهایش میگوید... همیشه دبیر فیزیک و شیمی محترمتر و ترسآورتر از دبیر ادبیات بود.
|
|
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
|
|
از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان
این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیشپاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرفها نمیزند... ما در کشوری سیاستزده زندگی میکنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شدهیی به خود میگیرد... نمیخواستم خواننده به تصویر واحدی برسد... گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
|
|
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
|
|
آنچه دلم گفت بگو، گفتهام/ یوسفعلی میرشکاک
پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... همینهایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش میدهند. نانخور این طرف بودند... من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم... ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم... برای پذیرفتن «من او» باید بخشهای زیادی را حذف کرد... شمس لنگرودی شاعر نیست...
|
|
۱۳۸۸/۰۹/۱۰
|
|
یک جعبهی یخچال کاغذ / دن براون
من چهار جعبه به اندازهی جعبه یخچال؛ کاغذ نوشته دارم که از آنها در نماد گمشده استفاده نکردهام. برای این کتاب شاید به اندازه 10 کتاب مطلب نوشتهام... هنوز هم برای نوشتن 4صبح از خواب بیدار میشوم. دوستانم همانهایی هستند که پیشتـر بودهاند و همان زن شگفت انگیز همسـرم است.
|
|
۱۳۸۸/۰۸/۲۸
|
|
دیدار با همسایهی نیما / سیمین دانشور
نیما میرود و سه کیلو پیاز میخرد و آنها را برای عالیه خانم میآورد و به او میگوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما میگوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودیاش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید.
|
|
۱۳۸۸/۰۸/۲۵
|
|
انشاءالله اسفند 89 / امیر حسین فردی
جشنی که با جایزه 9میلیون تومانی یکی از گرانترین جوایز ادبی کشور محسوب میشود... تصور ما این است که همه نویسندگان و هنرمندان در تهران جمع شده اند؛ اصلا به فکر شناسایی و استعدادیابی نیستیم در حالی که استعدادهای خوبی در دوردستها داریم...
|
|
۱۳۸۸/۰۸/۲۳
|
|
زندگی سراسر رنج است/مصطفی مستور
اینها حرفهایی هستند برای جامعهای که از این تلاطمهای سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگی است که این پرسشها جدی میشوند... از ادبیات انتظار بزرگی ندارم... شاید از معدود لذتهای نوشتن این باشد که بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.
|
|
۱۳۸۸/۰۷/۲۶
|
|
مخالف را حذف نمیکرد / صادق طباطبایی
سعهی صدر بسیار بالا و تحمل از ویژگیهای ایشان بود. اصلا انگار ایشان بدگوییها را نمیشنیدند... ما باید راه ناتمام سیدجمال را ادامه بدهیم. اما خطای سید جمال را تکرار نکنیم. سیدجمال میخواست با اصلاح سران مشکلات را حل کند. ما باید با مردم شروع کنیم.
|
|
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
|
|
آیا فارابی منحل میشود؟ / اکبر نبوی
گاه دچار افراط و تفریط میشویم؛ یا فقط واقعیت را میبینیم یا آرمان را... نبود استراتژی فرهنگی، سبب غلبهی روزمرگی بر رفتارهای مدیریت دولتی میشود... برای سیاستمداران در حوزهی فرهنگ امکان آزمون و خطا مهیا ساختیم... مدیریت آقای شاهحسینی بهگونهای است که به نظر میآید قصد دارد فارابی را به تعطیلی بکشاند...
|
|
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
|
|
فهمناقصمدیریتفرهنگ / محمدمهدی عسگرپور
در وزارتخانهای که حداقل، در لفظ بسیار مهم است... مدام تصور میشود که بزرگانی که نیروی محرکهی ذهنشان مربوط به عرصههای دیگر است، در صورت مؤدب بودن! و داشتن تحلیلی (معمولاً جهتدار) از سابقه فرهنگی و هنری کشورمان، میتوانند در مسندهای مهم فرهنگی و هنری مشغول فعالیت شوند...
|
|
۱۳۸۸/۰۶/۲۲
|
|
انتهای جادهی مککارتی / محمدرضا قلیچخانی
این کتاب جزو رمانهای آخر الزمانی است، رمانهایی که به این مسئله میپردازند که اگر دنیا به آخر برسد چه اتفاقی میافتد... کل داستان پر است از صحنههای تکان دهنده و عجیب و غریب مثل برخورد پدر و پسر با گروهی که جنازهی یک نوزاد را روی آتش گذاشتهاند تا کباب کنند...
|
|
۱۳۸۸/۰۴/۱۷
|
|
شصت سال ترجمه / رضا سیدحسینی
آن موقع خیابان فروردین هنوز آسفالت نشده بود و بالاتر از آن هم فقط دانشگاه تهران قرار داشت و بعد هم جز بیابان چیزی دیگری دیده نمیشد... مادرم گفت این کتاب را تمام نکن چون میگویند اگر کسی امیر ارسلان را تمام کند سرگردان میشود. من هم تمامش نکردم ولی سرگردان شدم...
|
|
۱۳۸۸/۰۳/۰۴
|
|
ابوالمشاغل بازنشسته نمیشود/نادرابراهیمی
مملکتی که 5هزار سال ادبیات داستانی دارد و پرقدمتترین سرزمین ادبیات داستانی است؛ نباید امروز به خاطر دو تا خط و مرز غلط در جا بزند... بعد از انقلاب، داستاننویسی ما به دست همین مردم سپرده شده و داستاننویسان ما هم که وارد شدهاند همه از میان همین مردمند.
|
|
۱۳۸۸/۰۱/۳۰
|
|
با کتاب خبرنگار نمیشوید/احمد توکلی
فاصلهی بین مطالعه و عمل در روزنامهنگاری که یک کار ذوقی، هنری و علمی است، زیاد است... برخی از همکاران ما احتمالاً در اثر یک اشتباه تاریخی به این وادی کشیده شدهاند... الان شما نمیتوانی به خبرنگارت بگویی "بالای چشمت ابروست!" اگر خبرش را کار نکنی، گریه میکند! قهر میکند... ساختار رسانهای در ایران صدمه دیده است. برخی از مطبوعات در جایگاه حزب نشستهاند...
|
|
۱۳۸۷/۱۲/۲۹
|
|
قیمتهای واقعی / فرهاد جعفری
"جومانجی" اگر زیر خروارها خاک هم باشد؛ عاقبت صدایش درخواهد آمد و شما را به خودش دعوت خواهد کرد... کار نویسندهی خوب «تاب دادنِ خواننده» است. البته طوری که ازش لذت ببرد... سرزنشها و ملامتها را می شنوم و گوشم بدهکار این حرفها نیست؛ چون: مگر «کافهپیانو» فقط کارکرد ادبی دارد؟! ... اگر رقابتی هم هست، بر سر بخش بزرگتر و بیشتری از کیکِ شیرین یارانههاست...
|
|
۱۳۸۷/۱۱/۱۸
|
|
در ستایش داستان / فرانک اوکانر
نوشتن رمانی مانند «غرور و تعصب» کاری نیست که از دست یک فارغالتحصیل شکستخورده، یک شاعر شکستخورده، یک داستان کوتاهنویس شکست خورده یا هر شکست خوردهی دیگری برآید. کار اساسی در رمان، خلق مفهومی از یک زندگی مداوم است. ولی در داستان کوتاه فقط اشارهای به این زندگی مداوم میشود.
|
|
۱۳۸۷/۱۰/۲۱
|
|
فلسفه به روایت کربن/ انشاءلله رحمتی
او مسیحیت را به خوبی میشناسد و شناخت خوبی از فلسفهی غرب دارد... کربن خود را مورخ فلسفهی ابنسینا نمیداند، بلکه تلاش میکند تا به تعبیر خود ارتباطی وجودی با ابنسینا برقرار کند، یعنی میخواهد ببیند ابن سینا برای انسان امروزی چه حرفی دارد.
|
|
۱۳۸۷/۱۰/۰۲
|
|
از مافیا تا عشیره به روایت شهبازی پسر
در دنیای امروز شخصیتهایی شبیه «کورلئونه» نمیبینیم... آدمهایی که عادلند و هدفشان تامین نان و احترام عشیرهشان است، نه حرص زدن مثل یک حیوان و خوردن و نابود کردن با زور و حماقت و قصاوت... زمانی فلان لوتی معروف تهران حتی هنگام مستی هم در کوچههای تنگ وقتی زنی از روبرو میآمد پشت میکرد؛ نه الان که هر محله گلهی گرگهای خودش را دارد.
|
|
۱۳۸۷/۰۹/۰۲
|
|
علیپروین در دوکوهه / داوود امیریان
در حال تشنگی خوابم برد. یک دفعه دیدم قطرههای آب روی صورتم میریزد. چشمهایم را باز کردم. خواهرهایم بودند. گریه میکردند و مرا میبوسیدند. آنها که رفتند نمازشب خواندم و گفتم خدایا من شهادت را دوست دارم، اما این یکبار ما را شهید نکن، اینها خیلی گریه میکنند و متأسفانه خدا به حرفم گوش داد.
|
|
۱۳۸۷/۰۸/۱۸
|
|
نسل دوم مهاجران / جومپا لاهیری
وقتی کسی به عنوان فرزند خانوادهای مهاجر در سرزمینی بیگانه بزرگ میشود، همواره معنای پدیدهای را که میتوان بیریشگی یا بیریشهکردن خود نام گذاشت بهخوبی درک میکند... من خود میدانستم که والدینام چه کشیدهاند و احساس بیریشگی کاملا برایم ملموس و آشنا بود.
|
|
۱۳۸۷/۰۷/۱۷
|
|
درشتنمایی مضحکه / محمدعلی علومی
آثار ارسکین کالدول به راحتی میتوانند آثاری از خسروشاهانی و یا کیومرث صابری باشند. آثار ویلیام سارویان شباهت زیاد به آثار منوچهر احترامی و آثار جیمز تربر با آن فضاهای غریب و سوررئال میتوانند آثاری از عمران صلاحی و یا غلامحسین ساعدی باشند... در تمام آثار ادبی ارزشمند روانکاری آدمها در موقعیتهای مختلف و متضاد دیده میشود.
|
|
۱۳۸۷/۰۷/۰۶
|
|
خیال روی شما / سید حمیدرضا برقعی
شعر تفریح زندگیام شده است... شفیعی کدکنی میگوید شاعر موفق کسی است که شعرش خاصپسند و عوامفهم باشد. فکر میکنم شعرم بار عوامفهمیاش بالاتر باشد؛ حالا اگر خواص هم پسندیدند چه بهتر!... مسیرم را به هیچ وجه تغییر نخواهم داد. برای مدح اهلبیت شاعر شدم...
|
|
۱۳۸۷/۰۶/۰۷
|
|
داستان به مثابهی "سلول بنیادین"
ما با تورم جشنوارههای ادبی مواجهیم. این هم خودش شرح کشافی میخواهد که کسی که پول داشته باشد میتواند جشنواره تاسیس کند... داستان نوشتن مثل ساختمانسازی نیست که آجر را بگذاری و بالا برود. واقعاً بستگی به حال دارد... برای من مهم جایگاه شیخ فضل الله نوری و اتفاقاتی است که افتاد و مردمی که پای دارش آنگونه رفتار کردند.
|
|
۱۳۸۷/۰۵/۱۴
|
|