"صد سال تنهایی" در ژانر رئالیسم جادویی نوشته شده است و شاید انتخاب همین ژانر باعث برتری این رمان در زمان خودش و گرفتن نوبل ادبیات شده باشد.
مارکز درباره این رمان بارها تاکید کرده که او فقط اتفاقات دوران کودکی اش را به تصویر کشیده و کار خارق العادهای نکرده است. در حالی که این اتفاقات بسیار عادی ــ از نظر وی ـ جریان داستان را پر از راز و رمز و خواندنی کرده است.
با خواندن این رمان در واقع تاریخ صد سالهی پنج نسل از خانوده بوئندیا را مرور میکنیم که در دهکده جادویی ماکوندو زندگیشان را شروع کردهاند. داستان پر است از مردهایی که اسم آئورلیانو یا خوزه ارکادیو دارند و زنهای مختلفی که بچههایی به همین نامها برایشان به دنیا میآورند. طوری که اگر هر صد صفحه به شجره نامه خانواده نگاهی نیندازیم به طور قطع پدر و پسر و عمو زادهها را با هم اشتباه خواهیم گرفت.
زندگی در دهکده ماکوندو، که در واقع منطقه کشف شده توسط جد بزرگ خانواده است؛ در ابتدای داستان مثل یک زندگی اصیل روستایی است با تمام ویژگی های خاص خودش از جمله اینکه مردم با دیدن و حرف زدن روزانه با ارواح یا عروج دختری جوان به آسمان یا به دنیا آمدن نوزادی با دم خوک، مثل طلوع هر روزه خورشید؛ برخوردی عادی دارند.
این رفتارهای جادویی ریشه در آداب و سنن امریکای لاتین دارد و به این جهت برای مخاطب بومی، داستان رئال و برای غیر، جادویی به نظر میرسد. از همین رو است که "رئالیسم جادویی" خلق میشود.
عنصر مهمی که در داستان به شکل واضحی به چشم میخورد عنصر تقدیر است. در کل داستان، پیچیده شدن حرکات و حتی افکار آدمهای داستان را در شولای تقدیر میبینیم که هیچ راه گریزی هم از آن ندارند. حتی سرنوشت کل خانوده را هم در لابلای نوشته های رمزی ملکیادس _ پیرمرد سرخ پوستی که در اوایل قصه میمیرد و روحش تا آخر در قصه حضور مستمر دارد _ میشود پیدا کرد. رموزی که اغلب مردان خانواده مدت زمانی را صرف رمز گشایی آن کرده بودند. بالاخره هم آخرین عضو خانواده موفق به خواندن آن حروف رمزی که چیزی به جز زبان سانسکریت نبوده، میشود و از سرگذشت تمام اعضای خانواده و هویت پدر و مادر خود مطلع میشود. همچنین میفهمد که این آخرین دقایق زندگی اوست. زیرا طبق همین پیشگویی، هنگامی که او رمز نوشته ها را کشف کند طوفانی کل دهکده و او را نابود خواهد کرد و دقیقا به همین ترتیب، دقایقی بعد نسل بوئندیاها از بین میرود.
عنصر قدرتمند تقدیر در بخشهای دیگر داستان نیز به وضوح خودنمایی می کند. مثلا آنجا که آئورلیانو پسر بزرگ خانواده پیشگویی میکند که هیچ شخصی از نسل بوئندیاها روی زمین باقی نخواهد ماند و علیرغم تلاش فراوان اورسلا ـــ جده بزرگ خانوده ـــ این پیشگویی هم حقیقت از آب در میآید. نمونه های فراوانی میتوان پیدا کرد از اینکه انگار آدمهای داستان، بدون اراده فقط در مسیر از قبل تعیین شده قدم بر میدارند و در نهایت هم به سرنوشت نوشته شدهای برخورد میکنند .
اعتقاد خرافه وار به تقدیر محتوم و نوشته شده، از جمله مشخصات فرهنگی مردم آمریکای لاتین ـــ زادگاه مارکز ـــ است که مثل هوا در زندگی شان جاری است. با این حساب دوباره بازمیگردیم به همان گفتهی مارکز که، فقط زندگی مردم وطنش را با تمام آداب و باورهایشان ترسیم کرده است.
در کل به نظر میرسد فحوای کلی کلام مقایسه دنیای مدرن و سنتی باشد. نشانههای زیادی بر این مدعا میشود در قصه پیدا کرد. از ورورد قطار که نماد ورود مدرنیته به امریکای لاتین و آغاز استعمار است به دهکده ماکوندو گرفته تا ورود سرمایه گذاران شرکت موز که همگی با خود خرابی و فقر به بار میآورند. طوری که در آخر داستان، از دهکده پر نشاط ماکوندو چیزی جز یک شهر ارواح باقی نمانده است. این تغییر فقط مختص شهر و دهکده نیست بلکه آدمهای داستان را هم به تدریج از اصول اخلاقی حاکم بر خانواده دور میکند و در انتهای داستان با از بین رفتن حتی حرمتهای خانواده و با وجود هشدار اورسلای پیر در آخرین دقایق زنگیاش، نزدیکی خاله و خواهر زاده منجر به به دنیا آمدن بچهای میشود که دمی خوک مانند دارد. اتفاقی که از آیین بومی آنجا وام گرفته شده است و در ابتدای داستان یکبار رخ داده بود و نسل اول بوئندیاها همواره از وقوع دوباره آن ترس داشتند. البته سرنوشت شخصیتی مثل "رمدیوس خوشگله" که در کل زندگیاش به طبیعت خود وفادار بوده است هم با پاداش عروج به آسمان تقدیر میشود.
نکته جالبی که در داستان به کرات روی آن تاکید میشود فراموشکاری تاریخ است. انگار که تاریخ فراموش میکند که بر او چهها گذشته و باز هم همان اتفاقات را موجب میشود. این خصیصه میتواند به نوعی با همان عبرت نگرفتن از گذشتگان و ابتلای مجدد به سرنوشت آنها هم معنی شود که در نهایت ما را به حقیقت تکرار تاریخ یا زندگی روی یک دایره میرساند. اینکه بالاخره روزی باز به نقطه شروع دایره برخواهیم گشت. این فراموشکاری در حدی است که این خانواده بزرگ که به نوعی اساس و قلب دهکده محسوب میشوند و تمام اتفاقات مهم دهکده بین دیوار های آن میگذرد را در پایان داستان دیگر هیچ کس به یاد نمیآورد و نمیشناسد.
در بخشی از داستان پیلار ترنرا زنی که فال ورق میگیرد و مادر یکی از نسلها هم محسوب میشود به یکی از نوادههایش میگوید: "سرنوشت این خانواده را بدون ورق هم میتوانم بگویم زیرا همه چیز دارد تکرار میشود. "