بیدرنگ شناختمش. یک روز بارانی بهار 1957 بود. او با همسرش ماری ولش در بلوار سن میشل قدم می زد. از پیاده رو آن سمت خیابان به طرف باغ لوگزامبورگ می رفت. شلوار جین بسیار کهنه و پیراهنی پیچازی پوشیده بود و کلاه بره به سر داشت. تنها چیزی که با ظاهرش هماهنگی نداشت، عینک دورفلزی گرد و کوچکش بود که به او حالت پدربزرگ زودرسی را می داد. پنجاهونه سالگی را پشت سر گذاشته بود و درشتاندام و پر ابهت بود. در میان کتاب های کهنه و موج جوان های سوربن آن قدر زنده به نظر می رسید که محال بود تصور کنی از عمرش چهار سال بیشتر نمانده است. مثل همیشه بین دو حرفه متضاد در این تردید بودم که مصاحبه ای راه بیندازم یا فقط از عرض بلوار بگذرم تا ستایش بیحدم را نثارش کنم. آن وقت نه این کار را کردم، نه آن را تا آن لحظه را ضایع نکنم. مثل تارزان در جنگل دستم را بلند گو کردم و از پیاده رو سمت خودم به آن سمت فریادزنان گفتم مائئئئسترو! (1)همینگوی پی برد که بین آن فوج دانشجو استاد دیگری نمی تواند باشد. با صدایی که کمی بچه گانه بود به زبان اسپانیایی فریادزنان گفت: آریوو روس، امیگو! (2)این تنها باری بود که او را دیدم.
چندین سال بعد وقتی در اتومبیل فیدل کاسترو نشستم، روی صندلی، کتاب کوچکی دیدم با جلد چرمی سرخ. کاسترو گفت: کار استاد همینگوی است. به راستی، همینگوی ـ بیست سال پس از مرگش ـ همیشه آن جایی است که کمتر از هر جای دیگری انتظارش می رود. چنین حاضر و در عین حال گذرا، مثل آن روز صبح ماه مه، به گمانم که از پیاده رو بلوار سن میشل با من بدرود گفت.
پانوشت:
1- استاد
2- خداحافظ رفیق