|
|
قرآن دوباره جز بهسر نیزه جانداشت
|
|
|
محمد رفیعی
ای کاش این غزل و غمش ابتدا نداشت جغرافیا برای زمین کربلا نداشت این شعر داغ زد به دلم تا نوشته شد این بیتها مرا به چه رنجی که وا نداشت
فرمان رسیده بود کماندار را و بعد تیر از کمان رها شد و طفلی که نا نداشت قصد پسر نمود و به قلب پدر نشست تیری که قدر یک سر سوزن خطا نداشت
اکنون حسین مانده که دیگر به پیکرش جایی برای بوسهی شمشیرها نداشت بر سینهاش نشست و خنجر کشید و ... نه! دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت
این جنگ و سرنوشت غریبش چه آشناست قرآن دوباره جز به سر نیزه جا نداشت تنها سه سال آه سه سال عمر کرده بود اما کسی به سن کمش اعتنا نداشت
با چشمهای کوچک خود دید آنچه را گرگ درنده هم به شکارش روا نداشت پایان گرفت جنگ و به آخر رسید ... نه این قصه از شروع خودش انتها نداشت |
| ۱۳۸۸/۱۰/۰۹
|
|
مطالب مرتبط
|
|
|
|
|
|
|
|
| | | | | | | |
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
|
|