mohsen@ketabnews.com / برای علیرضا امینی و مجلس ترحیم سینمای فاخر
درباره اکران فرهنگی در کشور؛ نقد و نقلهای فراوانی است که فصل مشترک آن ابهامی است بیجواب و آن اینکه آیا اکران فرهنگی در مقابل اکران غیر فرهنگی است و یا اینکه پروژای است ویژه برای توجه بیشتر و فراتر از اکران عمومی؟ در هردوصورت با یک پارادوکس مواجه هستیم؛ اگر این پروژه در مقابل اکران غیر فرهنگی است که باید برای سینمای کشور مجلس ختم برگزار کنیم و اگر فراتر از اکران عمومی است چرا فیلمهایی در این طیف، اینگونه به مسلخ برده میشوند و قربانی گیشه و صف طویل برای سینمای به اصطلاح عامهپسند میشوند؟ در واقع اگر قصد دولت ـ تنها موتور اصلی و بدون رقیب تولید فیلم در کشور ـ قصد حمایت از چنین فیلمهایی را دارد؛ چرا با چنین اکرانی تیشه به ریشه تولید چنین فیلمهایی میزند و عملا عاملی میشود برای عزیمت کارگردانان و تهیهکنندگان چنین آثاری به سوی جشنوارههای خارجی؟ و اگر قصد حمایتی در کار نیست چرا از ابتدا پروانه ساخت و تولید چنین فیلمهایی را صادر میکند؟ آیا هدف ارائه بیلان بالای تولید؛ وسیله را توجیه میکند؟ اگر همه این سوالات هم به درستی پاسخ داده شود باز هم یک سوال اصلی بیپاسخ میماند و آن اینکه ذات هنر بویژه هنر– صنعت سینما؛ با دیده شدن و عرضه مناسب؛ پیوند خورده است و چگونه میشود بدون دیدن و دیدهشدن برای آن تصمیم گرفت؟ این دقیقا پاسخ سوالی است که ما را به عبارت «پدرخواندگی فرهنگی» میرساند.
مدیریت منحصر به فرد فرهنگ در کشور ما، به جای مخاطب یا بهتر بگوییم به جای مردم؛ تصمیم میگیرد که در هر روز و هر سئانس و در هر سینمایی «نیش زنبور» اکران شود اما مردم از تماشای «صداها» و «استشهادی برای خدا» و... محروم باشند! این مدیریت معیوب فرهنگی برای مخاطب نسخه دمدستی میپیچد و توقع دارد مردم با «سینما» آشتی کنند و معیار این آشتی را هم در فروش بالای «اخراجیها» میداند و استقبال از فیلمهای تهی و مستهجنی چون نیش زنبور و نسخه 20بار کپی شدهای چون دوخواهر. و بر همین مبنا هم به مدیریت خود مینازد که ما بالاترین حضور مردم را در سینما ها داشتهایم!
اگر بپذیریم که ذائقه مخاطب را مدیریت فرهنگی تامین میکند ـ اعم از مدیران و دستاندرکاران تولید ـ باید هم به خود ببالیم که اگر «صداها و تنها دوبار زندگی میکنیم و استشهادی برای خدا» به حلقه اکران عمومی راه پیدا کند؛ مردم ـ همان مردمی که ذائقهاش را به اخراجیها شیرین کردهایم ـ از این فیلمها استقبالی نشان ندهند! و مدیران با غرور اعلام کنند: ما که گفته بودیم!
«استشهادی برای خدا» به کارگردانی علیرضا امینی؛ فیلم خوبی است که باید دیده شود اما نه با یک سئانس در میانه روز در یک سینما! این فیلم روایت یک «بازگشت» است؛ روایت مردی که بعد از 20 سال به زادگاهش برمیگردد تا از مردم و همسرش حلالیت بطلبد. «فتحی» با بازی جمشید هاشم پور؛ راهبان ریل قطار بوده است و حالا که عمر خود را رو به پایان میبیند و از پس یک بیماری تنفسی برای گرفتن استشهادی برای خدا و مرگی آسوده پی همسرش میگردد؛ پاسخی جز اینکه همسرش سالهاست به دل کوه پناه برده است، نمیشنود؛ کسی از او خبر ندارد.
20 سال پیش «نرگس» همسر فتحی به دلیل ریزش بهمن به اجبار چند روزی را در کوهستان همراه دو سرباز سپری کرده بود که بعدها معلوم میشود او سربازان را از مرگ نجات داده است اما مردم روستا به او تهمتهای ناروا نسبت میدهند و فتحی که تحمل تهمت های مردم را نداشته، پس از آتشزدن مزارع روستائیان، همسر خود را ترک کرده و 20 سال ناپدید میشود.
او حالا بازگشته است با کفنی که روحانی روستا ـ با بازی دیدنی محسن طنابنده ـ برای طلب حلالیت پیش مردم میبرد اما آنها یا با اکراه آن را امضاء میکنند و انگشت میزنند و یا میگویند باید نرگس حلال کند تا آنها هم... همین میشود که فتحی راه کوهستان را پیش میگیرد برای یافتن نرگس و حلالیت طلبیدن و...
فیلم، سرشار است از تذکر و تنبه؛ برای مردمی که شهرنشینی آنها را از محرومیت و صمیمیت دور کرده و ناخودآگاه به جامعهای کوچک بدون خطوط زمانی و مکانی پرتاب میکند و از این رو چون با اشکها و لبخندهایی بدون نقاب و خواهش و طمع و فارغ از معاملههای شهرنشینی برای حتی یک سلام؛ مواجه میشود؛ جذاب و دلنشین است حتی اگر پایانی تلخ و رستگارانه برای فتحی داشته باشد و شما هرگز نرگس؛ زن مجرم قلمداد شده بر اساس تهمتهای مردم را نبینید.
فیلم اگرچه در سال 86 ساخته شده است اما به نوعی با فضای غبارآلود امروز کشور، منطبق است و تاکید دارد که «بازگشت» و توبه و حلالیت طلبیدن، راه رستگاری است آن هم بدون داعیه داری اخلاق و معرفت؛ بی ادعا و از صمیم قلب.
روحانی فیلم نیز که به نوعی کدخدای دهکده هم محسوب میشود؛ شخصیتی ملموس و دوستداشتنی دارد که در زندگی مردم حاضر است و تنها برای مرگ و عروسی سراغش را نمیگیرند؛ حواسش به مردم هست؛ مردمدار است و مردم به او رجوع میکنند و دوستش دارند.
آخرین ساخته علیرضا امینی را باید دید و در هوای سپید و سرد فیلم، نفس کشید تا طعم مرگ و آرامش قبل از مردن را درک کرد خصوصا با موسیقی فوقالعاده سید بهنام ابطحی که توانسته از پس افتوخیزهای متنوع فیلم برآید و تماشاگر را گاه با موسیقی بیکلام و گاه با گروه کر چنان همراه کند که سکوت کاراکترها و ریتم تقریبا کند فیلم، مخاطب را اذیت نکند.
فتحی در این فیلم دیالوگی دارد که اگرچه معطوف به کفن سپیدی است که باید از سوی مردم امضا میشد اما بیشباهت به مدیریت معیوب فرهنگی بویژه در حوزه سینما نیست؛ او میگوید: ما دو تا راهبان بودیم که 18 کیلیومتر فاصلهی بین ما بود. هر روز باید 9 کیلیومتر من میرفتم و 9 کیلیومتر او میآمد؛ وقتی به هم میرسیدیم، تعرفهها را امضا میکردیم. اگر یک روزیکی نمیآمد؛ یعنی هیچ! تعرفه بدون امضاء یعنی هیچ... یعنی کسی کاری نکرده...

شاید اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم؛ علیرضا امینی در این فیلم «کفن سینمای فاخر» را به دست گرفته و بدنبال طلب حلالیت نزد مردم رفته و مرگ این سینما را اعلام کرده است. سینمایی فارغ از سیاسیبازی، شعارگرایی، تقلید روشنفکرانه، لمپنیسم و... او بدنبال استشهادی برای فرهنگ است و البته منتظر تا مدیران فرهنگی هم پای آن را انگشت بزنند! چرا که سینمای فاخر باید به خاطر مزاحمت و اختلال در روند تولید و افت مخاطب و فروش پایین؛ از مدیران سینمایی و فرهنگی «حلالیت» بطلبد!