کتاب نیوز  شناسنامه

از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان

گفتگو با داوود غفارزادگان به مناسبت انتشار رمان "کتاب بی‌نام اعترافات"  / یوسف انصاری


اولین داستانی که از داوود غفارزادگان خواندم، داستان «ما سه نفر هستیم» بود. با همان داستان بود که کنجکاو شدم بدانم نویسنده اش کیست و چه کتاب‌هایی چاپ کرده و چرا تا به آن روز داستانی از غفارزادگان نخوانده بودم، آن هم داستانی با آن کیفیت بالا. پاسخ به این سوال را در گفتوگوی ذیل بخوانید.

  
 

گویا کتاب پخش خوبی نداشته است. به عنوان نویسنده از این نظر گله‌مند نیستید؟

البته 7-6 ماهی از چاپ کتاب می‌گذرد. اما در کل این اتفاقی نیست که مختص این کارم باشد. کتاب‌های دیگرم تقریباً همه به شکلی همین روند را طی کرده‌اند؛ «ما سه نفر هستیم»، «راز قتل آقا میر»، «فال خون»، «دختران دلریز» و... بی‌آنکه بخواهم ننه من غریبم بازی دربیاورم می‌گویم این هزینه‌یی است که بابت وارد نشدن به میدان «بازی گرفته شدن» می‌پردازم. پس توقع زیادی ندارم و این اتفاق‌ها برایم تازگی ندارد. ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شده‌یی به خود می‌گیرد. جریان‌های غالب ادبی در کشور - چه در بخش غیردولتی که به شدت آویزان از پول نفت توی دست دولت است و چه دولتی- ظاهراً یک پروسه سالم بده بستان ادبی را به جهت سیاسی، اقتصادی و شیخوخیت به نفع خود نمی‌دانند چون دائم در تقابل با یکدیگرند و برای هم شاخ و شانه می‌کشند.

مدام هر کدام برای خود جریان های کاذب ژورنالیستی برای این کتاب و آن نویسنده راه می‌اندازند تا روی حریف را کم کنند. مسلماً آن چیزی که این وسط قربانی می‌شود، ادبیات است. واقعاً کاسبکارانه هم نگاه کنیم برای نویسنده چه نفعی دارد که بخواهد وارد چنین فضای آلوده‌یی شود. چه چیزی عایدش می‌شود چون تکلیف ادبیت و ماندگاری متن را که غربال به دستی که از پشت می‌آید، روشن می‌کند و حق‌التالیف هم - از استثناها که بگذریم- حتی برای خوش‌اقبال‌ترین کتاب‌ها چه تغییر اساسی در زندگی نویسنده به وجود می‌آورد که بتواند راحت‌تر بنویسد. پس چرا باید تن به کاری داد که برای نوشتن از سم هم مهلک‌تر است؟! چون نوشتن به شیوه‌ی ایرانی یک کار آیینی است؛ که باید آداب و ترتیب آن به دقت و وسواس رعایت شود وگرنه نفرین ابدی در انتظار خواهد بود. به کنار از این حرف‌های باب روز، پنهان نمی‌کنم که من در کار چاپ کتاب‌هایم آدم دست و پا چلفتی هستم. از چاله به چاه می‌افتم و همیشه دنبال ناشر سالم و بی‌سر و صدا می‌گردم. غافل از اینکه سلامت و بلاهت همزادند و نمی‌شود هم خدا را خواست هم خرما را. واقعیتش ناشرم زحمات چند ساله‌ی من را به باد داد با این چاپ و توزیع.


رمان شما به دو بخش تقسیم می‌شود؛ یکی دغدغه نوشتن درباره نوشتن و دیگری گذشته‌ی تلخ راوی که بیشتر روی فقر می‌چرخد. فکر نمی‌کنید این امر به رمان ضربه وارد می‌کند؛ یعنی ممکن است مخاطب یکی از این مساله‌ها را جدی بگیرد و مساله بعدی در حاشیه بماند؟

درک مطایبه یکی از نشانه‌های میزان هوش آدمیزاد است. من واقعاً توضیحی در این مورد ندارم. به نظرم آنچه لازم بوده در کتاب آمده و با کمی حوصله می‌شود همه را فهمید. با توضیح من نه نقص‌ها برطرف می‌شود و نه ابهام‌ها روشن. هر خواندنی و هر تاویلی از متن یک بازآفرینی دوباره است از داستان.

در این کتاب ما چند داستان موازی داریم که کنار هم روایت می‌شوند، از دهه‌های مختلف که هر کدام برهه‌ی خاصی از تاریخ است با چند راوی مرده و زنده و گمشده که هر کدام ساز خودشان را می‌زنند، نهایتاً نویسنده‌یی آخر کار وارد قضیه می‌شود؛ که خود یکی از همان راوی‌هاست، یعنی بازیچه‌ی دست بانو که ظاهراً نقش شهرزادی را گردن نرینه‌ها گذاشته و خود در کسوت سلطانی رفته دنبال یللی تللی‌هایش. به نظر می‌رسد هجوی در کار است.


مضمون اعتراف در داستان ایرانی به دلایل فرهنگی کمرنگ بوده است ولی در رمان غربی به علت وجود فرهنگ اعتراف در کلیسا نزد کشیش این مضمون بارها استفاده شده است. اگر قبول دارید که رمان شما به این سبک نوشته شده است، آیا فکر نمی‌کنید نبود صراحت بیان در جامعه ایرانی و فرهنگ اعتراف در وهله‌ی اول عده‌یی را پس بزند یا نه این ریسک را پذیرفته‌اید؟

این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیش‌پاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرف‌ها نمی‌زند... اما خب، ما مدام گرفتاری‌های سیاسی و اجتماعی داشته‌ایم و شکل اعتراف‌مان هم رنگ بومی دارد به شدت. نمونه‌اش ادبیات عرفانی و شطحیات. شکلی از اعتراض اجتماعی و اعتراف شخصی. اما با رمل و اسطرلاب باید ازش سر درآورد. کد و نشانه‌ها را شناخت و ارجاعات را متوجه بود. حلاج کیست مگر جز یک مصلح بزرگ و یک غول خودویرانگر غریب. یا بایزید و دیگران. منتها فشارهای بیرونی آنقدر زیاد بوده که ما خودمان را هم در دیگران کوبیده‌ایم و این البته در سطوح پایین و میان متوسط‌ها باعث پیدایی نوعی ادبیات دغل‌باز و ریاکار شده که خودش را پشت کلمات قلنبه و نقل قول‌ها پنهان می‌کند. اما داستان‌نویسی مگر جز ریسک کردن چیز دیگری هم هست؟!




در رمان اعترافات ما با چندین نوع روایت و نثر برخورد می کنیم. آیا شما تحت تاثیر رمان نویسان گذشته بوده‌اید یا نه، به عمد این کار صورت گرفته است؟ لطفاً توضیح بدهید و آیا می‌شود این رمان را رمانی نسلی خواند؟

یک بار یکی به من گفت داستانت شبیه داستان‌های روسی شده. گفتم چرا؟ گفت "چون یکی دارد با تبر درخت قطع می‌کند". از کدام ردپا حرف می‌زنی؟ قضیه آنقدر شلم شورباست که لنگه کفش طرف مانده توی گًل. چه نیازی به رد زدن و مچ گیری، راوی پسر به صراحت از نویسنده‌ها و شاعرها به اسم و رسم و نشانه حرف می‌زند، زبان و سبک‌شان را به تقلید هجو می‌کند... فکر کنم بقیه را باید درز بگیریم چون دیگر چیزی برای خوانده شدن نمی‌ماند.

اما راجع به شکاف نسل ها. ظاهراً اینجا هر کسی کشک خودش را می‌سابد؛ می‌رود پی کارش. ولی مگر من با "هدایت" هم نسل‌ام که داستان‌هایش را می‌خوانم- حالا بگذریم از قدما. هدایت از خودش می‌نوشت، من از خودم می‌نویسم و نسل آینده از خودش خواهد نوشت و ادبیات این وسط چیزی دارد که ما را به هم وصل می‌کند و آن فاصله‌ی ذهنی و قراردادی، زمان را حذف می‌کند. اینکه هزار سال قبل ناصرخسرو پیاده سفر می‌کرده و ما الان با هواپیما، اینها جان کلام نیست. در واقع اسب عوض نشده، جوال اسب عوض شده. به قول اگزوپری آنچه اصل است، از دیده پنهان است. ادبیات از این از دیده پنهان‌ها می‌نویسد.


رمان با کودکی راوی شروع می‌شود و با میانسالی تمام می‌شود. در دوره زمانی کودکی تا جوانی راوی تا جایی که بانو در رمان حضور دارد، همین حضور بانو از تلخی فضا می‌کاهد و در اواسط رمان بانو دیگر نیست و فضای تلخ رمان وجود دارد تا فصل غازهای وحشی که با آمدن این فضا گویا مخاطب به یک ایستگاه تنفس می‌رسد تا کل رمان را هضم کند که یکی از درخشان‌ترین قسمت‌های رمان همین فصل غازهای وحشی است. آیا حذف بانو در قسمت‌هایی از رمان آگاهانه بوده و دلیل خاصی داشته است؟

این روایت در روایت، پرش‌های زمانی، حوادث متضاد و متفاوت یا مشابه از دهه‌های 40 ، 60 و 80 در متن... تمام اینها برای این بوده که مدام در جریان خوانش- چقدر از این کلمه حالم بد می‌شود- مخاطب اختلال ایجاد کنم. با قطع و وصل‌ها، با طنز زبانی، با مضحکه و تراژدی، با فقر و نداری که ادبیات معاصر ازش فربه شده، همه‌ی اینها به این خاطر بود که خواننده مدام رکَب بخورد و نتواند با یکی همراهی کند. وقتی جایی بانو با شخصیت رعب انگیز و مکش مرگ مایش می‌خواست در متن یکه تازی کند؛ ولش می‌کردم می‌رفتم سراغ قاسم یا آقا مظفر و ده‌ها آدمی که در قصه پلاس‌اند؛ چون فکر می‌کردم همه‌ی اینها هست و هیچ کدام‌شان نیست. و اصلاً چیز دیگری است.

اعتراف می‌کنم که من نمی‌خواستم خواننده به تصویر واحدی برسد. تکمله و سفرنوشت‌ها در واقع کتاب چهارم این رمان است که اگر مثل بچه‌ی آدم، معقول می‌نشستم می‌نوشتم 150 صفحه‌یی می‌شد؛ که به جهت موضوع و دستمایه که به عشق و خودکشی و سوز بریز می‌رسید به شدت کلفت پسند از آب درمی‌آمد یا بخش‌های دیگر که به وقایع حول و حوش اواخر دهه 50 می‌رسید - با آن قضایایی که به اشاره گذشته‌ام، آب از لب ولوچه‌ی سیاسی‌پسندها راه می‌انداخت. اما من این کارها را نکردم و گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
 

اعتماد 

۱۳۸۸/۱۰/۲۳
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
سرّ نوشتن / محمدعلی اسلامی ندوشن
انسان هیچ نوشته‌ای را دوست ندارد، مگر آن که بتواند گوشه‌ای از گمشده‌ی خود را در آن پیدا کند... انسان باید وجدانش روشن باشد و از گذشته‌اش خجالت نکشد. کسانی که وجدان روشنی ندارند،‌حرف قابل گفتنی هم برایشان نیست... جلال آل احمد در "خسی در میقات" در جایی نگاهش به دختری می‌افتد و از زیبای‌هایش می‌گوید... همیشه دبیر فیزیک و شیمی محترم‌تر و ترس‌آورتر از دبیر ادبیات بود.
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان
این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیش‌پاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرف‌ها نمی‌زند... ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شده‌یی به خود می‌گیرد... نمی‌خواستم خواننده به تصویر واحدی برسد... گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
آنچه دلم گفت بگو، گفته‌ام/ یوسفعلی میرشکاک
پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... همین‎هایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش می‎دهند. نان‎خور این طرف بودند... من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم... ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم... برای پذیرفتن «من او» باید بخش‎های زیادی را حذف کرد... شمس لنگرودی شاعر نیست...
۱۳۸۸/۰۹/۱۰
یک جعبه‌ی یخچال کاغذ / دن براون
من چهار جعبه به اندازه‌ی جعبه یخچال؛ کاغذ نوشته‌ دارم که از آنها در نماد گمشده استفاده نکرده‌ام. برای این کتاب شاید به اندازه 10 کتاب مطلب نوشته‌ام... هنوز هم برای نوشتن 4صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوستانم همان‌هایی هستند که پیشتـر بوده‌اند و همان زن شگفت انگیز همسـرم است.
۱۳۸۸/۰۸/۲۸
دیدار با همسایه‌ی نیما / سیمین دانشور
نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید.
۱۳۸۸/۰۸/۲۵
انشاء‌الله اسفند 89 / امیر حسین فردی
جشنی که با جایزه 9میلیون تومانی یکی از گران‌ترین جوایز ادبی کشور محسوب می‌شود... تصور ما این است که همه نویسندگان و هنرمندان در تهران جمع شده اند؛ اصلا به فکر شناسایی و استعدادیابی نیستیم در حالی که استعدادهای خوبی در دوردست‌ها داریم...
۱۳۸۸/۰۸/۲۳
زندگی سراسر رنج است/مصطفی مستور
این‎ها حرف‎هایی هستند برای جامعه‎ای که از این تلاطم‎های سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگی است که این پرسش‌ها جدی می‌شوند... از ادبیات انتظار بزرگی ندارم... شاید از معدود لذت‌های نوشتن این باشد که بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.
۱۳۸۸/۰۷/۲۶
مخالف را حذف نمی‌کرد / صادق طباطبایی
سعه‌ی صدر بسیار بالا و تحمل از ویژگی‌های ایشان بود. اصلا انگار ایشان بدگویی‌ها را نمی‌شنیدند... ما باید راه ناتمام سیدجمال را ادامه بدهیم. اما خطای سید جمال را تکرار نکنیم. سیدجمال می‌خواست با اصلاح سران مشکلات را حل کند. ما باید با مردم شروع کنیم.
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
آیا فارابی منحل می‌شود؟ / اکبر نبوی
گاه دچار افراط و تفریط می‎شویم؛ یا فقط واقعیت را می‎بینیم یا آرمان را... نبود استراتژی فرهنگی، سبب غلبه‌ی روزمرگی بر رفتارهای مدیریت دولتی می‎شود... برای سیاستمداران در حوزه‌ی فرهنگ امکان آزمون و خطا مهیا ساختیم... مدیریت آقای شاه‎حسینی به‎گونه‎ای است که به نظر می‎آید قصد دارد فارابی را به تعطیلی بکشاند...
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
فهم‌ناقص‌مدیریت‌فرهنگ / محمدمهدی عسگرپور
در وزارتخانه‌ای که حداقل، در لفظ بسیار مهم است... مدام تصور می‌شود که بزرگانی که نیروی محرکه‌ی ذهنشان مربوط به عرصه‌های دیگر است، در صورت مؤدب بودن! و داشتن تحلیلی (معمولاً جهت‌دار) از سابقه فرهنگی و هنری کشورمان، می‌توانند در مسندهای مهم فرهنگی و هنری مشغول فعالیت شوند...
۱۳۸۸/۰۶/۲۲
انتهای جاده‌ی مک‌کارتی / محمدرضا قلیچ‌خانی
این کتاب جزو رمانهای آخر الزمانی است، رمانهایی که به این مسئله می‌پردازند که اگر دنیا به آخر برسد چه اتفاقی می‌افتد... کل داستان پر است از صحنه‌های تکان دهنده و عجیب و غریب مثل برخورد پدر و پسر با گروهی که جنازه‌ی یک نوزاد را روی آتش گذاشته‌اند تا کباب کنند...
۱۳۸۸/۰۴/۱۷
شصت ‌‌سال ‌ترجمه / رضا سیدحسینی
آن موقع خیابان فروردین هنوز آسفالت نشده بود و بالاتر از آن هم فقط دانشگاه تهران قرار داشت و بعد هم جز بیابان چیزی دیگری دیده نمی‌شد... مادرم گفت این کتاب را تمام نکن چون می‌گویند اگر کسی امیر ارسلان را تمام کند سرگردان می‌شود. من هم تمامش نکردم ولی سرگردان شدم...
۱۳۸۸/۰۳/۰۴
ابوالمشاغل بازنشسته نمی‌شود/نادر‌ابراهیمی
مملکتی که 5‌هزار سال ادبیات داستانی دارد و پرقدمت‌ترین سرزمین ادبیات داستانی است؛ نباید امروز به خاطر دو تا خط و مرز غلط در جا بزند... بعد از انقلاب، داستان‌نویسی ما به دست همین مردم سپرده شده و داستان‌نویسان ما هم که وارد شده‌اند همه از میان همین مردمند.
۱۳۸۸/۰۱/۳۰
با کتاب ‌خبرنگار نمی‌شوید‌/احمد توکلی
فاصله‌ی بین مطالعه و عمل در روزنامه‌نگاری که یک کار ذوقی، ‌هنری و علمی است، زیاد است... برخی از همکاران ما احتمالاً در اثر یک اشتباه تاریخی به این وادی کشیده شده‌اند... الان شما نمی‌توانی به خبرنگارت بگویی "بالای چشمت ابروست!" اگر خبرش را کار نکنی، گریه می‌کند! قهر می‌کند... ساختار رسانه‌ای در ایران صدمه دیده است. برخی از مطبوعات در جایگاه حزب نشسته‌اند...
۱۳۸۷/۱۲/۲۹
قیمت‌های واقعی / فرهاد جعفری
"جومانجی" اگر زیر خروارها خاک هم باشد؛ عاقبت صدایش درخواهد آمد و شما را به خودش دعوت خواهد کرد... کار نویسنده‌ی خوب «تاب دادنِ خواننده» است. البته طوری که ازش لذت ببرد... سرزنش‌ها و ملامت‌ها را می شنوم و گوشم بدهکار این حرف‌ها نیست؛ چون: مگر «کافه‌پیانو» فقط کارکرد ادبی دارد؟! ... اگر رقابتی هم هست، بر سر بخش بزرگ‌تر و بیشتری از کیک‌ِ شیرین یارانه‌هاست...
۱۳۸۷/۱۱/۱۸
در ستایش داستان / فرانک اوکانر
نوشتن رمانی مانند «غرور و تعصب» کاری نیست که از دست یک فارغ‌التحصیل شکست‌خورده، یک شاعر شکست‌خورده، یک داستان کوتاه‌نویس ‌شکست خورده یا هر شکست خورده‌ی دیگری برآید. کار اساسی در رمان، خلق مفهومی از یک زندگی مداوم است. ولی در داستان کوتاه فقط اشاره‌ای به این زندگی مداوم می‌شود.
۱۳۸۷/۱۰/۲۱
فلسفه به روایت کربن/ انشاءلله رحمتی
او مسیحیت را به خوبی می‌شناسد و شناخت خوبی از فلسفه‌ی غرب دارد... کربن خود را مورخ فلسفه‌ی ابن‌سینا نمی‌داند، بلکه تلاش می‌کند تا به تعبیر خود ارتباطی وجودی با ابن‌سینا برقرار کند، یعنی می‌خواهد ببیند ابن سینا برای انسان امروزی چه حرفی دارد.
۱۳۸۷/۱۰/۰۲
از مافیا تا عشیره‌ به روایت شهبازی پسر
در دنیای امروز شخصیت‌هایی شبیه «کورلئونه» نمی‌بینیم... آدم‌هایی که عادلند و هدف‌شان تامین نان و احترام عشیره‌شان است، نه حرص زدن مثل یک حیوان و خوردن و نابود کردن با زور و حماقت و قصاوت... زمانی فلان لوتی معروف تهران حتی هنگام مستی هم در کوچه‌های تنگ وقتی زنی از روبرو می‌آمد پشت می‌کرد؛ نه الان که هر محله گله‌ی گرگ‌های خودش را دارد.
۱۳۸۷/۰۹/۰۲
علی‌‌پروین در دوکوهه / داوود امیریان
در حال تشنگی خوابم برد. یک دفعه دیدم قطره‌های آب روی صورتم می‌ریزد. چشمهایم را باز کردم. خواهرهایم بودند. گریه می‌کردند و مرا می‌بوسیدند. آنها که رفتند نمازشب خواندم و گفتم خدایا من شهادت را دوست دارم، اما این یک‌بار ما را شهید نکن، اینها خیلی گریه می‌کنند و متأسفانه خدا به حرفم گوش داد.
۱۳۸۷/۰۸/۱۸
نسل دوم مهاجران / جومپا لاهیری
وقتی کسی به عنوان فرزند خانواده‌ای مهاجر در سرزمینی بیگانه بزرگ می‌شود، همواره معنای پدیده‌ای را که می‌توان بی‌ریشگی یا بی‌ریشه‌کردن خود نام گذاشت به‌خوبی درک می‌کند... من خود می‌دانستم که والدین‌ام چه کشیده‌اند و احساس بی‌ریشگی کاملا برایم ملموس و آشنا بود.
۱۳۸۷/۰۷/۱۷
درشت‌نمایی مضحکه / محمدعلی علومی
آثار ارسکین کالدول به راحتی می‌توانند آثاری از خسروشاهانی و یا کیومرث صابری باشند. آثار ویلیام سارویان شباهت زیاد به آثار منوچهر احترامی و آثار جیمز تربر با آن فضاهای غریب و سوررئال می‌توانند آثاری از عمران صلاحی و یا غلامحسین ساعدی باشند... در تمام آثار ادبی ارزشمند روانکاری آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف و متضاد دیده می‌شود.
۱۳۸۷/۰۷/۰۶
خیال روی شما / سید حمیدرضا برقعی
شعر تفریح زندگی‌ام شده است... شفیعی کدکنی می‌گوید شاعر موفق کسی است که شعرش خاص‌پسند و عوام‌فهم باشد. فکر می‌کنم شعرم بار عوام‌فهمی‌اش بالاتر باشد؛ حالا اگر خواص هم پسندیدند چه بهتر!... مسیرم را به هیچ وجه تغییر نخواهم داد. برای مدح اهل‌بیت شاعر شدم...
۱۳۸۷/۰۶/۰۷
داستان به مثابه‌ی "سلول بنیادین"
ما با تورم جشنواره‌های ادبی مواجهیم. این هم خودش شرح کشافی می‌خواهد که کسی که پول داشته باشد می‌تواند جشنواره تاسیس کند... داستان نوشتن مثل ساختمان‌سازی نیست که آجر را بگذاری و بالا برود. واقعاً بستگی به حال دارد... برای من مهم جایگاه شیخ فضل الله نوری و اتفاقاتی است که افتاد و مردمی که پای دارش آنگونه رفتار کردند.
۱۳۸۷/۰۵/۱۴

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
مجرمان را پیدا کنند... به وابستگى‏هاى سازمانى آنها هم هیچ نگاه نکنند و باید مجازات شوند...رهبر انقلاب4.6.1388
پایگاه خبری حوزه‌ی هنری
سفارش بدهید: 33355577
"امید و دلواپسی"
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
تحریم تجاری اسرائیل
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام