شما از رابطهی نزدیک من و پیامبر خبر دارید.
من دنبال او بودم چون بچه شتری که پی مادرش میرود.
هر روز گوشهی تازهای از اخلاقش را به من نشان میداد و میگفت که چنین باشم.
من با او بودم وقتی قریش گفتند: تو ساحر و دروغگویی. به او گفتند: تو ادعای بزرگی کردهای، پس اگر میخواهی باورت کنیم باید آن چه میخواهیم انجام دهی.
فرمود: چه می خواهید؟
گفتند: این درخت را صدا کن و بگو که از ریشه هایش کنده شود، پیش بیاید و روبه روی تو راست بایستد.
فرمود: آن چه می خواهید به شما نشان می دهم، ولی میدانم شما به سوی خیر نمیآیید.
پس فرمود: ای درخت، من رسول خدایم. با ریشههایت از خاک بیرون بیا و با اجازة خدا رو به روی من بایست.
قسم به خدا که من دیدم درخت پیش آمد، با صدایی شبیه وزش باد یا به هم خوردن بال پرنده. شاخة بالایش را روی سر پیامبر گسترد و بعضی شاخه هایش را گرفت بالای دوش من.
قریش گفتند: بگو نیمی از درخت بیاید و نیم دیگر بماند.
حضرتش چنین کرد.
نیمی از درخت، چنان شگفت انگیز و سریع پیش آمد که نزدیک بود به بدن پیامبر بپیچد.
من گفتم: لا اله الا الله من به تو ایمان دارم.
گفتم: من اولین کسی هستم که اعتراف میکند که درخت به فرمان تو بود.
همهی آن قوم گفتند: ساحری تردست و شگفت انگیزی. کسی غیر از این پسر هست که تو را باور کند؟ و منظورشان به من بود. و من از آن دسته مردمانام که سرزنش هیچ سرزنش کنندهای آن ها را از راه خدا باز نمیدارد.
من از آن دسته مردمانام که دلشان در بهشت است و بدنشان مشغول کار.
ترجمهی آزاد از بندهای پایانی خطبه 192 نهج البلاغه . همشهری جوان. شماره79