شاعر از محارم راز است؛ گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت میشنود باز میگوید. حتی آن شاعران که زبان شیاطینند، شعر خود را از آسمان دزدیدهاند: و حفظنها من کل شیطن رجیم الا من استرق السمع فاتبعه شهاب مبین. و آن را (آسمان را) از هر شیطان رجیم محفوظ داشتیم، مگر آن که استراق سمع کند، که شهاب مبین او را دنبال خواهد کرد. حجر / 17 و 18
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینهی نامحرم زد
شاعران یا همنشین شاهدان تنگدهان و باریکمیانِ ملکوتند و رازدار قدسیان، یا همدم شیاطینند در فراموشخانههای عوالم وهم. شاعران همه «لسان الغیب» هستند و اگر خواجه را بدین لقب اختصاص دادهاند نه از آن است که دیگر شعرا لسان الغیب نیستند، بل از آن است که این صفت در او به تمامیت و کمال رسیده است.
این عالم سراسر رمز است، رمزی برای عالم غیب. و آن عالم را از آن موسوم به غیب کردهاند که از چشم سر غایب است، نه از چشم دل. و کلمات بازگوی ظن و گمان اسیران زمینگیر عقلند و اگر نه، کلام حقیقت را بر نمیتابد، مگر در کلام آسمانی، آن هم از پس هفتاد هزار بطن؛ یعنی حقیقت هفتاد هزار بار نزول یافته تا در کلمات نشسته و قابل ادراک و توصیف عقل زمینگیر اسیران خاک شده. شعر نیز _ اگر شعر باشد _ ذو بطون است و از مصادیق کلام طیب: ...اصلها ثابت و فرعها فی السماء(ابراهیم 24.).
شعر آینهی راز است و محارم راز میدانند که راز در بیان نمیآید؛ اشارتی و دیگر هیچ، و همین اشارت نیز به زبان رمز است. زبان شعر زبان رمز است، چرا که راز جز در رمز نمینشیند. اهل حقیقت مقیمان کوی میخانهاند و شعر جرعهای است از آن شراب روحانی که بر خاک افشاندهاند:
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمیکنم
عالم سراسر رازی است نامکشوف که بر مقیمان حریم حرم نیز جز پردهای فاش نخواهد شد:
چو پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
آنچه به درک و وصف در آید راز نیست و مگر چیزی هست که در وصف و درک نیاید؟ در این روزگار که روزگار غفلتزدگی است، کسی راز را باور ندارد. آنان به خود و عقل زمینگیر خود ایمان آوردهاند و میپرسند: «مگر چیزی هم هست که در درک و وصف نیاید؟» دانشمندان بر مسند حکماً نشستهاند و همگان میانگارند که مرتبت انسان به میزان دانستههای اوست، حال آنکه اهل حکمت میدانند که اینچنین نیست؛ حکمت بر پرسشها میافزاید، تا آنجا که حکیم عالم را سراسر رازی نامکشوف ببیند و دریابد که حقیقت، مقصد وصول است نه حصول. بالهای اشتیاق وصل را باید گشود، که با پای حصول نمیتوان بر آسمان بر شد.
اهل نظر اگر عقل را در برابر عشق نهادهاند از آن است که عقل اهل اعتبار است و درک و وصف، و محرم راز نیست. اگر منکر راز نشود، او را همین قدر میرسد که دریابد رازی هست، و دیگر هیچ. راز لایدرک و لایوصف است و بیرون از حدود اعتبارات عقل؛ چشمهای است مکنون در ظلمات وادی حیرت. اما عقل از حیرت میگریزد. عقل گرفتار عالم حدوث است و از تفکر در قدم میگریزد، چرا که آن راز به تفکر گشوده نمیشود. عقل در جستوجوی نور است و راز، پردهنشین سیاهیهای ناکجاآباد غیب هویت. آنجا عقل جز عقالی بیش نیست، چرا که اهل تفکر است و گفتهاند: تفکروا فی الاء الله و لا تتفکروا فی ذات الله.( در آفریدهها و نعمات خدا بیندیشید، اما در کنه ذات او اندیشه نکنید.» بحارالانوار، ج 71، ص)
آلاء الله حجب ذاتند و مرزی فیمابین عدم و وجود؛ از آن حیث که یار را جلوه میدهند آینهاند و از آن حیث که خود را مینمایانند حجابند و یار را محجوب میدارند. چشم عقل در حجاب مینگرد و از آینه غافل است.
یار معقول عقل هیچ عاقل نیست(تعبیر از شیخ نجمالدین رازی (ره) است در کتاب «معیار الصدق فی مصداق العشق»، رسالهی «عشق و عقل) و چگونه تواند بود آنجا که لاتدرکه الابصار و لاتکنفه العقول و هو یدرک الابصار و یکنف العقول و لایحیطون بشیء من علمه الا بما شاء و قد احاط بکل شیء علمآ.( چشمها او را درک نمیکنند و عقلها بر او احاطه نمییابند، بل این اوست که چشمها را درک میکند و بر عقلها احاطه مییابد. نمیتوانند بر چیزی از علم او احاطه یابند، مگر آنچه او خود بخواهد و علم او بر همه چیز احاطه دارد.» [ترکیبی است از بخشی از آیات 103 سورهی انعام و 255 سورهی بقره و 12 سورهی طلاق و یکی دو عبارت الحاقی)
اینجا که عالم عقل است، آنچه را که معقول واقع نشود راز میخوانند، اما راز تنها منتهی به این معنا نیست؛ عالم راز از آنجا آغاز میشود که عقل به سدرةالمنتهی میرسد:
وه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندرین میان که منم
کی شود این روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بهر بیکران که منم
میشدم در فنا چو مه بیپا
اینت بیپای پادوان که منم
بانگ آمد چه میروی بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم
غزلیات شمس تبریزی
راز بینشان است و رمز نشان بینشانی؛ اشارهای و دیگر هیچ. عالم وجود، عالم نشانههاست و عالم بینشانی، فراسوی وجود در دیار نادیا عدم است و راه از فنا میگذرد. تا خود باقی است، عقل باقی است و حیز وجود عقل، اعتبار است و ادراک است و توصیف. و آنچه محاط درک و وصف و اعتبار واقع شود، راز نیست. عقل تنها بر آنچه احاطهپذیر است علم مییابد و عالم راز، عالم عدم تناهی است که به حریم آن میتوان واصل شد، اما نه به قدم علم که جز به معقولات متناهی راه نمیبرد. یار معقول عقل هیچ عاقل نیست، و همین سرچشمهی راز در عالم وجود است.
فردایی دیگر. سید مرتضی آوینی