ای چو جان اندر وجود عالمی
جان ما باشی و از ما میرمی
نغمه از عود تو در ساز حیات
موت در راه تو مقصود حیات
باز، تسکین دل ناشاد شو
باز اندر سینهها آباد شو
باز از ما خواه ننگ و نام را
پختهتر کن عاشقان خام را
از تهیدستان رخ زیبا مپوش
عشق سلمان و بلال ارزان فروش
کوه آتشخیز کن این کاه را
ز آتش ما سوز غیرالله را
رشتهی وحدت، چو قوم از دست داد
صد گره بر روی کار ما فتاد
ما پریشان در جهان چون اختریم
همدم و بیگانه از یکدیگریم
باز این اوراق را شیرازه کن
باز آیین محبت تازه کن
باز ما را بر همان خدمت گمار
کار خود با عاشقان خود سپار
رهروان را منزل تسلیم بخش
قوت ایمان ابراهیم بخش
......
سحر می گفت بلبل باغبان را
در این گِل جز نهال غم نگیرد
به پیری می رسد خار بیابان
ولی گُل چون جوان گردد بمیرد
......
چه می پرسی میان سینه دل چیست؟
خرد چون سوز پیدا کرد دل شد
دل از ذوق تپش دل بود لیکن
چو یک دم از تپش افتاد گِل شد