
سید امیر حسین جلالی چیمه
سعدی افتادهای است آزاده
کس نیاید به جنگ افتاده
دوست بسیار عزیزم آقای مهدی نوری مطلب جالبی را درباره کتاب «نوشتن با دوربین» و به مناسبت یک سالگی آن نوشته است. ما خورههای کتاب به جای والنتاین، برای کتابها جشن تولد میگیریم! به نظر من هم «نوشتن با دوربین» کتابی است بسیار بسیار مهم.
مقدمتاً تأکید کنم که مهم بودن، نشانه ارزشگذاری نیست و یادآور میشوم که منظور من از اهمیت کتاب «نوشتن با دوربین» فقط و فقط اهمیت این کتاب است و نه آقای "ابراهیم گلستان" و جناب "پرویز جاهد".
اصلاً قصد اسائه ادب به این دو بزرگوار را ندارم ولی هدف این نوشته آنست که ثابت کند انتشار متن گفتوگوی آقای جاهد و جناب گلستان امر بسیار مبارکی بود که در شرایط فعلی برای جامعه روشنفکری ما فوق العاده مفید و در حکم ساختارشکنیای تأثیرگذارتر از یک کاسه آب یخ بر روی صورتی خواب آلوده میباشد. (به قول شاعر: "من گنگ" خواب دیده و عالم تمام کر!) به این ترتیب و با این تفاصیل به سراغ موضوع شیرین "نوشتن با دوربین" و بازخوردهای آن میروم.
ابتدا ببینیم این دیو ترسناکی که همه جامعه روشنفکری پرویز جاهد را از گفتگو با وی پرهیز داده بودند اصلاً چه گفته است.
ابراهیم گلستان در دهه نهم عمر خویش اصولاً جریانی به عنوان روشنفکری را به رسمیت نمیشناسد و مدام تأکید و تصریح میکند که از همان زمانی که در ایران مشغول فعالیت بوده است نیز چنین چیزی را قبول نداشته است: "در ایران ما هیچ وقت روشنفکر نداشتیم. گاهی کتاب میخوندند، روزنامه اطلاعات عصر میخوندند اما روشنفکر نبودند. روشنفکر یعنی چه؟ روشنفکر یعنی کسی که بنشیند فکر بکند، مداقه بکند، حرف بزند و الا تمام مردم فرانسه یا انگلیس که روزنامه میخوندند یا "ایونینگ استاندارد می خونن یا "Sun" روشنفکر هستند؟(نوشتن با دوربین ص 110 و 109)
وی با هشیاری خاصی به نکتهای اشاره میکند که بر ما معلوم میکند از همان ابتدا همین شیوه را در نقد و بحث داشته است و از قدیم به او اتهام بیادبی وهتاکی میزدهاند و آقای گلمکانی در این زمینه پیش قدم نیستند!
«...دنیای مسخره این جوری هست، اینها هتاکی نیست. تو فرض کن قدت یک متر و شصت باشد، من بگم این آدم قدش بلند نیست، خوب این فحش میشه به تو؟ یا بگم این یک متر و نوده، خوب بد گفتهام، هتاکیه؟ هتاکی کردن یعنی واقعیت را نگفتن، آدم مؤدب یعنی آدم دروغگو؟ یعنی چی این حرفها؟»(همان – ص ص256)
واقعاً که جالب است، پس به نظر آقای گلستان جماعت روشنفکر یا به قول خودش "شبه فکر" کوتولههایی هستند که انتظار دارند دیگران آنها را یلانی رشید و غیور خطاب نمایند! آیا واقعاً این نظر تا چه اندازه قرین صحت است؟ جوابش را تاریخ روشنفکری ایران که عمری زیر صد سال دارد به خوبی گواهی میدهد. اگر این جماعت پر ادعا بتوانند به اندازه یک صفحه و یا یک مدخل کوتاه مطلب نو و تازه و جدید و ابداعی ارائه کنند و بگویند این مطلب را فلان ادیب یا مورخ یا نقاش ایرانی ابداع کرده است و از روی دست فلان نویسنده و فیلم ساز و هنرمند فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی کپی نکرده است، آنوقت تمام ادعاهای دیگرشان نیز قبول است. تازه، بر فرض که این جماعت واقعاً در همه عرصهها پیشتاز باشند و قدشان واقعاً یک متر و نود باشد، در این صورت هم باید سرشان را بالا آورده وبه گلستان بگویند که مگر نمیبینی ما چه قد بلندی داریم، نه اینکه او را هتاک و بیادب بنامند و دیگران را از گفتگو و هم نشینی با وی بر حذر بدارند.
گلستان درباره نقد نظر صریحی دارد: « نقد نه یعنی گیر کردن. نقد اول برای فکر و حرف خودت. نقد نه یعنی بکسوات کردن، نه نشخوار کردن.» (همان – ص 245) وی در جای دیگری میگوید: "وزوز کردن غیر از دوستی و دشمنی است"(ص247) و وقتی جاهد از او میپرسد که "به طور کلی در نقد قیلم چه اصولی را دنبال میکردید؟ "میگوید: "شعور و شرف. تو باید با شعور و شرف به فیلمها نگاه کنی."(ص142)
آیا گلستان واقعاً به این ادعاها و نظرات بلند وفادار است یا نه؟ خواهیم دید. در جایی جاهد از او میپرسد که "به عنوان یک چهره تأثیرگذار روشنفکری در ایران..." و گلستان با قطع صحبت جاهد میگوید:"کی میگیه من چهرهام روشنفکره؟ " جاهد ادامه میدهد: "به عنوان کسی که چه در زمینهی ادبیات و چه در سینما تأثیرگذار بودید... دوباره گلستان حرف وی را قطع کرده و میگوید: "چه تأثیری؟ من روی چه کسی تأثیر گذاشتهام؟ این حرفها شکل چاخان دارد..." جاهد دوباره میگوید: "به هر حال چه بخواهید و چه نخواهید، از شما به عنوان یک چهرهی مؤثر در جریان روشنفکری ایران در دهههای سی و چهل اسم برده میشود" و گلستان حرف آخر را میزند: "چه قدر آدم بدبخت است یا باید باشد که این حرفها تو کتاش برود و مغرور شود از آنها و بعد خودش بخواد از این چرت و پرتها تأثیر بگیرد. من از سالهای اول دههی بیست است که مینوشتم تا حالا که در 60 سال گذشته هیچ هم ندیدهام که تأثیر داشته باشد."(همان ص245)
اگر کسی توانست یک دانشجوی سال چهارم تاریخ یا ادبیات یا هر رشته دیگری را بیابد که در گفتگو به او القاب و عناوینی چنین بزرگ بدهند و وی با انداختن بادی در غبغب حرفهای گوینده را تأئید نکند، من هم قبول میکنم که در ایران واقعاً روشنفکر داریم! ولی پیرمرد هشتاد و اندی سالهی ما با صراحت میگوید که خودش هم طبق تعاریف کلاسیک، روشنفکر نیست و بر هیچ کس هم تأثیر نگذاشته است.

اما در مورد افرادی که در این مصاحبه طولانی مورد بحث قرار گرفتهاند و گلستان نظراتش را راجع به آنها گفته است میتوان نامهای بسیار بزرگ و عظیمی را یافت که همچون بتی همواره مقدس بوده و کسی را یارای نزدیکی به ساحت ایشان نبوده است:
احسان طبری: "من طبری را از نزدیک میشناختم. یکی از احمقترین آدمهایی که من در عمرم بهش برخورد کردم احسان طبری بود. من با اون زندگی کردم، شش ماه در مازندران باهاش کار کردم." (243) "طبری آنجا [مسکو] بود و از آنها [امثال بژرنف] اطاعت میکرد که آخرش هم کتاب "کژ راهه" را نوشت. آخه چی بود اون؟"(244)
احمد شاملو: "این جاودانه ابرمرد ادبیات معاصر ایران بود که شعر نمیفهمید. نقطه گذاری هم نمیفهمید و شاید خیلی چیزهای دیگر هم نمیفهمید... .من درباره شعرش صاحب نظر هستم. وقتی مرد، شعرش هم تمام شد.»(ص64)
جلال آلاحمد: "آلاحمد توی این کتاب [غرب زدگی] فحش میده به آنهایی که چاه عمیق میزنند که آب زمین را میدزدند... حالا میگه این سد دزدی که ساختند برای اینه که تلمبههای فلان کشور را وارد بکنند. اولا سد برای تلمبه وارد کردن نیست اما وقتی نمیتونی تلمبه درست کنی، خوب باید وارد کنی... اشکال کار سر این فکر نیم پختههاست که گفته میشود و نیم پختهها هم این فکرها را قبول میکنند.. دلم برای مملکت و مردم میسوزد و به حال جوانهایی که انرژی شان به همین ترتیب هدر میرود. اثری که کتاب غربزدگی در ایران گذاشته بسیار بسیار منفی بود.»(ص72)
امیر نادری، صادق هدایت، صادق چوبک، نجف دریابندری، مسعود کیمیایی، ناصر تقوایی، انور خامهای، مهدی اخوان ثالث و بعضی دیگر از صاحبنامان عرصه فرهنگ و روشنفکری از کسانی هستند که در این گفتگو مورد نقد و بحث منتقدانه ابراهیم گلستان قرار گرفتهاند.
آیا دلیل این نقدها چنانکه بعضی از نقد شدهها گفتهاند تفرعن و تکبر گلستان و حسادت وی به روشنفکرانی است که ترجیح دادهاند در وطن خویش بمانند و گلستان خارج نشین آنها را نقد میکند. خیلی از کسانی که مورد نقد تند و صریح گلستان قرار گرفتهاند چنانکه خود وی بیان میکند از نزدیکترین دوستان وی بودهاند و حتی آخرین روزهای عمرشان را نزد او گذراندهاند:
"[اخوان] دوست خیلی عزیز من بود و تا چند روز قبل پیش من بود و وقتی رفت ایران، مرد.» (94)
"هدایت عزیزترین کس برای من بود واقعاًٌ. حرمتی که من برای این آدم داشتم برای کم تر کسی داشتم و آدم واقعاً درستی بود دیگه.» (194)
"چوبک رفیق خیلی خیلی عزیز من بود. خوب، واقعاً چوبک خیلی خیلی بهتر از خیلی هاست.»(194)
گلستان میگوید و توضیح میدهد که چگونه از تمام ارتباطات و امکاناتش استفاده کرده است تا از رمان "تنگسیر" چوبک فیلم بسازد.(226)
مگر نه اینکه افرادی همچون جلال، دریابندری و حتی شاملو در روزگاری که هیچ اسم و رسمی نداشتهاند توسط گلستان در کارهای فرهنگی وارد شدهاند؟ پس نمیتوان گفت که وی از روی حب و بغض شخصی سخن میگوید. به قول خودش و با وجود دوستی نزدیکش با اخوان ثالث به هیچ وجه تمایلات زرتشتیگری و ضد اسلامی وی را قبول نداشته است(ص246) درمورد هدایت و همچنین صادق چوبک نیز دقیقاً به همین موضوع (یعنی عقاید ضد اسلامی و تمایلات باستان پرستانه آنها) اشاره کرده و از آن انتقاد میکند. همچنین از فیلمهای آمریکایی نادری (مثل مانهاتن از روی شماره) انتقاد کرده و آنها را خام و بی معنی بر میشمرد. (ص228)
به این ترتیب، آیا باز هم میتوان چنانکه جناب گلمکانی فرمودهاند اظهارات گلستان را بیادبانه و غیرمتمدنانه دانست؟
بله، اگر به قول خود گلستان "آدم مؤدب یعنی آدم دروغگو" حق با آقای گلمکانی است. باید از آقای گلمکانی عزیز پرسید که آیا نقدی که "احمد طالبی نژاد" در شماره در ماهنامه تحت مدیریت شما (ماهنامه فیلم 340) درباره ساخته شدن فیلم "حکم" مسعود کیمیایی نوشت ( با عنوان "پیش از آنکه دیر شود") نیز بی ادبانه بود؟ اگر پاسخ شما منفی است پس چه شد که بلافاصله پس از آن نقد مجبور شدید بعد از سالها جناب کیمیایی را دعوت کنید که به مجله بیایند و به اتفاق جناب نورایی با تلاشی بلیغ در صدد وصله پینه کردن سخنان طالبینژاد (که خود در جلسه حاضر بود) بر آمده و به دلجویی از کیمیایی پرداختید؟ آیا پاسخ این سؤال روشن نیست؟ چرا، روشن است. تا زمانی که از مسعود خان کیمیایی تعریف و تمجید کنید و مقالات طرفداران سنتی ایشان (همچون "جواد طوسی"دوست داشتنیام) را منتشر کنید عزیز و محترمید و در غیر اینصورت شایستهی همه گونه بیحرمتی و بیتوجهی.
این مطلب را دقیقاً آقای کیمیایی در آن میزگرد اشاره کردند و من هم هنوز از آن کنایه ناپسند ایشان در مورد زمانیکه طالبینژاد شاگرد ساندویچی بوده و عشق فردین داشته است احساس نامطبوعی دارم.

پس جناب آقای گلمکانی! لحن گلستان مهم نیست، مهم نقد است و نقد هم معیارهایی دارد که با رفیقبازی و این حرفها نمیخواند.
جناب آقای کیمیایی میگویند که از نظر گلستان فقط "محمود هنگوال" و "میناسیان" خوب هستند. سؤال من از این کارگردان آثار دوست داشتنیم (نه لزوما آثار واجد ارزش هنری، فقط دوست داشتنی!) آنست که شما دیگر چرا؟ شما که ابراهیم گلستان را حتی بعد از نقدش بر فیلم "خاک" تان، "عشق خود" دانستهاید (مجله فیلم- شماره 341) آیا واقعاً اینگونه است که شما میگوئید؟ مصاحبه گلستان که خلاف ادعای شما را میرساند. وی در این مصاحبه از افرادی همچون بهمن قبادی، عباس کیارستمی، پرویز دوایی (که طرفدار همیشگی آثار شماست) احمد آرام، عباس میلانی، جمشید مشایخی، اسماعیل رائین، کامران شیردل به شدت دفاع میکند و حال آنکه اینان طیفی وسیع و متضاد شما را تشکیل میدهند. همه میدانند که گلستان با "هویدا"ی معدوم روابط نزدیکی داشته است ولی خودش میگوید که هویدا پس از انتشار کتاب "فراماسونری" رائین به شدت ناراحت شد و رائین هم دربدر به دنبال جایی بود که کتابها را از دست مأموران هویدا فراری دهد و گلستان کتابها را نزد خود مخفی نموده است. (ص 133 و134)
آقای کیمیایی عزیز! به راستی بهمن قبادی فیلمساز و یا عباس میلانی نویسنده چه پسر خالگی با گلستان داشتهاند که مورد تعریف و تمجید وی قرار گرفتهاند؟ ( این دو احتمالاً اصلاً تا بحال ابراهیم گلستان را ندیدهاند.)
حقیقت آنست که گلستان با بقیه فرق داشته و دارد و هیچوقت هم رنگ جماعت روشنفکر نشده است. دلیل اصلی این همه انزوا و مخالفت هم همین است: «من خودم را با بقیه مخلوط نمیکردم من کار داشتم. وقتی آدم کار داره نمیره تو کافه فیروز بنشینه، همین طوری هروئینی بشه، سیگار بکشه، چرت و پرت بگه، فکر کنه که روشنفکره، من این کار را نکردم. من اصلاً نمیدیدم این اشخاص رو، من هیچ نمیدونم که اینها کیها بودند.»
گلستان در این گفتوگو بسیار صمیمی و سنتی مینماید و علیرغم آنکه حدود 30 سال است در اروپا زندگی میکند هرگز از ادا و اطوارهای مخصوص روشنفکران در نمیآورد. وی به راحتی به عمویش (مرحوم آیه ا.. تقوی شیرازی (ره) که از علمای بزرگ فارس بوده است) و اعتقادات سنتی آن مرحوم اشاره میکند و از وی به نیکی یاد میکند(ص77) در حالی که بعضی از این جماعت پر ادعا حتی نام خویش را تعویض کردهاند تا هیچگونه نشانی از سنت در آنان نماند(!!!)
ابراهیم گلستان بدون اینکه منفعتی داشته باشد، طمعی بورزد و یا از کسی هراسی داشته باشد به شدت و صمیمانه از دین اسلام و اعتقادات آن دفاع میکند و به بعضی از نزدیکترین دوستانش به دلیل ضدیت با دین به شدت انتقاد میکند:
«فرض کن که من لامذهب، ولی هر وقت که توی قرآن میرسم به جملهی «فاخلع نعلیک» و ... اصلاً میپاشم از هم. انگار خودم دارم میشنوم که در وادی مقدس طوی هستم. ... وادی طوی باید در قلب آدم باشد.(ص259)
آقای جاهد در ابتدای کتاب اشاره دارد به اینکه، در اثنای همین گفتوگوها آمریکا به عراق حمله کرده و "کاوه گلستان" که عکاس BBC بود در عراق کشته میشود. همگان میدانند چه داغ سنگینی است و تحمل آن چقد مشکل، اما نمیبینیم که گلستان تندخو و پرخاشگر و غیر متمدن(به قول بعضیها) هیچ تغییری در مهماننوازی و لحن صحبتهایش با پرویز جاهد بدهد.
گلستان به شدت به ادبیات کلاسیک دلبسته است و از شیخ اجل سعدی شیراز با عنوان "حضرت" یاد میکند. (ص 256)
اینها که گفتم همه بهانههایی است که من را از درون میلی نسبت به گلستان پدید میآید. میلی که از بیانش هم هیچ ابایی نداشته و ندارم.
ابراهیم گلستان، حمام نیست و کیسهای پر از کف صابون نیز در دست ندارد آقای نوری عزیز! همچنین بر خلاف گفته لیلی(دخترش) آش معطری که دل دردآور هم نیست. به نظر من گلستان آیینهای است به وسعت تاریخ روشنفکری، آینهای که در برابر جماعتی پر اطوار، پرادعا، کم بنیه و بی فایده قرار گرفته است تا بی هراس نام و نان و بیتوجه به عناوین چاپلوسانه رسمی صورت خویش به تمامی و وضوح ببینند و تأملی در عمر رفته و روزهای کم در پیش مانده کنند. اما افسوس، افسوس که این جماعت به قول بزرگی از ابتدا ناقص به دنیا آمدند، آنهم ناقصانی که نقص خویش را قبول ندارند. (قصه قد یک متر و شصت که یادتان مانده؟!)

نوری عزیز! این همه قلم فرسایی نکردم تا دفاعیهای از گلستان و یا جاهد ترتیب داده باشم. چرا که اصولاً هیچ کس با انتقادهای جامعه روشنفکری احتیاجی به دفاع نخواهد داشت! هدف من آنست که توجه دهم کتاب "نوشتن با دوربین" نیاز زمانه ماست. این کتاب و این گفتگو واقعاً میتواند سند و بنچاقی باشد بر باغ روشنفکری ابتر ما، باغ بی برگی، مرثیهای باشد بر حال صاحب نامانی که اعتبار ملی را فدای تعریف و تمجیدهای حزبی و محفلی میکنند و امیدی باشد بر آیندهای که شاید بیاید و روزگار را رسم جدید و تازه گردد.
دلم میخواهد این مطلب به دست آقای گلستان برسد، دوست دارم بداند در ایران طلبهای هست که کتاب ـ گفتگوی ـ وی را در این روزگار عسرت نشر و کتابت دوست دارد و بارها خوانده است.
دوست دارم این مقاله در ماهنامه "فیلم" که آنرا همواره دوست داشتهام و به نظر من هیچ وقت در عداد نشریات روشنفکری نبوده است چاپ شود؛ و سرانچام مایلم تأسف خودم را از بیتوجهی نشریاتی که نام اصلاحطلب بر خود نهادهاند و صبغه فرهنگی را ادعا میکنند به این کتاب و باز خوردهای آقا اعلام کنم. مقایسه بازخورد این کتاب در روزنامهای مثل "شرق" با کتاب خاطرات "عبدالرحیم جعفری" که به قول خودش پنج کلاس بیشتر سواد ندارد و نقش وی و موسسه امیرکبیر تحت مدیریت وی در تحکیم مبانی فرهنگی پهلوی دوم بر آگاهان پوشیده نیست، نکات بسیار مهمی را بر همگان آشکار میکند. در مورد بی توجهی کامل نشریات اصولگرا و مکتبیای مثل روزنامه "کیهان" و ماهنامه "سوره" نیز چیزی نگویم بهتر است!
ابراهیم گلستان عاشق سعدی است من هم همینطور. طلیعه این مطلب را شعری از خداوند سخن مزین کرد و چه نیکوست که ختم کلام هم به بیتی از آن شیخ اجل تذهیب گردد:
بی مار به سر نمی رود گنج
بی خار نمیدمد گلستان
با احترام فراوان
طهران 31/6/85