اختصاصی کتاب نیوز
8شب فرودگاه شهر بالتیمور تقریباً به بیابانی خالی از انسان تبدیل شده بود و در تمام ورودی و خروجیها حتی یک مسافر هم دیده نمیشد. متعاقب آن تابلوی اعلانات دیجیتال فرودگاه، مثل کافیشاپهای گوشه و کنار سالن اصلی، فعالیت خود را چند ساعتی بود که تعطیل کرده بود. نیمکتهای سالن انتظار آنقدر خلوت بود که فقط در تیتراژ ابتدایی فیلم های وسترن میتوان نمونهاش را دید. ولی آن طرفتر در انتهای سالن در ابتدای ورودی پیر دی( Pier D) صدای همهمهی چند خانواده منتظر و نگران، سکوت سالن را شکسته بود.
از وضع و ظاهر خانوادهها معلوم بود که مسافرانی کوچک در راهند. چهره خندان و پراشتیاق زنان و مردان این جمع که ظاهراً منتظر مسافران کوچولویی هستند که باید روی آن کالسکههایی که با روبانهای صورتی تزئین شده بود سوار شوند؛ به خوبی قابل رویت است. معلوم بود که این کودکان نباید مسافران موقت و معمولی باشند. جلوی در شیشهای سالن انتظار پروازهای داخلی پر از آدمهایی است که لباسهای شاد پوشیدهاند و روی بادکنکهای زرد و صورتی و جعبههای هدیههایشان به انگلیسی نوشته شده "دخترم خوش آمدی" طوری که از شواهد و قرائن پیداست که مسافران اولاً خواندن میدانند و در ضمن به زبان انگلیس هم تسلط دارند.
مرد آنچنان دستگیره حصیری گهواره چرخدار را محکم گرفته که گویی میخواهد آن را به چرخهای هواپیما ببندد و زن آنقدر نگران در کنار شوهرش ایستاده که به نظر میرسد اگر در شیشهای وجود نداشت، هم اکنون داخل هواپیمای ایندی 500( Indy ) پرواز سانفرانسیسکو – بالتیمور در کنار مسافران بود.
جمعیت تقریباً نیمی دوربین به دست و نیم دیگر دوربین به دور گردن بودند و ظاهراً نمیخواستند این لحظه تاریخی را از دست بدهند. در وضعیتی این چنین که مادران و پدران برای معرفی خود به کودکان از تابلو نوشته استفاده می کنند، هر بینندهای بدون دیدن این تصویر مضحک از تابلوهای معرفی مادرانه و پدرانه از لباسهای رنگارنگ پدربزرگ و مادربزرگهای احتمالی، کودکانی را مجسم میکند که با فرهنگ این مردمان آشنا نیستند و مثلاً باید از همان ابتدا با تیم بیسبال روی کلاه یکی از پدربزرگ ها آشنا شوند. (کودک چند ماهه چگونه می تواند از آرم روی کلاه سر در بیاورد تا اینکه بیاید تیم مورد نظر را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد تا ببیند قرمز یا آبی؟!)
***
هواپیما تاخیر کرده و حوصله افراد حاضر در سالن انتظار سر رفته است. دختر بچه یکی از والدین که جمله "دختر عمو" را روی پیراهن سبز خود نوشته، تقریبآ روی نیمکت انتهای سالن خوابیده است. ولی ناگهان زمزمه جمعیت با شنیدن بلندگوی سالن که فرود هواپیمای سانفرانسیسکو را اعلام میکند به سکوت تبدیل میشود و گوشها و چشمها به تابلوی اعلانات متوجه می شود. با دیدن سانفرانسیسکو روی تابلو جمعیت شادی کنان "پدر و مادر"را در آغوش می گیرند.
مسافران یکی یکی پیاده میشوند و از سالن انتظار عبور میکنند. اولین مسافر، جوانی قد بلند با شلوری جین است که با ورود او دخترکی فریاد می زند "پدر من اینجا هستم ". مسافران یکی پس از دیگری مقاصد خود را دنبال میکنند و پدر و مادر همچنان منتظر کودک خود هستند که در جایی دیگر از این کره خاکی