محسن حدادی / mohsen@ketabnews.com
در یک نگاه کلی سینمای ایران در اوج 25سالگی و بالتبع نشاط و جوانی، نه قواره دارد و نه آتیه! مثل برجهای یک شبه متولد شده، فقط و فقط، هر سال تعداد طبقاتش زیاد میشود و به سان گیاه عرعر، سر به فلک می کشد، همین.

نمادهای جدید! در اهدای جوایز جشنواره امسال
یکم
اصلاً دنبال این نباشید که رابطه ای منطقی و یا حتی غیرمنطقی! میان جشنواره فیلم فجر و دهه مبارک فجر پیدا کنید. «گشته ایم ما». نه اینکه فکر کنید هر سال به بهانهی افزایش سن انقلاب دنبال هیچ تصویرسازی از بهمن 57 و بعد از آن نیستند، نه! ولی حوصلهای هم برای تصویرسازی و سینماگری انقلاب نیست. همین که نام جشنواره «فجر» است، خودش یعنی زنده نگه داشتن خاطرهی انقلاب و انتقال آن به نسلهای جدید! مثل سال پیامبراعظم(ص) که از قضا در یکی دو روز مانده به شروع جشنواره، تنها عنوانش آمد و نشست کنار پوستر جشنواره! در واقع امسال هم یاد و خاطرهی انقلاب و هم یاد و خاطرهی سال پیامبر اعظم(ص) با آن همه کاری که انجام شد! هر دو با هم در جشنواره گرامی داشته شد!
از طرفی وقتی سینماگران نمیخواهند راجع به انقلاب فیلم بسازند به متولیان فرهنگی و دولت چه ربطی دارد؟ سینما که در ایران دولتی نیست! نیازی هم نیست که با برنامهریزی، هر ساله با سفارش کار و تولید اثر فاخر، یک فیلم سینمایی به برههای از انقلاب اختصاص داده شود. کاری که اگر تا امروز انجام شده بود، حداقل 25 فیلم سینمایی ملی و معرف انقلاب داشتیم. بگذریم.
دوم
گویا آن هنگام که سینما به ایران وارد شد، سوژه آفریده نشد! چرا که از میان هر 10 فیلم، 4 فیلم با مضمون عشق و شیدایی و اضلاع سهگانهاش؛ 4 فیلم دربارهی اعتیاد و 2 فیلم هم معجونی از عشق و اعتیاد را پیش روی مخاطب میگذارد. در تمام این فیلمها بلا استثنا ـ حدود 98 درصد ـ بدبختی و فلاکت و دزدی و قاچاق سند شش دانگ بچههای پائین شهر و فقیر فقراست. سوپرمنی و فرشتهبازی و منجیگری هم برای بچههای بالای شهر. اصلا در سینمای جدید ایران بویژه در همین جشن تولد 25 سالگی؛ ریش و ته ریش و فقر بعلاوهی "چادر" متعلق است به قشر معتاد، دزد، بدبخت. از آن طرف، ماشین خوب، زندگی خوب، فرزندان خوب، سلامت، بهداشت و البته کراوات و موزیک لاتین به همراه تیغ خیلی تیز برای اصلاح، تعلق میگیرد به بروبچ بالا! از طرفی دیگر در تمام فیلمهای جشنواره امسال- حدود 90 درصد - جامعه ی ایرانی- با نماد تهران- جامعهای آلوده، رو به زوال، سیاه، شلوغ، کثیف، شلخته و کلی چیز بد دیگر است.
مثلا زنی که از شوهرش کتک میخورد، چادری است و پس از اینکه در دادگاه حکم طلاق میگیرد و به نوعی آزاد میشود، مانتویی میگردد، آنهم از آن مانتوییهای تیر! (فیلم پاپیتال؛ اردشیر شلیله).
«امید» گمشدهی اصلی مردمان شهرنشین سینماگران ایرانی است. خانوادهها اکثراً نصفه و نیمهاند. یا شوهر طلاق گرفته و رفته و یا زن خانواده از زندگی بریده است. همیشه خدا هم یک بدبختی هست که در طول فیلم باید ظلم را کیلو کیلو تحمل کند. ظالم هم اکثرا فقیر است و بعضی اوقات هم حزب الهی! (فیلم سنتوری؛ داریوش مهرجویی) به تازگی هم در تمام فیلمها شخصیتهای بد، دارای پدر و مادر خیلی کلفت هستند! از آنهایی که با یک تلفن وزیر جابه جا می کند! (فیلم سنگ، کاغذ، قیچی؛ سعید سهیلی)
این را هم بدانید که در 84 درصد فیلمهای جشنواره امسال، باران نقش تعیینکننده داشته و تمام فیلم در روزها و شبهای بارانی اتفاق افتادهاند، آنهم باران از نوع شلنگ از آسمان افتاد و پاشید! تونل رسالت هم یک پای تمام نماهای فیلمهای امسال بود. ضمنا در سینمای ایران خبری از طرح ترافیک و زوج و فرد نیست.

باران کوثری. برنده بهترین بازیگر زن در دو فیلم خون بازی و روز سوم
سوم
فیلمهایی که جشنواره را تکان! دادند:
سنگ، کاغذ، قیچی؛ سعید سهیلی
حوزه هنری یک شعار دارد و آن اینکه «فیلم می سازیــــم!» دو سال قبل که جناب سهیلی تارا و تب توت فرنگی را نمایش داد، پر واضح بود این شخصیت هنری! هیچ درکی از جنگ و دفاع مقدس ندارد. حالا در فیلم جدیدش این را ثابت میکند. چند جوان خیابانی به قصد انتقام، رئیس یک شرکت را به مسخرهترین شیوه میربایند و میروند داخل آسایشگاه جانبازان. از اینجا به بعد نسخهی بازاری آژانس شیشهای 2 آغاز میشود. با این تفاوت که نه از دیالوگهای ناب خبری است و نه از بازیگران و بازیهای دلچسب! یک مشت شعار دستمالیشده و بیمنطق که بیشتر باعث شرمندگی جانبازان است تا سرافرازیشان، بلغور میشود و فیلم پر می شود و آقای کارگردان میگوید: در یکی از فیلمهایم اتفاقی رفتیم در لوکیشن آسایشگاه جانبازان، از آن روز به بعد به دلم افتاد برای این جماعت فیلم بسازم و ساختم!
خون بازی؛ رخشان بنی اعتماد
فیلمبرداری سیاه و سفید فیلم علاوه بر هوش کارگردان برای جذب تماشاگر و انحراف تماشاگر از تم تکراری و ضعیف فیلم، نماد فضای سیاه و سفید حاکم بر جامعه امروز بویژه نسل جوان است.
در فیلم بنی اعتماد هیچ شخصیت مثبتی غیر از مادر ـ تکرار کلیشه همیشگی بنی اعتماد در تمام فیلمهایش ـ وجود ندارد. آن هم مادری رمزآلود که بسیاری از گره های شخصیتیاش تا پایان فیلم بسته میماند.
سارا دختری است مرفه که یک خواستگار ایرانی اما مقیم ترکیه دارد. او معتاد است و برای ترک اعتیاد راهی سفری به شمال می شود... در این مسیر با اتفاقات بسیاری مواجه میگردد که تنها روح متزلزل و نفس ناتوان سارا را در تصمیمگیری برای ترک اعتیاد به تصویر میکشد. پایان بندی فیلم هم در تعلیقی زیرکانه قرار دارد و ما پس از کشمکشهای بسیار مادر و دختر، تنها حضور سارا را در کلینیک ترک اعتیاد می بینیم و نه بهبودش را که شاید طعنهای است به نسل جوان برای عنصر «خواستن».
سنتوری؛ داریوش مهرجویی
مهرجویی حالا دیگر به خوبی نبض تماشاگر را حس میکند، سینما را خوب میشناسد و میداند چطور میشود 106 دقیقه تماشاگر را میخ پرده نقرهای کرد. ولی در فیلم جدیدش علاوه بر گرفتار شدن در دام تکرار تکنیکی فیلم «مهمان مامان» و عدم خلاقیت بصری، به عوام زدگی نیز دچار شده. فیلم جدید او یک موزیکال مدرن است با صدای محسن چاوشی! همین. در واقع نشانههای گیشهی تضمین شده به خوبی در فیلم جدید مهرجویی موج میزند.
علی سنتوری- بهرام رادان- یک آهنگساز و خواننده است که دور از خانواده و با همسری که از کلاسهای آموزش سنتور به او علاقمند شده، زندگی میکند. سنتوری که فرزند یک خانواده مذهبی و مرفه است، در یک کش و قوس حرفهای! معتاد میشود. و داستان از اینجا به بعد شکلی متفاوت پیدا میکند.
نشانههای عقدهگشایی مهرجویی در این فیلم آنقدر رو و واضح است که نیازی به رصد منتقدانه و دقیق نداشته باشد. سنتور زن این فیلم در اغلب صحنههای فیلم یک عبای قهوه ای بر تن دارد و تنها پس از بهبود کامل و آزادی از بند اعتیاد، او را بدون عبا میبینیم! نکتهای که محمدرضا شریفینیا در جواب به آن گفت: "این پیشنهاد مهرجویی بوده که دیدیم فضای دراماتیک و پرسونای سنتوری را دلنشینتر میکند؛ بعلاوه اینکه به تن کردن عبا در خانوادههای مذهبی، یک عرف است."
با این همه به راحتی میتوان گفت اگر موسیقیها و آوازه خوانیهای فیلم را حذف کنیم، فیلم یک روایت ساده از معضل اعتیاد است، پر از شعار و استعارههای نخنماشده و آشکار. وقتی هم از مهرجویی سؤال شد اگر پدر یک معتاد مثل پدر شخصیت اول فیلم شما، پولدار نبود تا او را از خیابانها جمع کند و دوباره زندگی را به او برگرداند- با توجه به خرج و مخارج سنگین آسایشگاه ترک اعتیاد و...- آنگاه چه می شد، آقای کارگردان گفت: "من فیلم ام را می سازم، منجی آدمها نیستم! گردانندگان شهر و مسئولان باید به حال معتادان فکری کنند!"
آخرین فیلم مهرجویی یک سینمای رو حوضی است، با المان های خاص جذب مشتری عام. فیلمی با تمامی عناصر سینمای عامهپسند که بی توجهی خانوادههای مذهبی به فرزندانشان را در راس هرم تصویری خود به نمایش درمیآورد؛ نمونهی بینقص یک فیلمفارسی 85.
والبته این فیلمها هم میخواستند جشنواره را تکان بدهند: "پاداش سکوت؛ مازیار میری، اخراجیها؛ مسعود دهنمکی، پارک وی؛ فریدون جیرانی، رییس؛ مسعود کیمیایی، ایستگاه بهشت؛ نادر مقدس." که به دلایلی نشد!

دهنمکی و فریادهای شب اختتامیه برای جلب مشتری
چهارم
شعار دادن به بدترین شکل ممکن، از دیگر ویژگیهای سینمای 85 بود.
مثل بیانیهی فیلم "پارک وی" که پس از ساعتی دلهره و تعلیق خندهدار! در دیالوگ کلفت خانه که یکباره و در محضر پلیس چادر بر سر میکند، خلاصه میشود: "در خانهای که نماز نباشد، بهتر از این نمیشود!"
یا حتی "اتوبوس شب" پور احمد که با نگاهی انسان دوستانه به جنگ، دفاع مقدس را به جنگی بیدلیل! میان دو همسایه تمثیل کرد و نه دفاع در مقابل زیادهخواهی یک ارتش سرتاپا مسلح.
و یا "پاداش سکوت" مازیار میری که پرواضح است این کارگردان چرا و به چه علت سینمای دفاع مقدس را انتخاب کرده، آن هم در دومین فیلم بلندش. سوژهای جدید و جنجالی که به گفته کارگردان: "خیلی ها میگفتند این فیلم روحیه جنگ طلبی! مردم را پایین میآورد، نساز!"
"اخراجیها"ی ده نمکی هم از طرح شعار و ضعف فیلمنامه بی نصیب نمانده بود، آن هم با 4فیلمنامهنویس در مقام مشاوران دهنمکی. شخصیتهایی که در تمام فیلم با دیالوگ تماشاگر را سرگرم میکنند تا جاییکه میتوان 90 درصد دقایق فیلم را به شکل رادیویی شنید. فیلمی که شخصیتهای اصلی آن به یکباره و بدون هیچ پیش زمینهای متحول میشوند. و البته شخصیتهای زیاد فیلم باعث شده تا دهنمکی بسیاری از شخصیتها را بدون واکاوی و حتی خلق سکانسهایی برای معرفی آنها در فیلم رها کند. مانند جوانی که از خارج آمده و به جنگ اعزام میشود. این گونهضعفها در فیلم "روز سوم" نیز به خوبی هویداست، آنجا که پس از نجات سمیره، کارگردان و یا فیلمنامهنویس بی جهت برای حذف تیم 12-11 نفرهی نجات برمیآیند. تا در پایان تنها دو نفر از شط کارون عبور کنند؛ سمیره به عنوان ناموسی که همه برای نجات آن جنگیدند و یکی از اقوام او که از قضا عاشق او هم هست!
البته در جشن 25 سالگی سینمای فجر، فیلمهای قابل تاملی هم نمایش داده شد؛ مثل "پابرهنه در بهشت"، "روز سوم" یا "دستهای خالی" ابولقاسم طالبی.

استاد! پس از سالها علاوه بر اکران فیلمش در سینما مطبوعات، به بحث و تبادل نظر هم پرداخت
برداشت ویژه
امسال و پس از سالهای مدید، یک اقدام در خور تامل از سوی برگزارکنندگان جشنواره فجر به وقوع پیوست و آن هم بزرگداشت تلویحی "عباس کیارستمی" بود. اقدامی که اگر در دورههای پیشین اتفاق میافتاد بیتردید با هجمهی سنگین رسانههای اصولگرا مواجه میشد. بزرگداشت فردی که نه در ایران زندگی میکند و نه فیلمهای ایرانی را میبیند و نه اعتقادی به نظام جمهوری اسلامی دارد، اما از او به عنوان افتخار! سینمای ایران یاد میکنند. و حتی پس از اینکه به خاطر پخش مستند "راهها"ی او برنامهی سینمای مطبوعات تغییر میکند، او را روی سن میفرستند تا پرسش و پاسخ هم داشته باشد و او هم میگوید "راهها" را ژاپن به من سفارش داد بسازم و گفت: "کشور تو در حال ساخت بمب! است، این فیلم را بساز تا یک نگاه انسانی به جهان داشته باشید و من هم قبول کردم."
البته ماجرای حضور او در ایران به نمایش این فیلم برنمیگشت بلکه داستان اصلی، بزرگداشت "ماریو مانیچلی" یکی از کارگردانان ایتالیایی بود.
باغ فردوس ساعت به وقت کیارستمی
یک پوستر نقرهای که چهره پیرمرد موی سپیدی را در قلب خود جای داده است روی دیوارهای راهرو و ورودی سالن موزهی ملی سینما در باغ فردوس به چشم می خورد: «بزرگداشت ماریو مانیچلی؛ از دل سنتهای اجتماعی ایتالیا». این عبارت البته توی پوستر نشسته بود. غیر از عکاسها و فیلمبردارها، حدود 6-5 نفر توی سالن نشستهاند. نور زرد و کم رمق سالن، اصلا به یک مراسم بزرگداشت نمیخورد. بیشتر شبیه مجالس یادبود است! موسیقی آرام آمریکای شمالی هم فضای خاکستری سالن را بیشتر رمزآلود کرده است.
داشتم صندلی ام را تنظیم میکردم و به مسئول صفحه بد و بیراه میگفتم که چرا بین پخش فیلمها مرا فرستاده پی نخود سیاه از نوع هنریاش! که نور فلاشهایی از راهروی منتهی به سالن، شستم را خبردار کرد که مهمانان آمدند. خودم را به گذرگاه راهرو رساندم. یک نفر که حلقهی اطرافش بزرگتر بود، داشت در میان لبخند دیگران می گفت: گراتسی! گراتسی!
پشت سر ماریو که با همسرش به ایران آمده، عباس کیارستمی هم دیده میشود. با همان عینک معروف و همیشگیاش، یک پالتوی بلند و شال گردنی که پوست پیازی رنگ است و دورگردنش گره خورده.
عکاسان از هر دو عکسی که از کارگردان ایتالیایی می گیرند، یک عکس هم از کیارستمی میاندازند ، اصلا انگار بزرگداشت کیارستمی است! موسیقی سالن عوض شده است؛ پیانویی است دلنواز و آرام. مهمانان ردیف نخست مینشینند و کیارستمی میرود کنار صندلی من در ردیف چهارم. مسئولان که دیرتر میآیند، با اصرار از او میخواهند به ردیف اول بیاید. بعد از دقایقی اصرار و انکار، بالاخره جناب کارگردان میروند ردیف دوم! دوباره با اصرار فراوان «رضا داد» کیارستمی میرود کنار مهمانان ردیف اول جای میگیرد.
مدیر بخش بینالملل جشنواره فجر که ذوقزدگی از تمام وجودش بیرون زده، پشت میکروفن سلام میکند و بعد با تسلط مثالزدنی عنوان میکند که: «این بزرگداشت مقدمهای است بر جلسهی اصلی که در روزهای آتی برگزار میشود و در آنجا لوح افتخار و چیزهای دیگر! را به ایشان میدهند.» بعد هم اضافه میکند: «میزبان اصلی این برنامه و آقای مانیچلی، کارگردان بزرگ و افتخار سینمای ایران، آقای کیارستمی است.»
یعنی مانیچلی به دعوت کیارستمی آمده است. مجری کم مانده مانیچلی را رها کند و به تعریف و تمجید کیارستمی ادامه دهد! در واقع شاید میخواست بگوید ما با وجود برگزاری 25 دوره جشنواره، خودمان نمی توانیم، یک کارگردان را به ایران دعوت کنیم و آقای استاد لطف کرده اند و از اعتبار جهانیشان خرج کردهاند برای آبروی ما!
اسفندیاری، مدیر بخش بین المللی ادامه میدهد: "من زیاد صحبت نمی کنم، اگر آقای کیارستمی صلاح می دانند، تشریف بیاورند و دقایقی صحبت کنند." جناب استاد هم صلاح میدانند و روی سن می روند.
«ما این شانس را داریم که آقای مانیچلی در بین ماست، برای هم نسل های من، ایشان کارگردان بسیار برجسته و معتبری هستند. من خوش آمد میگویم و آرزوی سلامتی و طول عمر برایشان دارم. این یک فرصت طلایی برای جوانان علاقمند به سینماست. به واقع یکی از انگیزههای من و عامل علاقه من به سینما، فیلم های روان و اجتماعی دارای تم طنز ایشان بود.»
آقای کارگردان، حتی از جشنواره فیلم فجر، موزه سینما و مثلا برگزارکنندگان بزرگداشت، اسمی هم نیاورد و آمد پائین. مجری که کم مانده بود اشک از چشمهایش روی سن جاری شود- از بس که حضور کیارستمی غافلگیرش کرده بود- گفت اگر کسی سؤالی دارد، بپرسد و گرنه که بعد از یک استراحت کوچک، فیلم "بورژوای کوچک" ماریو مانیچلی را ببینیم. هیچ کس سؤالی نداشت! برای صرف چای و قهوه جلسه تعطیل میشود. کنار کیارستمی چند قدمی برمیدارم تا ببینم آقای استاد چقدر از جشنواره امسال فیلم دیدهاند:
- فیلم های جشنواره را دیده اید؟
- نه من فرصت ندارم و سر یک کاری مشغول هستم.
- در روزهای آینده چی، فیلم خواهید دید؟
- نه من خیلی گرفتارم!
- در طول سال چی؟
- بله در طول سال سعی می کنم... دارید مصاحبه می کنید...
- نه... راحت باشید...
و با دست به علامت اینکه حرفی برای گفتن ندارد، رفت. یکی دو خبرنگار دیگر که آمدند، اصلا حرفی نزد و در محوطه جلوی موزهی ملی سینما با دوستانش گرم صحبت شد. به هر حال او افتخار سینمای ایران است که اصلا نه جشنواره رفته و نه میخواهد برود! در مورد سینمای ایران هم هیچ حرفی ندارد که به قول مدیر بخش بین الملل چهره شاخص سینمای ایران در خارج مرزهاست. اصولا خارج از ایران بودن و برای ایران فیلم ساختن، از ایران و سینمای ایران خبر نداشتن و کارگردان برجسته ایران شدن و فیلم ضد "بمب" ساختن! و... خیلی هنر میخواهد، موافقید؟! راستی حالا بهتر درک میکنم چرا وزارت ارشاد زیر پوستر جشنواره ذکر کرده بود، برگزارکننده بنیاد سینمایی فارابی.