کتاب نیوز  شناسنامه

وعده‌ی ما نوک کوه بود؟!

حسام‌الدین مطهری

 

به شمشیرم زد و با کس نگفتم

که راز دوست از دشمن نهان به

حافظ

  

آدم وقتی به قله‌ی کوه می‌رسد، همین‌که پی تخته سنگی برای لم دادن می‌گردد، نگاه می‌کند به شهر زیر پا و پیش خودش می‌گوید: «عجب! چقدر همه چیز کوچیکه». و این به مدد نعمت ارتفاع است که آدمی از بالای بلندی، دیدی می‌یابد گسترده‌تر از آن‌چه در سطح داشته. همین می‌شود که وقتی از آن بالا نگاه می‌کنی، تا چشم کار می‌کند حقارت می‌بینی و صغر آدمی و مصنوعات ساخته‌ی دست‌ش را؛ که شاید برای لحظاتی انسان را به تأمل وادارد. اما میان ما آدم‌های رنگارنگ، طیفی هم می‌توان یافت هراسان و تبری‌جوی از ارتفاع. نمونه‌اش، همسایه‌ی پیر ما. پیرمرد، وقتی توی ایوان می‌ایستد، هول برش می‌دارد که مبادا بیافتد. و من دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم پیرمرد نعمت ارتفاع را نمی‌فهمد.

 

آدم وقتی از بالا، به خودِ جامانده در سطحش نگاه می‌اندازد، همانی را می‌بیند که پیش‌تر گفتم: حقارت و کوچکی. و اگر بدانیم که داشتن نعمت ارتفاع، چقدر آدمی را به خودش نزدیک می‌کند و به او می‌فهماند که جزیی است از جزء حقیری در دنیا، دیگر مثل همسایه‌ی ما از آن نمی‌گریزید. شاید هراس از چنین نعمتی است که اغلب ما را، به هوای آن‌که کسی یا چیزی هستیم، باد می‌کند و باد می‌کند تا مرز ترکیدن! و اگر قدرشناسی ما می‌بود، شاید بر سر هر چیزی به جدال برنمی‌خواستیم؛ چراکه می‌دیدیم دنیا خیلی کوچک است، خیلی خیلی کوچک.

 

دنیا کوچک است و ما قدرناشناس. محض همین قدرناشناسی هم، گرفتار بلایای مضحک و کودکانه‌ایم. مثلا جمعی تشکیل می‌دهیم برای تحقق هدفی، بعد هرکدام بازی را به گونه‌ای بر هم می‌زنیم و به گوشه‌ای می‌خزیم! نمونه‌ای جزیی تر آن‌که، در زیر لوای «نویسند‌گان متعهد انقلاب اسلامی» کنار هم می‌آییم و اندکی بعد، از این تریبون و آن جریده و فلان روزنامه و بهمان سایت، پتکی می‌سازیم برای شکاندن کمر جمع. باز هم جزئی‌تر؟ بله، انتخاب کتاب سال جمهوری اسلامی ایران.

 

اندکی بعد از اعلام رسمی اسامی برگزیده‌گان کتاب سال 85، یکی از سایت‌های خبری، نقدی از رضا امیرخانی بر روند داوری‌ها منتشر کرد، که با فاصله‌ای کوتاه، واکنش دو تن از داوران این مسابقه را برانگیخت. یکی فیروز زنوزی جلالی به عنوان سرداور و دیگر، راضیه تجار به عنوان یکی از داوران. شاید نیاز به توضیح نباشد که هر سه، عضو انجمن قلم‌ند و مثلاً در یک جبهه‌ی فکری و فرهنگی. اما به واقع، آن‌چه به عنوان نقد یا جوابیه بین این سه نفر رد و بدل شده، نشانی از دوستی و هم‌فکری و هم‌یاری و هم...هم...هم ندارد که ندارد! پیش‌تر از هرچیز، باید تأسفم را به عنوان یک علاقه‌مند به ادبیات متعهد انقلاب اسلامی، از پیش‌آمد اقسام سوءتعبیر و سوءفهم‌ ابراز کنم و از خدا بخواهم تا مگر بعدها، کاسه‌ی صبر نویسند‌گان و منتقدان ما مبدل بشود به کوزه!

 

 

اما بعد:

 

استاد گرامی، جناب آقای زنوزی جلالی!

با ناراحتی و حتا بی‌پرده بگویم با «بغض»، پاسخ شما را به نقد آقای امیرخانی خواندم. پاسخی منتشر شده در یکی از روزنامه‌ها، و در صفحه‌ای با دبیری یکی از شاگردان دسته چندم هوشنگ گلشیری. عجیب است که شما امیرخانی را به نوشتن برای خوشامد این جناح و آن جناح متهم کرده‌اید و حال خودتان، برای کوفتن یکی از نویسند‌گان هم‌سنخ‌تان، روزنامه‌ی فلان را برگزیده‌اید؛ عجیب است!

 

استاد گرامی! باید اعتراف کنم که به نظرم جوابیه جنابعالی بسیار تندتر و حتا توهین‌آمیزتر از نوشته‌‌ای است که سعی در پاسخ به آن را دارید. پیش‌تر هم، این نوع ادبیات را در نوشته‌های شما تجربه کرده‌ام. یادتان هست در پاسخ به نامه‌ای که سیدمهدی شجاعی برای احمد دهقان نوشته بود، چطور آسمان و ریسمان را به هم دوختید و آقای شجاعی را متهم کردید به اهانت؟ حقیقتش را بخواهید، از آن موقع نام شما و ‌خاطره‌ی قضاوت شتابزده‌تان در ذهن من ماندگار شده است. فکر نمی‌کنید خوراک فکری بدی به منِ مخاطب جوان می‌دهید؟ و حالا، در پاسخ‌تان به نقد امیرخانی، باز همان جناب زنوزی جلالی را می‌بینم که از هر تیتری، برداشت دل‌خواه کرده و به اشتباه، به قضاوت نشسته است.

 

استاد! من مطلب آقای امیرخانی را دوبار خوانده‌ام. یک‌بار پیش از انتشار جوابیه شما و دیگربار بعد از مطالعه‌ی جوابیه‌تان. هر دوبار، من چیزی از توهین در متن ندیدم. مثلا، شما با استناد به مطلب آقای امیرخانی، ایشان را متهم کردید به اهانت به داوران کتاب سال. ولی من، وقتی متن را می‌خوانم، می‌بینم اساساً نوک پیکان فلان عبارت، جایی است و نتیجه‌گیری شما جایی دیگر. و جسارتا عرض می‌کنم که کم‌کم ایمان می‌آورم به آغاز فصل سرد! ایمان می‌آورم که شما، اهل قضاوت سریع و تند و اشتباه هستید. و این برای منِ مخاطب جوان، که امثال شما را «الگو» می‌داند، خطر آفرین است.

 

استاد! بابت یک سوءتعبیر، بدجور به همه‌چیز تاخته‌اید. مثلا آن‌جا که با این عبارت از عضویت در انجمن قلم ابراز کراهت کرده‌اید: «آیا این حرف توهین به نظر جمع نیست رئیس؟ آن هم کارشناسانی که سرنخ‌شان - متاسفانه - به همان انجمنی برمی گردد که مثلاً شما ریاست‌اش را به عهده دارید؟» من با این عبارت به یاد سرنوشت کانون نویسنده‌گان و استعفاهای پی‌درپی اعضایش می‌افتم. شاید با ریاست این شخص مخالفید، اما آیا درست است که همه‌چیز را توی بوق کرد و چیزهایی مثل «در یک جبهه بودن» را از یاد برد؟

 

شاید منِ جوان، ناپخته‌ام و ساده‌دل، که خیال می‌کنم جمع نویسند‌گان و منتقدان ادبیات انقلاب، باید دست در دست باشند و هم‌راه هم. شاید من هنوز وارد معادلات دنیای آدم‌های پخته و با تجربه‌ای که به اندازه‌ی سن من و امیرخانی و باقی، خوانده‌اند و نوشته‌اند نشده‌ام و نمی‌دانم که بعضی اوقات حتا می‌شود برای کوبیدن یک نفر، کار را سپرد به شاگرد گلشیری در فلان روزنامه.

 

استاد! قصد من اساساً دفاع از امیرخانی یا کس دیگری نیست. دو مقوله هست، یکی ‌آن‌که جنابعالی مطلب آقای امیرخانی را توهین می‌دانید که بنده با نظرتان مخالفم و همه‌ی علاقه‌مندان را ارجاع می‌دهم به متن آقای امیرخانی، تا خودشان قضاوت کنند. اما در مورد ادعای آقای امیرخانی در مورد صلاحیت کتاب «شطرنج با ماشین قیامت» بنده با شما موافقم و می‌دانم که این کتاب از چند منظر به شدت ضعیف است. و اساساً قصد ابراز نظر در مورد داوری را هم ندارم، چراکه من آثار داوری شده را نخوانده‌ام و بنابراین صلاحیت قضاوت در این مورد را ندارم.

 

شاید باید، ساده‌دلی و خوش‌بینی‌ام را کناری بیاندازم و مثل خیلی‌های دیگر، بالای بلندی را رها کنم؛ بیایم همین پائین و یادم برود که از آن بالا، چقدر دل‌خوشی‌ها و ادعاهای ما حقیر است. جناب زنوزی! من به عنوان یک علاقه‌مند به ادبیات متعهد انقلاب اسلامی، برای خودم متأسفم که می‌بینم استادی چون شما، و یکی دیگر از هم‌کاران‌تان در امر داوری کتاب سال، با مطالعه‌ی یک نقد ساده و خالی از غرض (به زعم من) این‌چنین برآشفته و عصبانی، بر دیگر دوست هم‌فکر خود تاخته‌اید. من متأسفم که نمی‌توانم پیش کسی ادعا کنم، این سه نفر، مثلا هم‌فکرند و در یک جبهه. از کجا معلوم، شاید با این حرف به من بخندند!

برای منِ جوان، کمی گستاخی‌ست شاید، اگر بخواهم بگویم مثلا داستان سیستان را دوباره بخوانید تا عبارتی که نقل می‌کنید اشتباه درنیاید، یا این‌که این‌قدر زود جریان سالم نقد را برهم نزنید و آب را گل‌آلوده نکنید تا برخی جراید، از این فرصت سوءاستفاده کنند و طعمه بزنند به نوک قلاب و شروع کنند به ماهی‌گیری.

 

فراموش نکنید بر فرض این‌که نقد امیرخانی هیچ سودی نداشت، اما دست‌کم به برخی از داوران جرأت داد که از پس پرده بیرون بیایند و اسم و رسم‌شان را هویدا کنند!

 

 

به امید کوزه شدن کاسه صبر نویسنده‌گان ما

با مهر

حسام‌الدین مطهری

8 اسفندماه 85

۱۳۸۵/۱۲/۰۸
 مطالب مرتبط 
خواب خرگوشی فرهنگستان / حسام‌الدین مطهری
از این روزهای نادر / گفت‌وگو با همسر "نادر ابراهیمی"

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

       

بایگانی  
خواجــــه پیشی
سعید سلیمانپور (بوالفضول ‌الشعرا)
شوهر کامپیوتری
ابوالفضل زرویی نصرآباد
مرگ تدریجی یک آبگوشت بزباش
رویا صدر
قسمت آخر ترانه‌ مادری
محسن حدادی
توافت‌های ایران و خارج
صالح شخصی
نحن معترضون غلیظاً للخلیج الفارسیه
حمید ربیعیان
همچون یک کدوتنبل
محمد جاوید
بررسی ابعاد ادبی"یه توپ‌دارم‌قلقلیه"
رضا احسان‌پور
مترو حیوان نجیبی است
علیرضا لبش
تمام پاسخ او یک کلام بود: زرشک!
مصطفی حسن‌زاده
نطق انتخاباتی سرلیست
استاد بوالفضول الشعرا
دستورالعمل تبلیغاتی
داریوش کاردان
خداحافظ عشق افلاطونی من!
حامد تأملی
آخرین شگردهای انتشار کتاب
فرورتیش رضوانیه
نامه‌ی آل احمد به صفار هرندی
میرزا مهدی خفیه‌نویس
یانگوم و ناوارو در اغمای2
محسن حدادی
انقراض نسل دایناسورها
ابوالفضل زرویی نصرآباد
سوالات کنکور 86 دانشگاه آزاد
محسن حدادی
اخراجی‌ها: سینمای گلگیر عقب
امید مهدی‌نژاد
ویرجینیا به روایت بهنود و فاطمه رجبی
محسن حدادی

ماندن در مدار تو
نفیسه مرشدزاده
به خیال خودم کسی شدم
محسن حاجی کریمی ساری
بخشش یا انتقام؟!
مهران محرمیان
به سجده افتادن
هاجر قاسمی
واسطه‌ی نجوا
نفیسه مرشدزاده
مصطفای من
مطهره طبیبی
ستاره‌ای دنباله‌دار، گریزان به آغوشت
مصطفی حسن‌زاده
نشانه
مهران محرمیان
قلپ
نفیسه مرشدزاده
خدا سلام رساند و گفت...
عرفان نظر آهاری
ساعت، نه و ده دقیقه خون راه افتاد
محمدصادق کریمی
دریبل دوطرفه
مصطفی حسن‌زاده
و قاف حرف اول قلب است
محسن حدادی
قیام بعد از رکوع
محبوبه سلیمی

بایگانی  
شیخ بهایی در ملک
دفاع به روایت ارتش
بوی جوی مولیان
دومین بزرگترین کتابخانه‌ی دنیا
به بزرگی یک دائرة‌المعارف
خال لب
کتاب لندن
رونمایی از گنبد نهم
کتابخانه‌های عصر خلاقیت
14 قرن بعد
لبیک اللهم لبیک
صدای مبهم برخورد بال می‌آید

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
فروش اینترنتی "امید و دلواپسی"
بازارچه‌ی کتاب‌های دست دوم
پژوهشکده فرهنگ و معارف
ماهنامه‌ی فرهنگی تحلیلی
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام