
برج میلاد . عقابی با جوجههایش. عکس: علی نجم
اینجا تهران است، سال هزار و سیصد و اندی ... و خیلی بیشتر ازین سالهایی که توان شمردناش را داشته باشیم از تاریخ تولدمان میگذرد ...
تمام این سالها را به معنی تام کلمهاش جان کندهایم مگر آسایش بیشتری نصیبمان شود. آسایش دنیا و آخرت ...
کمترینهایمان یاد آسایش دنیای چند میلیمتر آنورتر از گوشمان بودهایم؛ و خیلیهایمان لقای آسایش دنیای فانی را به عطای سعادتمندی آخرت بخشیدهایم ...
کم یا زیاد؛ قصه همین است، قصه همیشه از دل شب آغاز میشده است ...
بزرگ خصلتهایی نصیبمان کرده بودند که توی گیر و دار بازار دکاً دکا فروختیمش به اندک بهایی.
مثلا "آدم" حسابمان کرده بودند و نامیده بودندمان اشرف مخلوقات! به کجا میرویم که حالا باید خیلیهایمان از حیوانات درس بزرگی بگیریم...؟
تمام این روزها دلم تنگ است برای ذرهای بزرگی، ذرهای غرور؛ غروری که مرا و مردمان شهرم را به عزت برساند!
عقابِ شکارچی با دو فرزندش، همهی این روزهایی را که ما شاید یادمان هم میرود که آدمیم، نشسته آن بالا ...
تهران سال هزار و سیصد اندی !
عقاب، همان عقابِ تیز بالِ جنگجویِ وحشی خوی، نشسته روی بلندترین برج شهر من و یادش نرفته که باید مهربانی کند! یادش نرفته وقتی آمده بود توی این دنیا برای چه کار گماشته بودندش ...
حالا هم برایش فرقی نمیکند... اینجا پایتخت است و بالای بلندترین برج ممکن! یا دره و دشتی دور از ذرهای تمدن.
عجالتا نشسته آن بالا و تمام برنامهریزیهای شهری این آدمها را برهم زده ...
ساکنان اولیهی برج میلاد، حالا دارند به ریش همهی حافظهی تاریخی من و شما میخندند... که آی مردمها! به کجا چنین شتابان هم که نه! به کجا چنین هراسان؟ رهتان کو... مقصدتان کجاست؟