کتاب نیوز  شناسنامه

لعنت بر دری که بی‌موقع باز شود

طوطیان شکرشکن و راویان بی‌کار اعصاب خفن! آورده‌اند که؛ بازرگانی کلاغی داشت، سیاه سیاه، عین ذغال مرغوب در شب تار. روزی بازرگان که قصد سفر به فرنگ کرده بودی، حسب عادت، قبل رفتن، از کلاغ همی‌پرسیدی:

ــ چه سوغات همی‌خواهی که برایت همی‌بیاورم؟

کلاغ گفت:

ــ گردوهایی که بار قبل از دماوند برایم همی‌آورده بودی را هنوز نتوانستم همی‌بشکنم، شنیده‌ام در فرنگ کلاغهای باسوادی زندگی همی‌کنند، به آنجا که رسیدی از یکی از کلاغهایی که عینکش ته استکانی‌تر است، بپرس؛ چه باید همی‌کنم؟ اگر گفت "از بالای بام به پایین بیانداز" بگو؛ انداخته‌ام همی‌نشکست. اگر گفت"در راه عابران بیاندازد" بگو انداخته، عابران به محض دیدن گردو دولا همی‌شده، گردو را دو‌در همی‌کردند. یکی هم که سر به‌هوا بودی و در نخ نسوان کنار خیابان؛ پایش را روی گردو گذاشتندی و با مغز به زمین همی‌خوردی. اگر گفت "در خیابان بیانداز تا ماشین از رویش رد شود" بگو انداختمی، ولی می‌ترسم وقتی همی‌روم که گردو را بردارم، ماشین زدندی و به کف آسفالت، چون کاغذ دیواری همی چسباندمی. بگو راهی دیگر پیشنهاد همی‌کند.

 ×××

بازرگان خواست کلاغ را شنیدی و وداع کردی و همی‌رفتی. روزی بازرگان با عیالی که حلال‌وار! همان چند روزه برای خودش دست و پا کرده بودی در یکی از پارکها مشغول پیک نیک! بودی که؛ چشمش به کلاغی سیاه با عینکی ته استکانی افتادی. یاد کلاغش همی‌افتاد و جلو رفتی و ماجرا بگفتی. کلاغ سیاه فرنگی گفت:

ــ بگو این کار که من همی‌کنم بکند. برخواست و گردویی را در وسط خیابان، روی خط عابر پیاده! همی‌نهاد. چراغ که سبز شد؛ اولین ماشین گردو را له کردی. کلاغ صبر کردی تا چراغ مجددا قرمز شدی. ماشین‌ها که ایستادند رفتی و با خیال راحت گردو را برداشتی.

بازرگان به ذکاوت و زیرکی کلاغ آفرین گفت و به وطن که بازگشت؛ نقل ماجرا برای کلاغ خود کردی و کلاغ خوشحال و مسرور گردوی پوست کلفتش را برداشت و رفت.

هنوز مدتی از رفتن کلاغ نگذشته بود که زنگ در حیاط منزل بازرگان به صدا درآمد. بازرگان بگفت کیستی؟ صدا آمد:

ـــ منم منم مادرتون بزبز قندی!

بازرگان در را بازکردی و گفتی، باز تویی! ضایع! چندبار بگم بزبزقندی هفت هشت ساله از اینجا رفتندی. آقا روباهه گفت:

ـــ ببخشید! حواسم نبود. کلاغتون و آوردم! و لاشه‌ی پاره پاره و غرق خون کلاغ را انداخت جلوی بازرگان. بازرگان که نزدیک بود چشمانش از کاسه بیرون بزند، نگاهی به کلاغ کرد و پرسید:

ــ چه کردندی با خودت؟! نکند دوباره گردو در میان خیابان همی‌انداختی؟

کلاغ تمام قوایش را در نوک منقارش جمع کرد و گفت:

ــ همان کردم که تو گفتندی. اما همین که گردو را به منقار گرفتم، "آق پیشولی" که از زمان مکانیزه شدن جمع آوری زباله گرسنه مانده بودندی، مثل قحطی‌زده‌ها به سویم حمله ور شدی تا گردو را از منقارم بیرون کشیدندی. همی‌خواستم فرار کنم که ناگهان بابا برقی، دریچه‌ی چاه مخابرات را باز کردی و بیرون پریدی و این طوری شد که دریچه با من شدیدا برخورد کردی. ای لعنت بر دری که بی‌موقع باز شود. داشتم گیج می‌خوردمی که اتوبوس جهانگردی که از زمان رئیس جدید به جای سالی یکبار، هر روز توریست همی‌میاره برای تهران‌گردی، آمد و منقار و پر و بال و خلاصه دهان ما را مورد عنایت قرار دادی...

۱۳۸۵/۱۲/۲۶
 مطالب مرتبط 
ساعت خواب
گرگین خان
کلم تُرشی
دفتر تلفن
سر سرباز سیری چند؟!
عطر وطن فروشی / سید علی موسوی
چه‌کسی‌بادکنک‌رییس‌راباد‌خواهدکرد؟
دست به دست
سید متهم می‌شود
صحیفه سجادیه به روایت موسوی گرمارودی
خانم مرجان خانم!
تفاوت مهم سیدحسن حسینی با احمد شاملو
داستان‌های شهر جنگی
سانتاماریا
خاطرات یک موتور سوار مرده
درون شما فاسد است
همه‌چیز!‌درباره‌ی‌کتاب‌نیوز/ویژه‌‌سالگرد
هنجارشکنی در سکوت / سید علی موسوی
هشتادهزار سال بعد / درباره ماشین زمان
کمیل
عکس ورزشی با سس تبرج!
فرشته نیستیم، طلبه‌ایم/ شرحی بر لطف "همشهری جوان"
نکند همه " یُهویی " بروند!
یک روز با "شیلنگ‌"سازان فرهنگ!
جوادیه با چاشنی هانیه / سید علی موسوی
قابلمه
سمعک های نامرئی برای مدیران مرئی

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

ادبیاتتاریخ و سیاستدین و فلسفهعلوم انسانیهنرمرجع

بایگانی  
واکنش سریع! به تفریحات و بیکاری امیرخانی
من به این "جوان" حق می‌دهم که در آن هوای گرم انجمن قلم که تابستانها حتی یک کولر نداشت؛ توهم نویسندگی پیدا کند... شما آمار نویسندگان بیکار در این دولت را با تمام دولت‌های قبل و بعد از انقلاب مقایسه کنید... ما اصولاً غلط می‌کنیم از زبان قاضی مرتضوی شوخی شوخی حرف بزنیم!
۱۳۸۷/۰۹/۰۳
120دقیقه‌برای‌9کتاب‌/ عماد افروغ
خطری که ما را تهدید می‌کند؛ سیاسی شدن دین و یا به عبارتی «ماکیاولیسم» مذهبی است... آیا این امکان وجود ندارد که قدرت سیاسی و یا حتی قدرت اقتصادی محور تعیین ارزش‌ها و حق و باطل شوند؟... قابلیت‌های نظری خود را به رخ غرب می‌کشیم اما غرب را مرجع داوری تلاش‌های خود قرار می‌دهیم... یکی از پیش فرض‌های روشنفکری «حق مدار بودن» آن نسبت به انسان‌هاست.
۱۳۸۷/۰۸/۲۹
ادبیات توان تغییر ندارد / مصطفی مستور
هیچ‌کس با خواندن یک رمان متحول نمی‌شود... ادبیات نمی‌تواند زندگی ما را به معنای جوهری تغییر دهد. چیزهای بسیاری وجود دارد که می‌تواند تأثیری عمیق‌تر و شگفت‌تر از ادبیات داشته باشد. این کار از عهده‌ ادبیات برنمی‌آید... ساختار زندگی ما در غم و اندوه تنیده است و اندوه بشری خیلی بیشتر از شادی‌های اوست.
۱۳۸۷/۰۸/۲۵

بایگانی  
اجرت
پرسیوال اورت / اسدالله امرایی
نفر چهارم
جان راسل / محسن حدادی
چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ
مصطفی مستور
ساعت خواب
سید علی موسوی
مرغ ِ بخش
ایتالو کالوینو / اعظم رسولی
کِرم شلیل
نادر ابراهیمی
این زنان
آنتوان چخوف / سروژ استپانیان
شوهر آمریکایی
جلال آل احمد

بایگانی  
سحرم کشیده خنجر...
هوشنگ ابتهاج
به کُشته مرده‌های تو قسم
کاظم بهمنی
من دف نوازِ صورتِ خورشیدم
حافظ ایمانی
مرد‌ آن‌‌است که از نسل‌سیاوش باشد
حامد عسکری
فرجام تلخ آرزو
یوسفعلی میرشکاک

بایگانی  
خواجــــه پیشی
سعید سلیمانپور (بوالفضول ‌الشعرا)
شوهر کامپیوتری
ابوالفضل زرویی نصرآباد
مرگ تدریجی یک آبگوشت بزباش
رویا صدر
قسمت آخر ترانه‌ مادری
محسن حدادی
توافت‌های ایران و خارج
صالح شخصی

بایگانی  
شیخ بهایی در ملک
دفاع به روایت ارتش
بوی جوی مولیان
دومین بزرگترین کتابخانه‌ی دنیا

بایگانی  
ماندن در مدار تو
نفیسه مرشدزاده
به خیال خودم کسی شدم
محسن حاجی کریمی ساری
بخشش یا انتقام؟!
مهران محرمیان
به سجده افتادن
هاجر قاسمی

       


پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
فروش اینترنتی "امید و دلواپسی"
بازارچه‌ی کتاب‌های دست دوم
پژوهشکده فرهنگ و معارف
ماهنامه‌ی فرهنگی تحلیلی
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام