مجید عزیزی
این صفحه را میتوانید به گوشتان آویزان کنید!

صفر/ آرام بپرید توی رخت خواب
فردا عید است. روم به دیوار، زبونم لال، شاید شما فردا بمیرید! پس امشب موقع خواب نگذارید یک نفر توی شهر مانده باشد که بهش مدیون باشید. شاید بهتر بود از 29 اسفند که تعطیل است شروع میکردیم، اما عیبی ندارد، هنوز دیر نشده.
سال تحویل امسال ساعت 3 و 37 دقیقه و 26 ثانیهی روز چهارشنبه اول فروردین 1386 است. یعنی همان نصف شب. "جبران خلیل جبران" گفته: " کسی که هر روز صبح ساعت مشخصی بیدار شود و هر شب ساعت مشخصی بخوابد، انگار فقط یک روز زندگی کرده است." پس خواب را بیخیال شوید و امشب را برای تنوع هم که شده زنده کنید.
خوب، عید شما مبارک! صد سال به این سالها و از این حرف ها. دعا و قرآن و حافظ و عیدی سر سفره هفتسین و ماچ و بوسه. سعی کنید تا یک ربع به پنج بیدار بمانید. اولین نماز امسال احتمالا باحالترین نمازی میشود که تا به حال خواندهاید. نماز را که خواندید بپرید توی رخت خواب... نه! حواسم نبود شما یک سال پیرتر شدهاید! بهتر بود میگفتم آرام در رخت خواب آرام بگیرید.
یک / شجاع باشید
استثنائا امروز در اختیار خودتان! فقط چند نکته درباره عید دیدنی:
مادربزرگتان را محکم بغل کنید. از توی آجیلها بادام هندیها را جدا کنید. نه نه، نخوریدشان! یواشکی بدهید به کوچکترین بچهای که در مهمانی است. فقط حواستان باشد دندان درآورده باشد! 12 ساعت اول سال را دروغ نگوید. لااقل سعی کنید. دروغ مصلحتی و دروغ کوچک هم قبول نیست. امروز به یکی که قبلا (مهم نیست کی) غیبتش را کردهاید زنگ بزنید و ازش حلالیت بطلبید؛ شجاع باشید و یکی از آن گندههایش را انتخاب کنید. یکی از آنها که حسابی بهتان چسبیده بود! روز عیدی آنقدر خوشحال است که با شنیدنش کلی هم حال میکند. شما بیشتر!
از امروز نگذارید هیچکس از دستتان ذرهای ناراحت شود یا حرص بخورد؛ مهم نیست پدر و مادر است یا فامیل یا آشنا یا یکی که توی خیابان دارید از کنارش رد میشوید.
دو / کاهش حجم عشقولانهی خون
امروز با یک نفر که مدتها قبل با هم دعوا کردهاید و کاری به کار هم ندارید، آشتی کنید؛ شما زنگ بزنید! چرا اینبار شما به پدر و مادرتان عیدی ندهید؟ از سر چهارراه نرگس بخرید برای مامان.
فکر کنید ببینید غیر از "جوراب" چه عیدی مناسب دیگری میتوانید برای بابا بگیرید و غافلگیرش کنید. با محبت کردن به دیگران حجم عشقولانه خونتان را کاهش داده به حد نرمال برسانید.
امروز اذان که گفتند شما هم زیر لب زمزمه کنید.

سه / دراکولا در سازمان انتقال خون
یک امروز را اصلا اصلا اسراف نکنید. نه یک تکه خمیر نان، نه یک دانه برنج، نه یک قلپ آب! به یکی از رفقای قدیمیتان زنگ بزنید؛ بهش بگویید زنگ زدهاید حالش را بپرسید، همین. چقدر عیدی جمع کردهاید؟ خوب است؛ یک پنجماش را بدهید به موسسهی خیریه محلتان. یک چیزهایی را از همین الآن تمرین کنید بد نیست. صندوق رسیدگی به ایتام و نیازمندان حالا حالاها برای خرج کردن پول شما جا دارد.
بروید بیرون در هوای بهاری قدم بزنید؛ آواز بخوانید. ناز انگشتای بارون تو طاقم میکنه، میون جنگلااااا... آتیش گرفته این دل که آتیش گرفتم...
به خودتان سخت نگیرید. شهر خلوت است. هوا تمیز است. در آسمان گوسفندها را بشمرید. نامه بنویسید، با مداد! فرقی نمیکند برای کی، اما پستش کنید. یکی از کتابهای رمان که در بخش کتابخونه معرفی شده را از امروز دست بگیرید و شروع کنید. میخواهید سبک شوید؟ بروید سازمان انتقال خون، خون بدهید.
چهار/ بعله برون در عید
نیم ساعت زودتر بیدار شوید و قرآن بخوانید. بدون ترجمه حساب نیست! حرف نزنید؛ یک امروز را که بیرون نمیروید حرف نزنید. 24 ساعت سکوت کار خودش را میکند. دو سه ساعت آخر دارید به چیزهایی فکر میکنید که مدتها پیش یادتان رفته بود. به ازدواج فکر کنید! بستگی به سنتان؛ برای خودتان یا برای فرزندانتان. از قدیم هم گفتهاند در کارهای خیر از بقیه سبقت بگیرید، ثواب دارد!
پنج / شجریان با پرویز مشکاتیان اضافه
امروز به آدمهای دور و برتان فکر کنید. به رفتارهایشان، حرفهایی که میزنند و لباسهایی که میپوشند، بی رو دربایستی و صادقانه ایمان کدامشان از بقیه کمتر است، از شما کمتر است؟ ... حالا خجالت بکشید! خودتان را – بابت اینکه دربارهی ایمان دیگران قضاوت کردهاید- سرزنش کنید. بعدها هم یادتان نرود هوای دوستتان را داشته باشید و این کار نابخشودنیتان را جبران کنید. زنگ بزنید به پدر و مادرتان، بدون اینکه کاری داشته باشیدشان، فقط احوالشان را بپرسید. شجریان گوش کنید، ترجیحا آنها که سنتورش را پرویز مشکاتیان زده است! امشب موقع خواب خوب فکر کنید. به کارهایی که کردید، به کارهایی که نکردید.

شش / با مولانا در برج میلاد
بروید مسجد، نماز صبح را! باور کنید این پیشنهادها برای روزهای تعطیل عید است. امتحانش را پس داده. اگر الان اینکارها را نکنید، محال است در ایام شلوغ و پرکار سال همت انجامش را داشته باشید.
یکی از فیلمهای عاشقانهی دههی هفتاد را ببینید. کلوپ لازم نیست، کافیست تلویزیون را روشن کنید. اما حواستان باشد بعدش این کانال آن کانال نکنید و اسیر جادوی جعبهی سحرآمیز نشوید، وقتتان را میکشد. حالا بلند شوید بروید بالای پشت بام یا روی یک پل عابر پیاده. احتمالا جسمتان را بیشتر از این نمیتوانید بالا ببرید، ما هم توقع نداریم جوّ بگیردتان و روزهای تعطیل عید بروید کوه. اما نگاه و روحتان را میتوانید بالاتر ببرید. بالای برج میلاد. نه! باز هم بالاتر. خوب است؛ زیاد هم بالا بروید دیگر چیزی آن پایین معلوم نیست. از همانجا به پایین نگاه کنید و به همان چیزی فکر کنید که چند صد سال پیش مولانا فکر میکرد: زکجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر؟ ننمایی وطنم؟

هفت / یادمان یک کودک بزرگ
حرف بد نزنید! 24 ساعت تمام! بنشینید کارتونهای قدیمی ببینید. یا اگر توی خانهتان دوچرخه پیدا میشود، با خواهر برادرها بروید توی کوچه سوار شوید، بدون چرخ کمکی! اگر میکرو و یا سگا داشتید و هنوز کار میکرد، بد نیست راهاش بیاندازید و تنهایی یا با بچههای کوچکتر بنشینید پایش. آتاری باشد بهتر است! دسته خلبانی و دسته گوشتکوبی، هر کدام که بیشر حال میکردید!
کی انتظار ندارد از شما هدیه بگیرد؟ بهش هدیه بدهید؛ بهانهاش را خودتان پیدا کنید. همه چیز را که نباید ما به شما بگوییم که! راستی؟ کتاب را که فراموش نکردهاید؟ اگر میخواهید توی تعطیلات تمام شود، باید هر شب مقداری بخوانید. وقت کردید همسایهتان را دعوت کنید خانهتان. از اینکه همچنان از هرگونه اسراف کردن خودداری میکنید از شما سپاسگذاریم!
هشت / انرژی هستهای
بروید امامزاده صالح (یا هر امامزادهی دیگری) دعا کنید ولی برای خودتان چیزی نخواهید. حتی یک لحظه، حتی زیر لب! حواستان به نگاهتان هست؟ نگاهتان چه طور؟ حواسش به شما هست؟ یا هر جا دوست دارد میرود؟ یک امروز را سعی کنید بیشتر مواظبش باشید. نگاهتان را نگاه دارید!
اهل شعر هستید؟ این چه حرفی است، هر ایرانیای با شعر و ادبیات بزرگ میشود و حتما با شنیدن و خواندنش سر ذوق میآید. شعر بخوانید! غزل سعدی، سهراب سپهری، حافظ، قیصر امینپور یا هر شعر و شاعر دیگری که دوست دارید.
مادرتان پستهی آجیل را شارژ کرده! غافل نشوید. با خواهر و برادرهایتان صحبت کنید. چی؟ حرفی برای گفتن ندارید؟ با جر و بحث سر یک موضوع پیش پا افتاده مثل انرژی هستهای! شروع کنید، اما شورش را در نیاورید! دعوا آن هم توی عید خوبیت اصلا ندارید!
نه / قول میدهم
از امروز قبل از اینکه به کسی قول بدهید خوب فکر کنید که عملی باشد و بعدا بدقول نشوید. دست جمعی با خانواده فیلم کمدی ببینید و از ته دل بخندید. تخمهی آفتابگردان فراموش نشود؛ وگرنه آجیلهایتان تمام میشود!
چند وقت است نرفتهاید حرم سیدالکریم، شاه عبدالعظیم حسنی؟ شب جمعهها خیلی باصفاست! امشب هم دومین شب جمعهی سال است! شب جمعهی قبلی را از قصد نگفتیم بروید، چون خیلی شلوغ است. فکر کردید چی؟ ما حواسان به همه چیز هست! این یک برنامه حساب شده و دقیق است.
ده / هر کدام که بیشتر دوست داری
یک امروز را روزه بگیرید! اگر همهی خانواده با هم متحد شوید هم که چه بهتر!
بیکار ننشینید. بروید ببینید کدام لباستان را بیشتر از بقیه دوست دارید؛ بدهیدش به یک نفر دیگر، به یک موسسهی خیریه! مثلا کمیتهی امداد. همین.

یازده / تعطیلات بس است
شنبه است. از امروز تنبلی و خستگی درکردن بس است! کم کم تمرین کنید که به کار و درس و زندگی سلام کنید و گرنه روز چهاردهم که با واقعیت روبهرو میشوید، ضد حال بزرگی میخورید. برای شروع از امروز صبح ورزش را شروع کنید. بروید دور پارک محلهتان چند دور بدوید. زیاد خودتان را خسته نکنید که فردا بدنتان کوفته نشود. همین که عرقتان در بیاید کافی است. بعد از دوش و صرف صبحانه بنشینید با خانواده دور هم یک گپ و گفتی بزنید؛ بعد ببینید توی فامیل کی هست که مدتها ندیده باشیدش؛ بروید همانجا، یا از او دعوت کنید بیاید خانهتان. میتوانید به مدرسه قدیمتان هم سر بزنید. هر کدام که خیلی وقت است ندیدهایدش، ترجیحا دبستان. حالا تازه میفهمید که چقدر بزرگ شدهاید چون ساختمان که با گذر زمان کوچک نمیشود! یا اگر خیلی مردید به بیمارستانها و مریضخانهها سر بزنید. خانهی سالمندان، عقبماندهها ذهنی... فقط مواظب ابروهایتان باشید که یک وقت توی هم نروند.
دوازده / تکلیفم با خودم مشخص شد
کم کم داریم به پایان روزهای خوش تعطیلات نوروز میرسیم. امروز اگر شد بروید قبرستان. فقط به فامیلهایتان سر نزنید، برای بقیه هم چیزی بخوانید. ترجیحا تنها بروید.
وقتی برگشتید سر راه یک دفتر سفید برای خودتان عیدی بخرید با یک قلم و تویش چیزهایی که از دست دادهاید را بنویسید. هم مادی، هم معنوی؛ فرقی نمیکند. حالا در یک برگ دیگر چیزهایی که دارید را یادداشت کنید؛ مثلا: پدر، دیپلم، سرویس طلا و... در برگ سوم هم چیزهایی که میخواهید به دست بیاورید بنویسید. خوب، تمام شد؟ فکر نمیکردید این قدر کم باشد؟ توی هر صفحه چند خط نوشتهاید؟ عیب ندارد. این تمرین را هر چند وقت یک بار انجام دهید تا لااقل تکلیفتان با خودتان مشخص باشد.

سیزده / آویزان در طبیعت
در حالی که همهی ملت کفش و کلاه کردهاند و به دامن طبیعت آویزان شدهاند، خیلی سخت است که آدم از خانه خارج نشود. با این ترافیک و کمبود فضای سبز و زیادی جمعیت و چه و چه شاید به نظر کار عاقلانهای نباشد که آدم خودش را به زحمت بیاندازد و برود سیزده بهدر! اما این هم جزو آن روزهاست که هزار روز نمیشود. از روز قبل برنامهریزی کنید که اگر بشود با چند خانوادهی فامیل یا همسایهها با هم یک جا بروید، بیشتر خوش میگذرد.
بد نیست بنشینید کمی از خودتان ابتکار در وَکنید! مثلا بچههای کوچکتر را جمع کنید و بادبادک درست کنید که سیزده به در هوا کنید. فکر کنید، ابتکار بزنید! اگر ابتکارتان روز سیزده به در جواب داد، برای ما هم بفرستید تا بقیه هم یاد بگیرند.
فرقی نمیکند سیزدهتان را چه طور به در میکنید، فقط یک نکته حیاتی یادتان باشد: سیگار نکشید! حتی شما دوست عزیز. به هر کس هم که میبینید سیگار میکشد به اتفاق بقیه اعضای خانواده و فامیل تذکر بدهید که یک امروز را سیگار نکشد. البته با روی خوش بگویید. امروز روز طبیعت است. امروز روز آدم و طبیعت است.
بعد از سیزده / زمان بیانصاف است
اگر جزو آنهایی هستید که هر سال عید، خوابیدن بیش از اندازه و خوردن آجیل تا سر حد مرگ را سرلوحهی کار خود قرار داده بودید و حتی عید دیدنی را هم مناسکی خسته کننده و ملالآور میدانستید و حوصلهی ماچ و بوسههای آبدار نزدیکان را هم نداشتید و در یک کلام؛ عیدها کلاٌ تعطیل بودید، حتما عمل کردن به همهی این پیشنهادات برایتان سخت و سنگین است. ما هم چنین توقعی نداریم. اما این یادت باشد که زمان خیلی بی انصاف است. مثل برق و باد میگذرد. وقتهایی که دوست داری طول بکشد زود میگذرد و زمانهایی که میخواهی زودتر بگذرد طول میکشد. این روزها چه بخواهی و چه نخواهی، عمر توست که میگذرد و برنمیگردد. پس بیایید روی ماه خداوند را ببوسیم و با یک یاعلی تصمیم سرنوشتساز زندگیمان را بگیریم: آدم شدن!
مجید عزیزی