مجتبی زحمتکش
با غیظ و در حالیکه پر چادرش را بالا میگرفت تا زیر پایش را با دقت بیشتری ببیند گفت:
ــ هوی! مگه کوری!
و بعد با صدایی که لحظه به لحظه نرمتر میشد، ادامه داد:
ــ خوب... قربونت برم! جلوی پاتو نگاه کن!... یکهو میخوری زمین دست و پات میشکنه... اون وقت من چه خاکی به سرم بریزم؟!
پیرمرد هم خیلی خونسرد، دبهی ماست را از این دست به آن دستش داد و در حالیکه سعی میکرد وانمود کند؛ سکندری چند لحظه قبل، اتفاق خاصی نبوده؛ گفت:
ــ حالا نمیخواد خاکبازی کنی!... خودم حواسم بود... طوریم نشد که.
و بعد برای اینکه ثابت کند حالش خوب است؛ یک لحظه ایستاد و پای راستش را آورد بالا و ادامه داد: "نگاه کن! حاضرم تا خونه باهات یه لنگه پا مسابقه بدم... آره!... اینجوریاست دختر جون!"
پیرزن خندهاش گرفته بود و میخواست بگوید: " خوبه حالا خودتو لوس نکن!" که موتور با سرعت سرسام آوری با پیرمرد برخورد کرد.
...
پزشکی قانونی علت مرگ را سکته تشخیص داده بود. هیچکس جرات نداشت خبر مرگ پیرزن را به پیرمردی که بر روی تنها تخت سیسییو، دراز کشیده بود؛ بدهد.