کتاب نیوز  شناسنامه

عطر وطن فروشی / سید علی موسوی

 ali@ketabnews.com

 

 

 

"عطر سنبل، عطر کاج" مجموعه‌ای از منتخب خاطرات "فیروزه جزایری دوما" است. پدر فیروزه که قبل از انقلاب مهندس شرکت نفت ایران بوده؛ بعد از ثبت‌نام و پذیرش در دانشگاه با بورسیه تحصیلی همراه خانواده‌اش عازم آمریکا می‌شود و در شهر ویتی‌یر کالیفرنیا مستقر می‌شوند. زمانی که فیروزه فقط هفت سال داشته است. ( 1972 میلادی- 1351شمسی)

 

از همان صفحات اول خانواده جزایری به عنوان یک خانواده‌ی تمام عیار "ایرانی" معرفی می‌شود. جزایری پدر خود را به عنوان نماد یک مرد تحصیل کرده ایرانی، مادرش را به عنوان یک زن ایرانی و خود را به عنوان نمادی از یک دختر ایرانی معرفی می‌کند. اگر چه در نگاه اول، جزایری تعریف و تمجید‌های مناسبی از روابط عمیق عاطفی میان خانواده‌های ایرانی کرده است، اما با نگاهی دقیق‌ می‌توان به نکات قابل توجهی در کتاب پی برد که حنای این تعریف‌ها را رفته رفته بی‌رنگ می‌کند.

 

سفر به سرزمین آرزوها

رفتن به آمریکا؛ بزرگترین آرزوی کاظم پدر فیروزه است. او که یک تحصیل کرده ایرانی است و بیشتر حوادث کتاب در اطراف شخصیت او دور می‌زند، آمریکا را "سرزمین موعود" می‌داند. اما جالب اینجاست که مهمترین ملاک برای پیشرفت یک کشور از نگاه این مهندس ایرانی که چندین بار در کتاب به آن تاکید می‌شود "داشتن توالت‌های تمیز" است!

"پدرم کاظم مهندس شرکت نفت ایران بود و ماموریت داشت حدود دو سال مشاور یک شرکت آمریکایی باشد. او در زمان دانشجویی مدتی را در تگزاس و کالیفرنیا زندگی کرده بود و درباره‌ی آمریکا با همان لحنی صحبت می‌کرد که کسی از اولین عشقش بگوید. برای او آمریکا جایی بود که هر کس بدون توجه به اینکه قبلا چه کاره بوده، می‌توانست آدم مهمی بشود. کشوری مهربان و منظم، پر از توالت‌های تمیز. جایی که مردم قوانین رانندگی را رعایت می‌کردند و دلفین‌ها از توی حلقه می‌پریدند. سرزمین موعود. برای من هم آمریکا جایی بود که همه جور لباس باربی پیدا می‌شد."

 

زن ایرانی، ازدواج ایرانی

مادر فیروزه به عنوان نمادی از یک زن ایرانی؛ بیشتر یک موجود کودن و کم فهم و بی‌استعداد نشان داده شده است. او که خیلی دیر چیزی را یاد می‌گیرد؛ مهمترین ملاک برای انتخاب شدن به عنوان یک "همسر ایرانی" را دارد: پوست سفید و موی صاف و روشن!

"خواستگار شماره‌ی سه [مادر]، پدر بود. او هم مثل خواستگارهای قبلی هیچ وقت با مادر صحبت نکرده بود. اما یکی از دخترعموهایش یکی از آشنایان خواهر را می شناخت، و همین کافی بود. مهم‌تر آنکه مادر مشخصات همسر مناسب را از نظر پدر داشت. پدر مثل اکثر ایرانی‌ها زنی با پوست سفید و موی صاف و روشن را ترجیح می‌داد."

 

در ایرانی که جزایری معرفی می‌کند و از آن به عنوان "در فرهنگ ما ایرانی‌ها" یاد می‌کند؛ ازدواج کاری به عشق ندارد. بیشتر انتخابی و مصلحتی است:

"...  ازدواج در "فرهنگ ما" کاری به عشق و عاشقی ندارد. بیشتر انتخابی و مصلحتی است. اگر خانم و آقای احمدی از آقا و خانم نجاتی خوش‌شان بیاید، فرزندان‌شان "باید" با هم ازدواج کنند. از طرف دیگر اگر پدر و مادرها از هم خوش‌شان نیاید ولی بچه‌ها همدیگر را دوست داشته باشند، خب همین وقت‌ها است که اشعار غمگین عاشقانه سروده می‌شود."

 

جزایری ازدواج‌‌های ایرانی را با ازدواج‌های آمریکایی که در کلاب ــ کلوپ رقص ــ پایه‌ریزی می‌شود مقایسه می‌کند و در دفاع از فرهنگ ایرانی، موفقیت آن ازدواج‌ها را -البته با شک و تردید- کمتر از نوع آمریکایی‌اش نمی‌داند!

".. اگر چه این پیوند‌های مصلحتی از دید دنیای غرب عجیب به نظر می‌رسد، موفقیت آنها "شاید" کم‌تر از ازدواج‌هایی نباشد که با برخورد دو نگاه توی "کلاب" پایه‌ریزی می‌شود"

 

 

دختر ایرانی در آروزی دماغ!

اوج لطف خانم جزایری به فرهنگ ایرانی در معرفی دختران ایرانی است. - که خود را نماد و نمونه‌ای از آنان می‌داند - درباره طرز فکر و منش دختران ایرانی می‌نویسد:

"در فرهنگ ایرانی بینی یک زن بسیار مهمتر از یک ابزار تنفسی است. سرنوشت اوست. دختری با بینی زشت به زودی یاد می‌گیرد که تنها در رویای یک چیز باشد. یک جراح پلاستیک زبردست. تنها خانواده‌های بسیار فقیر هستند که دست به تصحیح اشتباه‌های دماغی طبیعت نمی‌زنند. هیج مقداری از جذابیت، استعداد و هوش نمی‌تواند دماغ نازیبا را برای یک دختر جبران کند؛ بی ‌برو برگرد باید تصحیح شود."

 

ایران جزایری

با توجه به خصوصیاتی که خود جزایری برای یک زن و دختر ایرانی از طرز فکر و سطح یادگیری ارائه می‌دهد و با توجه به آنکه فقط هفت سال اول زندگی خود را در ایران بوده، البته منطقی است که مهمترین خاطراتی که از این هفت سال در ذهن او مانده باشد، خرید آب‌نبات چوبی یا روزی که برای رفتن به دستشویی متکی به خود شده یا روز شکستن رکود نگه داشتن مثانه باشد:

"یادم می‌آید پنج‌سالم بود و با مادر در آبادان به بازار رفته بودم و نیاز شدیدی پیدا کردم به دستشویی بروم. تنها دستشویی‌های بازار از نوع ایرانی بود، که تشکیل شده از یک سوراخ کف زمین. اگر بو را می‌شد اندازه گرفت، این توالت‌ها معادل صندلی‌های ردیف جلو توی کنسرت شلوغ بو می‌دادند. نیاز به گفتن نیست که نتوانستم خود را به استفاده از آن راضی کنم. در کنار ثبت رکورد کنترل مثانه، یاد گرفتم هیچ وقت صبح روزهایی که به بازار می‌رویم چیزی ننوشم."

 

انقلاب تلخ
جزایری البته از تلاش‌های بی‌وقفه خود و خانواده‌اش برای زدودن غبار عقب‌ماندگی و حقارت ایران و ایرانی در میان همسایگان آمریکایی خود نیز می‌گوید:

"...می‌دانستم که کشور ما سرزمین کوچکی است و آمریکا وسیع است. اما حتی به عنوان یک بچه‌ی هفت‌ساله برایم عجیب بود که آمریکایی‌ها هیچ وقت روی نقشه به ما توجه نکرده بودند. لابد مثل این است که در حال راندن یک فولکس باشی و متوجه شوی راننده‌ی هجده چرخ تو را نمی‌بیند."

"...پدر، مصمم به زدودن عقب‌ماندگی از چهره‌ی زادگاهمان، وظیفه‌ی خود می‌دانست که در هر فرصتی ذهن آمریکایی‌ها را روشن کند..."

 

ولی متاسفانه یک حادثه‌ی تلخ، تقریبا تمام تلاش‌های خانواده جزایری را برای زدودن این حقارت و عقب‌ماندگی‌ از چهره‌ی زادگاهشان برباد می‌دهد: انقلاب اسلامی!

شاید مردم ما اگر روزهایی که به خیابان‌ها می‌ریختند و در پاسخ به 30 سال استعمار و حقارت، فریاد "مرگ بر آمریکا" سر‌ می‌دادند یا روزی که فهمیدند سفارت آمریکا، لانه‌ی جاسوسی است؛ نظر خانواده جزایری را جویا می‌شدند و استدلالهای منطقی و خیرخواهانه آنها را می‌شنیدند و می‌فهمیدند که آمریکایی‌‌ها چه انسان‌های بشر دوست و با فرهنگی هستند! هیچ‌گاه تن به انقلاب نمی‌دادند.

"... هیچ‌کس نظر ما را درباره‌ی اینکه گروگان‌گیری کار درستی بود یا نه نمی‌پرسید. ولی تک تک ایرانی‌های آمریکا تاوان آن را می‌پرداختند."

 

و این حادثه تلخی‌های بسیاری برای این خانواده به بار می‌آورد. آنها نه تنها به خاطر اختلاف سلیقه‌ای که در وقوع انقلاب با حکومت جدید ایران داشتند، تحت فشار مالی قرار می‌گیرند، بلکه از چشم همشهریان آمریکایی خود نیز می‌افتند:

"در زمان اقامت ما در نیوپورت بیچ انقلاب ایران رخ داد و بعد تعدادی از آمریکایی‌ها را توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفتند. یک شبه ایرانیان مقیم آمریکا، در بهترین حالتی که بشود گفت، خیلی غیر محجوب شدند. خیلی از آمریکایی‌ها دیگر فکر می‌کردند هر ایرانی، اگر چه ظاهرش آرام نشان بدهد، هر لحظه ممکن است خشمگین شود و افرادی را به اسارت بگیرد. مردم همیشه از ما می‌پرسیدند عقیده‌مان درباره‌ی گروگان‌گیری چیست؟ و ما همیشه می‌گفتیم: " وحشتناک است" این پاسخ غالبا با تعجب روبرو می‌شد. این قدر از ما درباره گروگان‌ها سوال می‌کردند که کم کم داشتیم به مردم گوشزد می‌کردیم آنها توی پارکینگ ما نیستند. "

 

خانواده جزایری بسیار آرزو کرده‌اند که این انگشت شمار مردمی که انقلاب کردند؛ بالاخره بدانند در مقابل آمریکایی که "دستشویی‌های تمیز" دارد باید سر تعظیم فرود آورند اما هیچ‌وقت این آرزو محقق نشد:

"... یک بچه یک گلوله کاغذی پرت می‌کند، تمام کلاس تنبیه می‌شوند."

" هر روز عصر می نشستیم جلوی تلویزیون و اخبار گروگان‌ها را دنبال می‌کردیم. 444 روز انتظار کشیدیم. هر روز که می‌گذشت تنفر آمریکایی‌ها بیشتر می‌شد. تنفری نه فقط از گروگانگیر‌ها بلکه از تمام ایرانی‌ها. رسانه‌ها هم کمکی به بهتر شدن اوضاع نمی‌کردند. یک روز روزنامه‌ی محلی را باز کردیم و دیدیم با تیتر بزرگ نوشته یک ایرانی از بقالی دزدی کرد. ایران به اندازه هر کشور دیگری خوب و بد دارد، اما به نظر می‌رسید هر اوباشی ک از قضا ایرانی بود، می‌توانست سهم خودش را ازشهرت به چنگ بیاورد."

 

 

آرزوهای برباد رفته

اگرچه وقتی نویسنده‌ای "مادر" خود را آنگونه توصیف می‌کند، نباید از نگاه خاص او به مام وطن، شگفت‌زده شد؛ اما برخی توصیفات و نتیجه‌گیری‌های او که البته با چاشنی طنز از تلخی آن کاسته شده، بیشتر پروپاگاندای آمریکا و آمریکایی‌های "بسیار مهربان" است تا توصیف ایران.‌ 

"امروز وقتی من و خانواده‌ام دور هم می‌نشینیم، اغلب درباره‌ی نخستین سال اقامت‌مان در آمریکا صحبت می‌کنیم. اگر چه سی‌سال گذشته، خاطرات ما کمرنگ نشده. حالا مهربانی‌ها را بیشتر از هر وقتی به یاد می‌آوریم، چون می‌دانیم خویشان ما که سال‌های بعد به این کشور مهاجرت کردند با همان آمریکا مواجه نشدند. آنها آمریکایی‌هایی را می‌دیدند که روی برچسب جلوی ماشین‌هایشان نوشته بود: " ایرانی‌ها به کشورتان برگردید" یا "ما با ایرانی‌ها کابوی بازی خواهیم کرد" آمریکایی‌ها به ندرت آنها را به خانه‌شان دعوت می‌کردند. این آمریکایی‌ها فکر می‌کردند همه چیز را درباره ایران و مردم آن می‌دانند و هیچ سوالی نداشتند. تنها عقایدی از پیش ساخته داشتند. خویشان من فکر نمی‌کردند که آمریکایی‌ها بسیار مهربان هستند."

 

آنانکه "وطن" را می‌فروشند

پشت جلد این کتاب که در 192 صفحه توسط محمد سلیمانی‌نیا ترجمه شده، در مورد کتاب نوشته شده؛ عطر سنبل عطر کاج ترجمه کتاب Funny in Farsi  است که با اجازه و تایید نویسنده در ایران منتشر می‌شود. این اثر یکی از کتابهای پرفروش آمریکا در دو سال گذشته بوده و جوایز متعددی کسب کرده است؛ از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزه‌ی تربر (معتبرترین جایزه‌ی کتابهای طنز آمریکا) در سال 2005 و کاندیدای جایزه‌ی Pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی.

 

کودکانه است اگر بگوییم؛ چاپ این کتاب توسط نشر قصه و تلاش برای تبلیغ آن به عنوان یک کتاب ارزشمند و رساندن آن به چاپ یازدهم صرفا تلاش برای معرفی یک اثر "پرفروش آمریکایی" یا اثری  "ادبی" است. و چقدر بد است که بخواهیم برای اعلام نظر خود درباره‌ی یک موضوع خاص اجتماعی یا سیاسی ولو در مورد موضوع مهمی چون "انقلاب"، کتابی‌ را علم کنیم که در کنار تاختن به نظر جبهه‌ی مخالف به تمام آنچه فرهنگ، سنت و آیین ایرانی‌ است هم بتازد و ایران و ایرانی را تحقیر کند؛ و در عوض حجم جیب ما بزرگ و بزرگ‌تر شود.

۱۳۸۶/۰۹/۰۱
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
علی‌‌پروین در دوکوهه / داوود امیریان
در حال تشنگی خوابم برد. یک دفعه دیدم قطره‌های آب روی صورتم می‌ریزد. چشمهایم را باز کردم. خواهرهایم بودند. گریه می‌کردند و مرا می‌بوسیدند. آنها که رفتند نمازشب خواندم و گفتم خدایا من شهادت را دوست دارم، اما این یک‌بار ما را شهید نکن، اینها خیلی گریه می‌کنند و متأسفانه خدا به حرفم گوش داد.
۱۳۸۷/۰۸/۱۸
نسل دوم مهاجران / جومپا لاهیری
وقتی کسی به عنوان فرزند خانواده‌ای مهاجر در سرزمینی بیگانه بزرگ می‌شود، همواره معنای پدیده‌ای را که می‌توان بی‌ریشگی یا بی‌ریشه‌کردن خود نام گذاشت به‌خوبی درک می‌کند... من خود می‌دانستم که والدین‌ام چه کشیده‌اند و احساس بی‌ریشگی کاملا برایم ملموس و آشنا بود.
۱۳۸۷/۰۷/۱۷
درشت‌نمایی مضحکه / محمدعلی علومی
آثار ارسکین کالدول به راحتی می‌توانند آثاری از خسروشاهانی و یا کیومرث صابری باشند. آثار ویلیام سارویان شباهت زیاد به آثار منوچهر احترامی و آثار جیمز تربر با آن فضاهای غریب و سوررئال می‌توانند آثاری از عمران صلاحی و یا غلامحسین ساعدی باشند... در تمام آثار ادبی ارزشمند روانکاری آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف و متضاد دیده می‌شود.
۱۳۸۷/۰۷/۰۶
خیال روی شما / سید حمیدرضا برقعی
شعر تفریح زندگی‌ام شده است... شفیعی کدکنی می‌گوید شاعر موفق کسی است که شعرش خاص‌پسند و عوام‌فهم باشد. فکر می‌کنم شعرم بار عوام‌فهمی‌اش بالاتر باشد؛ حالا اگر خواص هم پسندیدند چه بهتر!... مسیرم را به هیچ وجه تغییر نخواهم داد. برای مدح اهل‌بیت شاعر شدم...
۱۳۸۷/۰۶/۰۷
داستان به مثابه‌ی "سلول بنیادین"
ما با تورم جشنواره‌های ادبی مواجهیم. این هم خودش شرح کشافی می‌خواهد که کسی که پول داشته باشد می‌تواند جشنواره تاسیس کند... داستان نوشتن مثل ساختمان‌سازی نیست که آجر را بگذاری و بالا برود. واقعاً بستگی به حال دارد... برای من مهم جایگاه شیخ فضل الله نوری و اتفاقاتی است که افتاد و مردمی که پای دارش آنگونه رفتار کردند.
۱۳۸۷/۰۵/۱۴
چوبک ‌سبک ندارد / محمد رضا بایرامی
از کارهای چوبک ما به یک کلیت نمی‌رسیم که بتوانیم آن را سبک تلقی کنیم... در کارهای ناتورالیستی‌اش زیاد می‌بینید که در آن سعی می‌کند زشتی‌ها، پلیدی‌ها، پلشتی‌ها و دردهای جامعه را نشان دهد. انگار دارد لجنی را به هم می‌زند که می‌داند به هم زدنش جز اینکه بوی تعفن را در فضا پراکنده کند، ویژگی دیگری ندارد.
۱۳۸۷/۰۵/۱۱
قصد قربت کن / امیر رضا ستوده
این آقا (امام) گفته که در خرمشهر بمانید و از شهر محافظت کنید. ما هم ماندیم و عراق حمله کرد و از این بابت قریب به نهصد هزار تومان ضرر کردیم و خانه و وسایل آن آسیب دیدند. لذا من از ایشان شکایت دارم... مگر من اصول دین مردمم که هر جا و هر کسی با من مخالفت کرد، دینش تباه شود.
۱۳۸۷/۰۴/۲۵
حکمت‌مظلوم‌صدرایی/ حسن فتحی
تاریخ نگاران، فقط روزشمار زندگی شاهان را نوشته‌اند و حتی به تعداد بیماری یبوست آنها نیز اشاره کرده‌اند، اما درباره‌ی زندگی دانشمندان و اهالی علم و فن بیش از چند سطر و یا نهایتا چند صفحه ننوشته‌اند؛ زیرا تاریخ‌نگاران بیش از هرجا در کانون‌های قدرت متمرکز بوده‌اند و درباره‌ی قدرت‌مداران نوشته‌اند؛ نه درباره‌ی حقیقت‌مداران.
۱۳۸۷/۰۳/۰۸
اصل44 و ادبیات ملی/ رضا امیرخانی
تنها کتابی که در کتابخانه‌های آمریکا به آن برخوردم "بوف کور" هدایت بود که وقتی در یکی از ایالت‌ها یعنی اوهایو بررسی کردم، دیدم در طول یک سال اصلا کسی آن را به امانت نگرفته بود. بنابراین صرف ترجمه تمام‌کننده نیست.
۱۳۸۷/۰۲/۲۲
مافیای دولتی نشر / محمدرضا حدادی
وزارت فرهنگ فقط در سال گذشته نزدیک به 270 میلیارد تومان بودجه داشته است؛ سازمان تبلیغات اسلامی بین 20-17 میلیارد تومان ...چرا نباید ناشرین رتبه‌بندی شوند؟ آیا هرکسی باید حق انتشار فرهنگ لغات داشته باشد؟ آیا هرکسی باید حق انتشار کتب دینی را داشته باشد؟ آیا هر کسی باید حق ترجمه‌ی کتاب داشته باشد؟!
۱۳۸۷/۰۱/۱۸
7‌هزار‌نفر عضو داشتیم/ امیرحسین فردی
ماموریت ‌بهزاد، قصه گفتن برای بچه‌ها بود. او هم به رسم پرده‌خوانی و دراویش؛ در نقش چند شخصیت، قصه را اجرا می‌کرد. استقبال آنقدر زیاد بود که در کتابخانه برای بچه‌ها جا نبود؛ با این حال بزرگترها هم گاهی سرک می‌کشیدند. موقع قصه‌گویی واقعا نقش بازی می‌کرد و بچه‌ها را به قصه و کتاب علاقمند می‌کرد.
۱۳۸۶/۱۲/۱۶
کتاب تقلبی چاپ می‌کردیم / محمود حکیمی
خبر آوردند که حاکم قم را که به حکم رشاء از حکومت ساقط کرده بودم، به فرمان شما و به خاطر عمه‌جان حضرتعالی به حکومت باز گرداندند. فرمودم که او را دست بسته به تهران بیاورند تا به حضرتعالی گفته باشم، حکومت را به توصیه عمه و خاله نمی‌توان اداره کرد.
۱۳۸۶/۱۰/۰۴
حرف‌هایم را در شعرهایم می‌زنم / قیصر امین‌پور
قرار نیست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشیم همه "علی معلم" باشند. آنها بایستی شروع کنند و تمرین کنند. باید قواعد را یاد بگیرند. محتوا خودش در اثر تفکر و رشد پیش می‌آید.
۱۳۸۶/۰۸/۱۰
ممیزی در اتاق تاریک یا داستان سانسور
این تاریکی و عدم شفافیت که "بی‌تردید" موجد و موجب فساد است؛ سال‌هاست که گریبان فرهنگ ما را گرفته است و ظاهرا هم کسی نمی‌خواهد به داد آن برسد. برخورد‌های سلیقه‌ای، رشد نشر زیر زمینی و از همه ‌مهم‌تر عدم امکان ارزیابی و نظارت به دلیل وجود نداشتن آئین‌نامه‌های شفاف و جامع و خلاصه بی‌قانونی، همگی حاصل این تاریکی است. آنچه می‌آید قرار "بود" اولین مصاحبه‌ی رسمی با یک بررس کتاب در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باشد...
۱۳۸۶/۰۸/۰۶
وقتی همه شاعر می‌شوند / گفتگو با علی معلم دامغانی
می‌توانیم نا امید نباشیم، بخصوص اگر زحمتی کشیده شود و کسی زمینه‌ای برای "بیداری" فراهم کند. ابزار رسانه‌ای امروز تبدیل به اسباب‌بازی‌ای شده که انسان بیشتر با آن وقت می‌کشد. ابزاری که می‌توانست با جاذبه‌هایی که دارد، بیدارکننده باشد، تبدیل به ابزاری برای خواب کردن مردم شده است.
۱۳۸۶/۰۷/۱۱
روشنفکر باید ملاک بسازد / گفتگو با ‌جلال آل‌احمد
نه می‌خواهم چیزی بسازم-- دیگه روحیه‌ی پیغمبریم رو خوش‌بختانه از دست دادم، با از حزب در‌آمدن‌هایم -- و نه می‌خواهم دنیا رو عوض کنم -- با از سیاست در‌آمدن‌ها -- ما می‌خواهیم با هر آدمی در درون خودش، در تنهایی خودش، طرف بشیم.
۱۳۸۶/۰۶/۲۵
در برابر تحقیر رسانه‌ای / بیژن نوباوه
به ما ویزای "سی 2" می‌دهند؛ ویزایی که برای کارکنان و خدمه‌ی کشتیرانی و یا خدمه‌ی هواپیما صادر می‌شود. خبرنگاران ما در آمریکا بیش از 25مایل نمی‌توانند از محل اقامتشان فاصله بگیرند. با هیچ دستگاه دولتی آمریکا حق گفتگو ندارند. اجازه‌ی ورود به واشنگتن‌سیتی ــ پایتخت ــ و اجازه‌ی تهیه گزارش از کنگره‌ را هم ندارند.
۱۳۸۶/۰۵/۱۷
ما اصلا روشنفکر دینی نداریم!
روشنفکر برای ایجاد تحول باید بتواند یک فکر را جایگزین فکری دیگر کند. همیشه هم معنی فکر این نیست که موجودی گذشته را از بین ببریم... در حالیکه در جامعه‌ی ما معمولا روشنفکری را با مبارزه اشتباه می‌گیرند و فکر می‌کنند که هرکس با دولت مبارزه کند، روشنفکر است
۱۳۸۶/۰۵/۰۸
"ماهی" در ماهی‌تابه / یک ناشر
طیف کتاب‌خوان بزرگ‌سال ما در اقلیت است و اگر بخواهیم کتاب‌خوان کتب بزرگسال داشته باشیم، مطمئنا باید از میان کودک و نوجوان صید کنیم... این حمایت از نشر و فرهنگ و قلم را باید بردارند؛ هر کس توانست، کار کند؛ هر کس نتوانست به سراغ شغل دیگر خواهد رفت.
۱۳۸۶/۰۴/۰۶
ما بی‌عرضه‌ایم!
fax News، NBC ،CBS و AP و... خیلی راحت و آزادانه در ایران در حال تهیه‌ی گزارش و مصاحبه برای تشویش افکار عمومی جهان هستند؛ ولی ما همچنان بایکوت هستیم. این ماجرای دردآور همچنان، مسکوت مانده و مشمول مرور زمان شده و با یک تعارفاتی برگزار و از آن عبور می‌شود.
۱۳۸۶/۰۳/۲۶
معتقد به تبلیغات نیستم
آقای جلیلی مختارند. می‌توانند انتخاب کنند و برگردند و ادامه کار بدهند و می‌توانند ادامه ندهند. ولی ما نشریه سوره را ادامه می‌دهیم. کما اینکه دیدید شماره سی‌ام هم منتشر شد و شماره جدید هم همین روزها منتشر خواهد شد.
۱۳۸۶/۰۲/۲۳
نقشه‌ای برای تولید آثار فاخر دینی و ملی نداریم
استناد به خواب و رویا، احضار روح، ملاقات با ائمه و... از جمله موضوعاتی است که امروز دستمایه سودجویانی شده که همخوانی ذاتی این موضوعات با فطرت را به عنوان کلیدی راه‌گشا! برای حضور بازاری در جامعه‌ی نشر و کسب سودهای کلان شناخته‌اند.
۱۳۸۶/۰۲/۱۸
از این روزهای نادر / گفت‌وگو با همسر "نادر ابراهیمی"
همسر و همراه آدمی پر شر و شور بودن، لذت‌بخش است؛ اما سخت هم هست. وقتی همسر کسی که چند فرزند دارد، به خانه بیاید و بگوید: «اخراج شدم»، چه حالی به انسان دست می‌دهد؟
۱۳۸۶/۰۱/۱۹
اصلاحات اضطراری در شورای عالی انقلاب فرهنگی / حسن رحیم‌پور ازغدی
مطمئنا مهندسی فرهنگ به این معانی نیست: اضافه کردن به قطر نهادهای رسمی، تار تنیدن در اطراف گروههای مرجع در جهت غیر مسئول دانستن آنها، نفی تحول، توزیع افتخارات بر اساس منافع و یا گروه حاکم.
۱۳۸۵/۱۲/۱۲

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
فروش اینترنتی "امید و دلواپسی"
بازارچه‌ی کتاب‌های دست دوم
پژوهشکده فرهنگ و معارف
ماهنامه‌ی فرهنگی تحلیلی
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام