محسن حدادی/ mohsen@ketabnews.com
قبلتر در مورد خطر رشد بدون نظارت عامهپسندهای مذهبی هشدار دادهبودیم، اما ظاهراً شاخص خانهی کتاب در اعلام وضعیت نشر، همچنان بر مبنای ردهی دیویی دین، "رشد" این حوزه را نشان میدهد. رشدی که با اتکا بر آمار نشر این حوزه(از جمله قرآن، مفاتیح، زیارت عاشورا و صد البته عامهپسندهای مذهبی) و نه بر اساس تولید آثار فاخر و در خور این حوزه حاصل شده است.
اگر بپذیریم که متون دینی و بویژه مقاتل، خوراک اصلی و ابتدایی مجالس عزاداری حسینی هستند، باید از نفوذ و رخنهی "دشمن دانا" و "دوست نادان" در تشکیک و تخریب این "سندهای عزاداری" نیز احساس خطر کنیم. خصوصاً در دورهی کنونی، که وزارت ارشاد بدون هیچ نظارت دقیقی و صرفاً با التفات به نام و عنوان مذهبی کتاب، و از کیسهی ایمان مردم؛ سخاوتمندانه مجوز صادر میکند و "تحریف" قیام عاشورا به سبکها و روشهای نوین، و توسط چند ناشر خردهپا، چندان سخت نیست.
کتابی که در ادامه، برخی از مطالب آن درج شده است؛ مشتی است نمونهی خروار؛ از این بازار بیحساب و کتاب و البته پر رونق.
سوراخ دعایی که گمشده است
امیر مولایی نویسندهی 26 سالهی کتاب "انا العطشان" به ذکر فهرستوار علل 40گانهی عطش حضرت اباعبدالله(ع) در 88 صفحه پرداخته و در مقدمهی کتاب دربارهی علت نگارش کتاب مینویسد: "علامه شیرازی(در کتاب هیچ نشانی دقیقی دربارهی علامهی نامبرده موجود نیست) در مبکی العیون و در ص 113 گفته از شب عاشورا تا شام غریبان، 40 علت سبب شد عطش بر آن حضرت وارد آید. چون علامه به این 40سبب اشاره نکرد، حقیر به جمعآوری اطلاعات از مقاتل دیروز و امروز پرداختم و "مقتلی" که در این باب نوشتم از یک نوآوری (1) در نگارش کتب مقتل برخوردار است."
کتاب با شعری از دیوان "ناصرالدین شاه قاجار" آغاز میشود و البته نویسندهی "مقتل نوین!" به این شعر اکتفا نکرده و در جای جای کتاب نیز با زنده نگاهداشتن یاد و خاطرهی شاه شهید!، جناب ناصرالدین شاه قاجار؛ به وی ادای دین کرده است. مثلا در صفحهی 26 کتاب مینویسد: "شیطان به اعوان و انصار خود که همه از اجنه و از جنس آتش بودند فرمان داد که علاوه بر اینکه خورشید گرمایش 70 برابر بیشتر شده است، شما نیز با نفس آتشین خود بر بدن حضرت بدمید و بدن حضرت را داغ نمایید و عطشش را بیشتر کنید. لذا تمام شیاطین در حول و اطراف قتلگاه جمع شدند و بر بدن مبارک حضرت میدمند و عطش حضرت را مضاعف کردند، که در این هنگام جبرئیل مبهوت به این صحنه نگاه میکرد، پریشان حال شد و خود را به گودی قتلگاه رسانید و بین نور خورشید و دمدین شیاطین و بدن اباعبدالله الحسین(ع) فاصله انداخت. ناگهان حضرت در اوج بیهوشی چشمان مبارک خود را باز کردند و دیدند جبرئیل بین نور خورشید و بدن مبارک حضرت فاصله انداخته، خطاب به جبرئیل فرمودند: ای جبرئیل بر روی من سایه مینداز که نمیخواهم بین من و امتحان محبوبم فاصله بیندازی. ناصرالدین شاه قاجار این صحنه جانسوز را در دیوان شعرش به صورت مرثیه اینگونه بیان کرده است:
...وقتی رسید دید حسین را به خاک و خون
گفتا فدای جان تو صد بار جبرئیل..."
اسبی که خبر شهادت میرساند
نویسنده که با جمعآوری اطلاعات از منابع و نویسندگان و کتب ناشناس ــ که اغلب بدون ذکر دقیق نام و نشانی؛ وجودشان! در هالهای از ابهام قرار دارد ــ سعی کرده تا خود را تنها پژوهشگری علاقمند معرفی کند؛ اما در بسیاری موارد ذکر نکات مضحک و بیپایه، از نویسنده چهرهای بیسواد، خرافهپرست و نادان ارائه میکند:
"چهارمین علتی که سبب تشنگی حضرت شد غصه بر تشنگی اسب با وفایش ذوالجناح بود که در کتاب انوار الشهاده مرحوم شیخ محمدحسن یزدی نقل شده است که اباعبدالله الحسین (ع) 14وداع انجام دادند که یکی از این وداعها، وداع با اسبش ذوالجناح بود که خطاب به اسب خود فرمودند ای ذوالجناح مرا حلال کن! چرا که امروز در این صحرا تشنه و گرسنه بودی این دفعه آخر است که بر تو سوار شدم. آن حیوان چون این را شنید سر خود را بلند کرد و نگاهی به صورت مبارک امام (ع) نموده و اشک از چشمانش جاری شد. حضرت دانست که ذوالجناح حاجتی دارد... فرمود: چه حاجتی داری؟ ذوالجناح به قدرت کامله خداوند به نطق آمده، عرضه داشت: ای آقای من در دنیا اسبِ سواری شما بودم التماس دارم که در روز قیامت هم اسب سواری شما باشم. حضرت دست بر سر و صورت او مالید و فرمود: دل خوش دار که چون وارد محشر شدم بر مرکبی دیگر سوار نشوم مگر بر تو. اما من هم به تو سفارشی دارم چون کشته شوم کسی را ندارم که خبر شهادت مرا به اهل حرم برساند؛ ای اسب خبر شهادت مرا به خواهرم زینب و دخترم سکینه برسان. لذا در کتاب سعادات ناصری مرحوم دربندی و رمزالمصیبه علامه ده سرخی جلد 2 و مبکی العیون علامه شیرازی نقل شده است که حضرت چون تشنگی اسب را دیدند رو به فرات کرده و با حملههای حیدریه فرات را فتح نمودند و خطاب به اسب فرمودند: انا عطشان و انت العطشان والله لاذقت الماء حتی تشرب... حضرت فرمود: من تشنهام و تو هم تشنهای و به خدا سوگند آب نیاشامم تا تو..."(ص21)
اخبار هواشناسی در کربلا
نویسنده که گنجهی تاریخ را زیرو رو کرده تا مقاتلی جدید! چون خود را معرفی کند، در ادامه بیان علل عطشان شدن حضرت، دمای 70 درجه کربلا را شرح میدهد:
"... در روز عاشورا شیطان گفت دو حاجت خود را از خداوند گرفتهام و حاجت سوم را الان از او میگیرم. پس خطاب به خداوند عرضه داشت یا رب العالمین آیا اجازه دارم که سومین حاجتم را امروز از تو بخواهم؟ از جانب خداوند ندا رسید ای شیطان رجیم بگو چه حاجتی داری و چه میخواهی؟ گفت این حجت کبری و ولی تو اباعبدالله الحسین (ع) بعد از جد و پدر و مادر و برادرش بر تمام مخلوقین افضلیت و برتریت دارد و باین نحوه شهادت خود و اصحابش عقلها را متحیر کرده است. سوال من این است که بر مصیبت بیشتر از این صبر دارد؟ خداوند فرمود: ای ملعون حجت من بر بیشتر از این نیز صبر دارد. شیطان گفت پس بار الها سومین حاجت من این است که هنوز اباعبدالله الحسین (ع) در گودی قتلگاه شهید نشده است، پس حرارت خورشید را بر بدن وی 70 برابر بیشتر کن. پس خداوند حرارت خورشید را در گودی قتلگاه بر روی نعش هزار چاک بدن حضرت در حالیکه هنوز حضرت زنده بود و از شدت عطش جگرش میسوخت افزون کرد و به گونهای که شیطان حرارت زیاد خورشید را احساس نمود و از صحنه کربلا فرار نمود! حال ای عزیز تو خود قضاوت کن که گرمای معمولی کربلا جگر حضرت را میسوزاند، حال اگر خورشید گرمایش 70 برابر شود که عطش حضرت 70 برابر شده است. (صص24و 25)"
توضیح اضافه اینکه، اگر دمای هوای کربلا را 40 درجه فرض کنیم، دمای هوا پس از این اتفاق حدود 2800 درجه خواهد بود؛ یعنی بیش از دو برابر نقطهی ذوب طلا (1067 درجه)!
و دیگر اینکه:
" دلیل دیگر حضور یزیدیان شیطان صفت؛ در کتاب مبکی العیون علامه شیرازی نقل شده است هنگامیکه مختار ثقفی ابوخلیق معلون کاتب ابن سعد در صحرای کربلا را دستگیر نمود از وی سوال کرد در کربلا سپاه ابن سعد ملعون چند نفر بودند و سپاه سیدالشهدا (ع) چند نفر؟ ابوخلیق گفت سپاه ابن سعد 120 هزار نفر و سپاه اباعبدالله الحسین (ع) 72 نفر بودند که گویند چون مختار و یارانش این را شنیدند همه عمامهها را از سر انداختند و گریستند و گفتند ای حرام زادهها آیا در مقابل 72 نفر 120 هزار مرد جنگی آوردید و طبق بعضی از روایات از جمله روایت مرحوم دربندی در کتاب اسرار الشهاده، چهارصد هزار نفر و در بعضی از روایات پانصدهزار نفر از سپاه ابن سعد در مقابل حضرت صف آرایی کرده بودند. حال با توجه به این تعداد دشمن این را به خوبی میدانیم که چون تمام این 120 هزار نفر یا چهارصد هزار نفر و یا طبق روایت اخیر 500هزار نفر همه شیطان صفت بودند و چون شیاطین و اجنه از جنس آتش هستند؛ انسانهای شیطان صفت نیز که هم سنخ این شیاطین گردیده بودند، دم آتشین داشتند لذا حرارت نفس این 400 هزار نفر سبب مضاعف شدن عطش حضرت گردید. (صص 28 و 29)"
و دیگر اینکه:
"اما مصیبت جانسوزتر این است که مرحوم دربندی به سند روایت خود در کتاب سعادات ناصری نقل نموده است که نه تنها بعد از شهادت حضرت اسب بر بدن ایشان تاختند حتی قبل از شهادت حضرت نیز هنگامی که حضرت در حالت بیهوشی و غشوه بر اثر 84 هزار زخم (اگر فرض بگیریم که هرکدام از دشمنان حضرت در جنگ تن به تن با ایشان، دو زخم بر ایشان زده باشند، یعنی 42هزار نفر، و اگر هر ضربه یک ثانیه! طول کشیده باشد، یعنی 42هزار ثانیه یا حدود یازده ساعت و نیم!) به سر میبرند بر بدن آن سید مظلوم و عطشان در حالیکه حضرت هنوز زنده بود نعوذباالله اسب تاختند به گونهای که آن بدن مبارک را از این طرف به آن طرف پرتاب میکردند «سبحان الله» که این جنایت خود سبب عطش بیشتر حضرت گردید...(صص33و 34)
و داغ شدن زره و کلاه خود حضرت و شمشیر زدن که نویسنده اشاره میکند:
"طبق نقل روضه الشهدا، حضرت دوازده هزار مرد جنگی را کشت و طبق روایت مرحوم دربندی در کتاب اسرار الشهاده 330 هزار نفر را حضرت بکشت، در بعضی از روایات آمده 10 هزار نفر را کشت و..." (ص37)
و بیداری شب، غربت، بیهوشی:
"گویند سیدالشهدا (ع) چون حمله کفار به سوی خیمه را و نالههای اطفال را شنید از حالت غشوه اول بلند شده و به هوش آمدند و چون خواستند به سوی خیام خود حرکت کنند قوت و نیرویی بر اثر 84 هزار زخم نداشتند و شروع کردند با صدای بلند گریه کردن و ... مرتبه دوم غشوه و بیهوشی حضرت سه ساعت(!) طول کشید که حضرت شش ساعت در این دو غشوه بی هوش بودند. که این شش ساعت بی هوشی و غشوه عطش حضرت را هزار برابر کرد" و نویسنده در ادامه این دلایل! عطش، بدون ذکر اینکه دشمن در این شش ساعت بیهوشی چه میکرده است! برخی دیگر از دلایل عطشان شدن حضرت را "تابش حرارت از شش جهت، بوی خون حرامزادگان بر بدن حضرت(چون حضرت آن خبیثها را میکشت و در جنگهای تن به تن خون آنها بر بدن حضرت میپاشید و یا بر زمین میریخت، گرمای هوا سبب متعفن شدن بوی بد خون خبیثها میشد و عطش حضرت را بیشتر میکرد.)، گریه زیاد، سنگینی چکمه چهل حرامزاده بر سینه حضرت در گودی قتلگاه و اضطراب برای رد شدن شهادت" عنوان میکند.
من یک نویسندهام
"امیر مولایی بیدگلی" پیش از این نیز دستی بر کتابسازی داشته: کیمیای ذکر و 72 ذکر بحریه و 20 حکایت و مکاشفه عجیبه، سلوک صلواتیه(شرحی بر ذکر صلوات). او علاوه بر خلاقیت در تولید کتاب با عنوان مقتل، در بخش اعلام منابع و مآخذ نیز خلاقیتی دیگر از خود بروز داده و فهرستی از 40 کتاب؛ بدون ذکر کامل نام مولف، ناشر، تاریخ نشر و یا نشانی دقیق ــ برای محققین! ــ را ذکر کرده است. برای مثال:"عوالم العلوم، طریق البکاء، مهیج الاحزان، بحر المصائب، قمقام شاهزاده فرهاد میرزا قاجار..."
کتابچهی 88 صفحهای او با قیمت750 تومان اوایل تابستان 86 و توسط نشر "شرح" وارد بازار! شده است. ناشر این کتاب تا پایان سال 1383 تنها 5 عنوان کتاب در کارنامه کاریاش موجود است: "بهداشت عمومی یک و سه"، "جدیدترین پرسشهای چهارگزینهای دیفرانسیل"، "فرهنگ نامگذاری کودکان" و "یک مجموعه شعر" که انسجام موضوعی، تداوم و عناوین کتابها گویای علاقهی ناشر به بازار فرهنگ و هنر است!
آیا بازتاب و تاثیر این کتاب و کتب مشابه ــ که بیتردید نمونهی کتب ضاله است و گاهی با چند چاپ پیاپی تا 20هزار نسخه فروخته میشود ــ بیشتر از رمانی است که با تیراژی کمتر از 2 هزار نسخه توزیع و تکثیر میشود؟ آیا رسانههای مدعی اصولگرایی جرأت نقد و برخورد با عوامل تأئید و انتشار این کتابها را دارند؟! آیا مدیریت فرهنگی کشور حداقل از انتشار این کتابها خبر دارد؟!
..............................................................................
پینوشت:
1. دربارهی نوآوری! در مقتل و روضههای روز عاشورا، و چگونگی شکل گیری کتابهای روضه بدون سند تاریخی، شهید مطهری در سلسله مباحث حماسه حسینی، نمونههای بسیاری ذکر کرده است که خواندن این نمونه خالی از لطف نیست: "کسی که این روضه را میخواند به قدری مردم را گریاند که حد نداشت. داستان پیرزنی را نقل میکرد که در زمان متوکل میخواست به زیارت امام حسین(ع) برود و آن وقت جلوگیری میکردند و دستها را میبریدند. تا این که قضیه را به آن جا رساند که این زن را بردند و در دریا انداختند. در همان حال این زن فریاد کرد یا اباالفضل العباس! وقتی داشت غرق میشد سواری آمد و گفت رکاب اسب مرا بگیر. رکابش را گرفت، گفت چرا دستت را دراز نمیکنی؟ گفت من دست در بدن ندارم. که مردم خیلی گریه کردند...مرحوم حاج شیخ محمدحسن، تاریخچه این قضیه را این طور نقل کرد که یک روز در حدود بازار، حدود مدرسه صدر (جریان، قبل از ایشان اتفاق افتاده و ایشان از اشخاص معتبری نقل کردند) مجلس روضهای بود که از بزرگترین مجالس اصفهان بود و حتی مرحوم حاج ملااسماعیل خواجویی که از علمای بزرگ اصفهان نیز در آن جا شرکت داشت. واعظ معروفی میگفت که من آخرین منبری بودم. منبریهای دیگر میآمدند و هنر خودشان را برای گریاندن(!) مردم اعمال میکردند. هر کس میآمد روی دست دیگری میزد و بعد از منبر خود مینشست تا هنر روضهخوان بعد از خود را ببیند. تا ظهر طول کشید. دیدم هرکس هر هنری داشت به کار برد، اشک مردم را گرفت. فکر کردم من چه کنم؟ همان جا این قضیه را جعل کردم. رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم. عصر همان روز رفتم در مجلس دیگری که در چارسوق بود، دیدم آن که قبل از من منبر رفته همین داستان را میگوید... کم کم در کتاب ها هم نوشتند و چاپ هم کردند!"