مجتبی زحمتکش
آرام، متین و محجوب. متولد پنجم مهرماه 1328، در دامنهی جنوبی کوه سبلان. ششساله بوده که با خانواده به تهران میآید و چندسال بعد پایش به مسجدجوادالائمه(ع) باز میشود. مسجدی که مدتها جلسات شعر و قصهاش؛ پاتوق بسیاری از نویسندگان امروز ادبیات انقلاب بوده است. با "امیرحسین فردی" دربارهی فعالیتهایش گپی کوتاه زدهایم.

حقیقت دارد که شما قبل از انقلاب ـ سال 54 ـ در مسجد جوادالائمه شورای نویسندگان راه انداختید و توی یک مسجد، شعر و داستان میخواندید؟
بله. آن سال با بچههای محل به این فکر افتادیم که در مسجد کتابخانهای تاسیس کنیم. امام جماعت مسجد مرحوم آقای "مطلبی" روحانی بسیار مهربانی بود که به ما در این کار خیلی کمک کرد. با کمک اهالی محل کتابخانه شروع به کار کرد. مردم محل نسبت به ما اعتماد داشتند و به راحتی بچههایشان را به مسجد فرستادند و این برای ما بزرگترین سرمایه بود. در نزدیکی مسجد، کانون پرورش فکری کودک و نوجوان بود که با امکانات زیادی که رژیم داشت؛ برنامههای جالبی برای بچهها ترتیب داده بود؛ با وجود این؛ بچهها کمکم به جای اینکه جذب کانون شوند، به مسجد میآمدند. البته ما هم تمام سعی خودمان را میکردیم که از کانون عقب نمانیم. برای بچهها برنامه قصهگویی گذاشته بودیم. ماموریت آقای بهزادپور(بهزاد بهزادپور)، که حدود 18-17 سال داشت، قصه گفتن برای بچهها بود. او هم به رسم پردهخوانی و دراویش؛ در نقش چند شخصیت، قصه را اجرا میکرد. استقبال آنقدر زیاد بود که در کتابخانه برای بچهها جا نبود؛ با این حال بزرگترها هم گاهی سرک میکشیدند. موقع قصهگویی واقعا نقش بازی میکرد به تنهایی از عهدهی اجرای یک نمایشنامه بر میآمد و بچهها را به قصه و کتاب علاقمند میکرد.
و دیگر چه؟
از کارهای دیگر تشکیل گروه سرودی با مسئولیت آقای "فرجالله سلحشور" ( کارگردان سینما) بود. با بچهها سرود و قرآن کار میکرد. برای انجام کارها تقسیم وظیفه کرده بودیم. هرکسی در شاخهای کار میکرد.
من هم به دنبال استعداد بچهها در زمینهی نویسندگی بودم. تعداد بچههایی که به مسجد میآمدند روز به روز بیشتر میشد. در آستانهی انقلاب 7 هزار عضو داشتیم. ما حتی فضای کافی برای پذیرش نیمی از اعضا را هم به صورت همزمان نداشتیم.
هفت هزارنفر؟! همه از همین محله؟
نه! بچهها سینه به سینه و دهان به دهان تبلیغ میکردند که مسجد جوادالائمه برنامه است. اینطوری شد که از محلههای دیگر هم به مسجد میآمدند. ما واقعاً جوابگو نبودیم. کتابها کم و متقاضی زیاد بود. آنقدر کتابها دست به دست و خوانده میشد که خیلی زود شیرازهی کتابها از هم میپاشید. هر کسی که به کتابخانه میآمد؛ سعی میکردیم اعتمادش را جلب کنیم، این وظیفهی ما بود اما از آن کار لذت هم میبردیم.

امیرحسین فردی نفر دوم، نشسته از راست (به ترتیب از بالا سمت راست: جلال ذکایی؛ مدیر کل چاپ و نشر وزارت ارشاد، شهید حبیب غنی پور، محمد ناصری؛ دبیر کارگاه قصه و رمان حوزه هنری، ناصر نادری ازکارشناسان کتب کمک آموزشی وزارت آموزش و پرورش. ردیف پایین: علیرضا متولی؛ مدیر نشر رویش، جعفر خدادادی، مهرداد غفارزاده؛ فیلمساز)
موضوع کتابها چه بود؟
موضوعات مناسب با کودک و نوجوان. با این توصیف که قبل از انقلاب کتاب مناسب برای بچهها خیلی کم بود. و البته ورود بعضی از کتابها به مسجد هم درست نبود و این محدودیت را بیشتر میکرد. با این حال بچهها چون جویباری جاری شده بودند.
من در شاخهی داستان شروع به شناسایی استعدادهای بچهها کردم. یکی دو تا را شناسایی و جدیتر رویشان کار کردم. نه در زمینهی نویسندگی، بیشتر در زمینهی مطالعهی کتابها.
بعد از انقلاب شیوهی کار ماحرفهایتر شد. تعدادی را شناسایی کردیم و نوشتن را ادامه دادیم. آنها مینوشتند و میآوردند. جلسات نقد هم شبهای دوشنبه بود. این روند نزدیک به دو دهه ادامه داشت. سال 58 آغاز فعالیتها بود. دوستان قصه میخواندند و به طور دسته جمعی نقد میشد.
می شود تعدادی از اسامی را نام ببرید؟
شهید حبیب غنیپور، حسن جعفر بیگلو، رضا کیانی، محمد ناصری، ناصر نادری، محمدرضا کاتب، شهرام شفیعی، خسرو باباخانی و... الان هر کدام در کار خودشان شاخص هستند. اینها حاصل فعالیت آن شورا هستند.
مسجد در زمینهی سینما هم چهرههای شاخص داشت. "حسین یاری" جزو نوجوانهایی بود که در نمایشنامهها بازی میکرد. اصغر نقیزاده، فرجالله سلحشور، بهزاد بهزادپور. یک دوره هم مجید مجیدی نمایشنامهای را در مورد مبارزات بچههای مظلوم فلسطین کارگردانی کرد.
از دوران قبل از انقلاب خاطرهای در ذهنتان مانده است؟
خاطرههای زیادی از حوادث آن سال دارم. مثلا در اوضاع و شرایط تنگ و مخوف رژیم شاه، وقتی غریبهای پا به کتابخانه میگذاشت، این شک بهوجود میآمد که برای کسب اطلاعات آمده است. خوب صد نفر یکجا جمع شده بودند و رژیم نمیتوانست بیتفاوت از کنارش بگذرد. به هر حال ما در این فضا کار را پیش بردیم تا آستانهی انقلاب.
آن شبی که فردایش قرار بود امام (ره) تشریف بیاورند. همهی ما در شبستان مسجد خوابیدیم. بچههایی که حالا بزرگ شده بودند؛ مفهوم انقلاب، مبارزه و علت حضورشان در مسجد را در آن سالها میفهمیدند. خیلیها داوطلب شدند، از خانهشان پتو آوردند و بخاری مسجد را روشن کردند تا در شبستان بخوابیم. اما هیچکس نخوابید. هیجان زیاد بود و هر کس چیزی میگفت. فاصلهی مسجد تا میدان آزادی زیاد بود. ماشین نداشتیم. کمپرسی یکی از همسایهها را که با آن خاک حمل میکرد، خالی کردیم و همه با همان ماشین در سرمای بهمن رفتیم میدان آزادی.
الان چی؟ پاتوق ادامه پیدا کرده یا نه؟
بعد از سال 58 تا سال 70 ادامه پیدا کرد. اما کم کم بچهها بزرگ شدند و صاحب خانواده و مسئولیت. طبیعی بود که دیگر امکان نشستن در یک اتاق کوچک قصهخوانی وجود نداشت. برای همین جشنواره شهید غنیپور را طراحی کردیم تا این جریان قطع نشود. هرچند که شکلش عوض میشود و اینکه آن تاثیر محدودِ مسجد به سطح کشور گسترش پیدا میکند.
شناساندن یک شهید نویسنده یعنی الگو دادن، نشان دادن راه به ادیبان این مملکت و داستان نویسان.
چند دوره است که این جشنواره برگزار میشود؟
هفتمین دوره برگزاری است. چند دوره به علت مشکلات مالی که داشتیم برگزار نشد. دور اول هم خیلی محدود برگزار شد.
امسال چطور برگزار شد؟
کار وسعت گرفته و مهمانها زیاد شدهاند. محل مسجد ما ــ جنوب غرب تهران، منطقهی 10 ــ هم دور افتاده است و پیدا کردن آدرس مشکل. امکانات شبستان هم برای جشنواره مناسب نیست. برای همین تصمیم گرفتیم جشنواره را در حوزهی هنری برگزار کنیم. از همان اوایل انقلاب هم هنرمندان مسجد جوادالائمه ارتباط عمیقی با حوزه هنری داشتند. بیشتر بنیانگزاران حوزه هنری همین بچههای مسجد جوادالائمه بودند.

شهید غنیپور، نفر اول نشسته از چپ
برویم سراغ کیهان بچهها. چه شد که وارد کیهان بچهها شدید؟
بعد از انقلاب مدتی در حوزهی هنری بودم. دفتر ما در فلسطین شمالی بود، دفتر "رضا قطبی" رئیس ادارهی تلویزیون شاه که فراری بود. تا سال 61 در حوزه هنری بودم.
خبر دادند که کیهان بچهها در آستانهی تعطیلی است و کمک کنید که این اتفاق نیافتد. مسئولیت سنگینی در حوزه داشتم. گفتم نمیآیم اما کیهان بچهها با سابقه و پر مخاطب بود. تصمیم گرفتم هفتهای دو روز بیایم. از شهریور 61 آمدیم و حدود 26 سال است که ماندگار شدم و با کیهان بچهها ماندگار شدم.
در کیهان بچهها هم ظاهراً جلسات نویسندگی و نقد را ادامه دادید؟
در بدو ورود من به کیهان بچهها تعداد محدودی در آنجا کار میکردند. اعلام کردم که این شیوه را نمیپسندم. مخاطب مجله از جامعه است؛ در نتیجه باید از جامعه بگیریم و به جامعه پس بدهیم. در یک مصاحبهی تلویزیونی اعلام کردم مجله متعلق به همهی مردم ایران است، و ما از همهی نویسندهها، شاعران، تصویرگران کودک و نوجوان استقبال میکنیم.
اینطور شد که بحث رقابت پیش آمد و بهترین آثار رسیده برای چاپ انتخاب میشد. از نویسندگان مشهور یا غیرمشهور. به فرد نگاه نمیشد؛ بلکه نگاه به متن بود. اینکه شعری که نوشته شده مناسب بچهها هست یا نه. درِ کیهان بچهها به روی همه باز شد و خود به خود رفت و آمد و رقابت زیاد شد. این رقابت به پیشرفت و چهره شدن آدمهایی که مستعد بودند و البته حقشان بود، کمک کرد. وقتی دیدیم کار انتخاب مشکلتر شده؛ کارشناسیها دقیقتر شد. شورای شعر، شورای تصویرگران و شورای قصه مشغول به کار شدند و به بررسی آثار رسیده پرداختند.
از بین دهها نویسندهای که آمدند؛ تعدادی انتخاب و عضو شورای مجله شدند. هر قصهای که میآمد باید قبل از چاپ تائید میشد. حتی اگر خودشان هم مینوشتند؛ مستقیم برای چاپ نمیرفت، باید در جمع خوانده و تائید میشد. خلاصه آثار چکش خورده و پرداخت میشد. بهترین آثار داستانی در آن زمان در کیهان بچهها چاپ میشد.
ملاک انتخاب چی بود؟
ملاک ما اثر مفید و خوب برای بچهها بود. این بود که کیهان بچهها دههی شکوفایی را پشت سر گذاشت. نه تنها برای مجله بلکه افراد زیادی در اینجا پرورش پیدا کردند. از ناصر کشاورز تا افشین علاء . کمتر نویسنده و شاعری بود که در اینجا به آوازهای نرسیده باشد. با عشق به کیهان بچهها بزرگ شدند. الان دوستان با حسرت به آن دوران نگاه میکنند. که چقدر سختگیریها و نقدهای بیرحمانه خوب بود و اینکه چاپ شدن قصهشان هیجانانگیز بوده است.
چند کتاب ماحصل این دورهی کیهان بچهها را در خاطر دارید؟
شاخصترینشان "کوه مرا صدا زد" محمدرضا بایرامی بود که یک جایزهی خارجی معتبر ـ کبرای آبی سوئیس ـ گرفت. کتاب فوقالعاده زیبایی است که قطعا در ادبیات کشورمان ماندگار خواهد شد.
"آتش در خرمن" آقای فتاحی بود. چند تا کار از آقای کاتب که الان اسمشان در خاطرم نیست. جدا از محصول کتاب، نکتهی دیگر این بود که تاکید کیهان بچهها بر ادبیات کودک و نوجوان بود و سهم بسیار بزرگی در شکوفایی ادبیات کودک و نوجوان در بعد از انقلاب داشت. ما در ادبیات بزرگسال هنوز وامدار نویسندگان قبل از انقلاب بودیم و هستیم. اما در کیهان بچهها ادبیات کودک و نوجوان شکوفا شد.
به خاطر همان فضای رقابت؟
بله. فضای باز و رقابت و انگیزههای انقلابی. چه به صورت مستقیم و چه غیرمستقیم.
چرا ادامه پیدا نکرد؟
طبیعی بود که ادامه پیدا نکند. نویسندهها بزرگ میشدند و دغدغههای دیگری پیدا میکردند. مثلا موقع جنگ، و بعد از آن هرکس میخواست در جنگ سهمی داشته باشد. شاعری که میخواست در جنگ شرکت کند؛ نمیتوانست اسلحه را زمین بگذارد و بنویسد. یا نویسندهای که میخواست سهمی در جنگ داشته باشد؛ در داستانش جنگ را تصویر میکرد. باید واقعبین بود. هر شرایطی مختصات خاص خودش را دارد.
حتی جریان نقد ادبی را هم نمیشود به راه انداخت؟
الان نه، به نظرم کیهان بچهها ماموریت خودش را انجام داده.
یعنی می خواهید تعطیلش کنید؟!
نه تعطیل نمیشود. اما شما باید نیاز زمانه را بشناسید. باید به پرسش زمانه برسید. بعضی مواقع واضح و آشکار است. بعضی مواقع نه. الان دیگر نوبت شماهاست.
"کوچک جنگلی" را چه سالی نوشتید؟ ایدهاش از کجا بود؟
ایدهاش از قبل از انقلاب بود. زمانی که کتاب "سردار جنگل" ابراهیم فخرایی را خواندم. مرحوم فخرایی از نزدیکان و عضو کابینهی حکومت میرزا بود. همهی مکاتبات و اسناد و ملاقاتها را جمع آوری میکرد. علاوه بر آن شیفتهی میرزا بود. سال 52 این کتاب را خواندم و علاقمند شدم کاری برای کشور انجام دهم. خداوند این توفیق را داد که قبل از انقلاب زندگیشان را بر اساس داستان بنویسم و حاصلش کتاب میرزا کوچک خان جنگلی شد.
در چه سالی؟
فکر کنم سال 80 بود.
پس ربطی به نمایشنامهی کوچک جنگلی نداشت؟
نمایشنامهدر واقع دست گرمی این کار بود. سال 60 برای اوایل کار در حوزهی هنری؛ که همه میخواستیم کار نمایشی انجام بدهیم، نوشته شده بود.
در کوچک جنگی بیشتر به جنگ و مبارزه و تاریخ بعد از جمهوری پرداختید. به زندگی خودش نپرداختید. در منابع کمبود داریم یا خودتان نخواستید؟
میرزا به عنوان انسان آرمان گرا در مقطعی شروع به مبارزه کرد. جریان سوسیالیسم تاثیرگذار بود و از طرف دیگر مکاتب دیگر نیز. ایران تازه از یک زندگی بدوی سر درآورده و وارد یک دوران جدید از تاریخ میشود. شخصی مثل میرزا با پشتوانه ی اندیشههای اسلامی قیام میکند و در چنین شرایطی این قیام را بوجود میآورد که به نظر من تاثیر گذاشت بر مبارزان بعدی و حتی کسانی که برای انقلاب اسلامی مبارزه کردند.
به نظرم اینها خیلی مهمتر از زندگی شخصی میرزاست؛ که البته در منابع هم زیاد موجود نیست.
هنوز خسته نشدهاید؟
دلیلی برای خستگی وجود ندارد، وقتی به کاری علاقه داشته باشی.
پس خداقوت.
و همچنین.