محسن حدادی/ mohsen@ketabnews.com
بحث دیروز و امروز و دولت قبلی و فعلی و بعدی نیست؛ یک تراژدی دنبالهدار و یک زخم کهنه است. یک داستان تلخ تاریخی است، اصلاً بیانیه بیبرنامگی است؛ بیتالغزل سیاستزدگی و قله بیاعتمادی به نخبگان و سمبل بیحسی و عادت است؛ اصولاً وقتی مدت زیادی در یک هوای مسموم، روزمرگی را به تنفس ترجیح بدهی، دیگر حواست به کبودی ریهها نیست، خودت هم شاید سیگاری دود کنی و کمک باشی به گندیده شدن ریهات... سرنوشت فرهنگ در دو دهه گذشتهی یگانه انقلاب فرهنگی قرن اخیر، تقریباً چنین دورنمایی دارد. بیماری فرهنگی و فرهنگ رنجور و تبدار کشور، تنها با تغییر دولتها، به تغییر مدیریت خلاصه میشود و بس! میشود مصداق عینی این شعر:
شخصی همه شب برسر بیمار گریست / چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست!

یکم؛ چرا مظلومیت؟
داستان غریبی است، مظلومیت و مهجوریت فرهنگ؛ سالهاست حوزه فرهنگ از بیبرنامگی و نبود نقشه راه، رنج میبرد. وضعیت کتاب و نشر، تئاتر و سینما، شعر و موسیقی و... مهمتر از همه فرهنگ عمومی در کشور بهخوبی بیانگر تزلزل رفتاری مدیران ارشد فرهنگی در وحدت نظر و رویه است. اگر پس از سحرخیز و دیدهبان اصلی حوزه فرهنگ، سرشاخههای فرهنگی کشور را به نهادهایی چون شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای فرهنگ عمومی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان تبلیغات اسلامی و... اطلاق کنیم، تکلیف یکسره است! هیچ یک از این نهادها را نمیتوانیم بهعنوان شاخصی برای فعالیت مؤثر و کارا در جامعه مثال بزنیم، چه آنکه هیچ نهاد فرهنگی در کشور یافت نمیشود(!) که در "یک" حوزه تخصصی و نه تمام شرح وظایف سازمانیاش، سند افتخاری را بر روی دست بگیرد و از آن بهعنوان برگ زرینی در خدمت به فرهنگ انقلاب یاد کند.
اگر شورای عالی انقلاب فرهنگی را به مثابه سرچشمه جوشان و محرک اصلی بخش فرهنگ در کشور به حساب بیاوریم، پر واضح است که قطار فرهنگ این کشور حرکتی آرام و سالیانه(!) خواهد داشت، آن هم اگر سوزنبانان عزیز، مسیر را همراهی کنند. نیازی به ذکر مثال نیست ولیکن محض اطلاع بد نیست بدانیم که در دیماه 84، رهبری انقلاب خطاب به اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی گفتهاند: «الان» باید نقشه مهندسی فرهنگی کشور روی میز شورا آماده باشد، باید روی آن بحث شده باشد، تصمیمگیری شده باشد و...
میگویند خروجی یک نهاد یا سازمان به تیم فعال در آن مجموعه باز میگردد؛ هنگامی که از یک شورای عالی موجی ایجاد نمیشود، نباید توقع داشت از مدیرانی که اعضای همان شورا هستند، آبشار خروشانی متولد شود! این یک رابطهی دو طرفه است؛ شورا ماموریتهایش را به خوبی انجام نمیدهد، اعضای شورا نیز در نهادهای تحت مدیریتشان، به مصوبات شورا اهمیتی نمیدهند!
حالا شاید معادله ساده مظلومیت، کمی قابل لمستر شده باشد؛ در واقع در شرایط موجود نباید توقع تحول و تحرک جدی را داشت؛ چه آنکه نگاه دولتهای پس از دفاعمقدس به مقوله فرهنگ در سهبخش حاشیهای، تزیینی و مراقبتی خلاصه میشود که در این نوشتار، فرصت شرح آن نیست. گرچه آیینه تمامنمای مدیریتهای فرهنگی در دودهه گذشته در رفتار نسلهای اول، دوم و سوم انقلاب بهخوبی قابل مشاهده است و در رفتار و گفتار اکثر مدیران فرهنگی و نمایندگان فرهنگی ملت نیز قابل تشخیص است:
"دو، سه سال قبل یکی از دوستان خیلی خوب ما که در این شورا هم فعالیتی داشتهاند، راجع به مسایل فرهنگ عمومی کشور و مسأله تربیت و ناهنجاریهایی که احیاناً در سطح جامعه بهتدریج بروز کرده، با من گفتوگو میکردند و مطالبات و توقعات بهحقی را در میان میگذاشتند. من به آن دوست عزیز گفتم کاری که من در این زمینه میتوانم بکنم، همین کاری است که تا حالا کردهام؛ یعنی تشکیل این شورا و وارد کردن افراد با فکر و با انگیزه برای تصمیمگیری درباره فرهنگ کشور؛ و کمک قانونی و حیثیتی و هرچه که لازم است نسبت به این شورا؛ این کاری است که به عهده من است؛ اما از اینجا به بعدش به عهده شما. من به آن دوست گفتم که بنده با شما پیش خدای متعال احتجاج خواهم کرد و به پروردگار خواهم گفت من بهترین کسانی را که مناسب این کار میشناختم، در این شورا جمع کردم؛ شما به خدای متعال باید جواب بدهید؛ هرچه که فکر میکنید باید پیش خدای متعال گفت، آن را بیان کنید و به فکرش باشید."1

دوم؛ نقشه هست، حرکت نیست!
اگر کمی در اقوال مدیران فرهنگی کشور و به مناسبتهای مختلف نظر بیندازیم، متوجه یک اشتباه فاحش مدیریتی میشویم که متاسفانه از یک ریشه تاریخی در کشور نشات میگیرد. مدیران فرهنگی اغلب میپندارند، مدیریت یعنی خوب سخن گفتن! در واقع نوعی بازی با کلمات، اسارت واژگان و تکرار الفاظ. با اینحال اگر از "خاموشی" بسیاری از مدیران فرهنگی در سالهای اخیر چشمپوشی کنیم که بر اساس «خنده رسوا میکند، پسته بیمغز را، چون نداری مایه از لاف سخن خاموش باش!»، میتواند دلیل این خاموشی و قبول انتقادات وارده باشد، آن دسته از مدیران حاضر و "فعال در عرصه رسانهای" کشور، تنها و تنها در یک گروه طبقهبندی میشوند؛ مدیران خوشحرف!
کافی است کمی به اطراف نگاه کنید، روزنامهای، مجلهای و یا یک خبرگزاری را تورق کنید، مملو از سخنان مدیران فرهنگی است که صدر تا ذیل سخنانشان، در قالب «باید» و «نباید» دستهبندی میشوند. در واقع مدیران فرهنگی کشور، نظریهپردازی و تولید فکر و ایده و همچنین اجرای آنها را با «باید» و «نباید» اشتباه گرفتهاند. در حالیکه همان "دیدهبان اصلی" هرگاه در مقولههای فرهنگی سخن میگویند، چنان آراسته و پیراسته نقشه راه ترسیم میکنند که اگر مرد عمل باشد، در اولین فرصت باید خروجی آن گفتههای دیدهبانی شده را عرضه کند و نه آنکه با گذشت ششماه و یک سال همچنان در ایستگاه تفسیر آن سخنان واضح ایستاده باشد.
بارها و بارها شاهد بودیم که رهبری انقلاب علاوه بر تأکید بر یک نکته و نقطه فرهنگی، راهکار اجرایی آن را نیز پیشنهاد دادهاند، اما افسوس... در همین بحث مظلومیت فرهنگی، هر کم اطلاعی با خواندن و یا شنیدن بیانات دیدهبان در مییابد که بحث اصلی نه بودجه است و نه نگاه گزارشگونه به حوزه فرهنگ. تذکری است عالمانه و پدرانه به مدیرانی که با گذشت سه سال از خدمت تنها سهم چند خطی از گزارشات رئیسجمهوری را به خود اختصاص دادهاند، به عبارت دیگر هشداری است برای آینده که به فکر حذف آلایندههای اتمسفر فرهنگی کشور باشید چرا که فرهنگ، چونان هوای سالم محرک یک جامعه است. باز هم میتوانید برای بهتر درک کردن این موضوع به مصاحبههای وزیر فرهنگ، برخی اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس و بعضی از مسئولان فرهنگی کشور نظر بیاندازید، هیچکدام راهکار اجرایی ندادهاند و بعد از تفسیر(!) بیانات رهبری، به باید و نباید اکتفا کردهاند، این گذشته از آن است که ریاست محترم جمهوری نیز در این دوسال و اندی که از حضور دولت نهم میگذرد هنوز درباره مسائل فرهنگی با مردم سخن نگفتهاست.
"از بخش فرهنگ رفع مظلومیت کنید. بخش فرهنگ انصافا بخش مظلومی است... واقعاً مسأله فرهنگ را دستکم نگیرید. خیلی از مشکلات جامعه ما با فرهنگسازی حل میشود. توجه بکنید که امروز، عمده قوای دشمنان ما در جبهه فرهنگی، دارد کار میکند. این جنگهای روانی، این فعالیتهای فرهنگی، این بودجههای پنهان و آشکاری که برای منحرف کردن ذهنها میگذارند، همهاش مربوط به مسأله فرهنگ است. فرهنگ مثل هواست که انسان وقتی که این هوا را استنشاق کرد، با هوایی که استنشاق کرده و با آن جانی که گرفته، میتواند دو قدم بردارد و جلو برود؛ بقیه کارها همه برخاسته از آن چیزی است که شما استنشاق کردهاید. اگر چنانچه یک جایی، هوای مسمومی تزریق بشود، نتیجهای که در اندامها دیده خواهد شد، تابع آن مسمومیتی است که در این هواست. اگر فضا را با دود یا مخدری تخدیر کنند، وقتی شما آن را استنشاق کردید، رفتار شما متناسب با آنچیزی خواهد شد که استنشاق کردهاید؛ فرهنگ یک چنین حالتی دارد... از جمله کارهایی که مسئولان فرهنگی دولت خیلی باید به آن بپردازند و واقعاً یک دقیقه در آن فروگذار نکنند، این است که به فرهنگ عمومی جامعه و ابزارها و وسائل فرهنگی، جهت ارزشی بدهند. چون تلاش زیادی شده تا جریانهای فرهنگی و عاملهای فرهنگی – هنر و ادبیات و شعر و سینما و بقیه – در جهت غیر ارزشی حرکت کنند و راه بیفتند. شما باید کمک کنید و همه تلاشتان را بکنید که به تحرکات فرهنگی کشور در جهت ارزشی جهت بدهید."2
در واقع تفکر رسوب یافته در ذهن مدیران فرهنگی ما، خطابه به معنای عملکرد است؛ میپندارند با بیان خوب، افعال شایسته، افکار شایسته و احوال شایسته در جامعه ایجاد میشود، دقیقاً به عکس ضربالمثل دوصد گفته و نیم کردار؛ حال آنکه...
"گاهی بعضی از مسئولان پیش ما میآیند و درباره حوزه مسئولیت خودشان میگویند ما باید این کار را بکنیم، ما باید آن کار را بکنیم؛ من به اینها میگویم: برادر! این «باید»ها را من باید به شما بگویم که باید این کار را بکنید، باید آن کار را بکنید؛ شما باید بگویی چه کار میکنی، چه کار کردی، چه کار میخواهی بکنی؛ «باید» فایدهای ندارد. اینکه حالا ما بنشینیم تا این شورا بهعنوان یک مسئول باید این کارها را انجام بدهد، باید ندارد، بایدش معلوم است؛ بکنید؛ باید در تحقق پیدا کند."3
سوم؛ توپ سرگردان...
نکته جالب در باب مظلومیت فرهنگ در کشور، بازیهای سیاسی برخی مدیران فرهنگی است. بهعنوان نمونه یک گروه از مدیران فرهنگی همواره خود و شأنیت مسئولیت خود را بالاتر از سایر مدیران و نهادها میدانند، از اینرو نه خود را ملزم به پاسخگویی میدانند و نه در قبال انتقادها و اعتراضها، اعتنایی میکنند، تنها هر ازگاهی در همایش، جلسهای و یا حاشیه دیداری، با سری افراشته برای سایر مدیران فرهنگی خط و نشان میکشند! راه را برای آنها روشن میکنند و توپ را به میدان سایر مدیران و نهادهای فرهنگی میاندازند. انتقاد از سایر مدیران فرهنگی و اعتراض به عملکرد آنها، در این زیرگروه واکنش به طرحها و ایدهها و بعضاً انتقادهای دیدهبان اصلی قرار میگیرد. به بیان ساده نوعی رفع تکلیف مدیریتی!
در مقابل، گروه دیگر ضمن پاسخگویی به مدیران گروه نخست، تمام توان فکری و اجرایی خود را صرف اثبات ضعف حریفان(!) فرهنگی میکنند. در واقع مقایسه عملکردها، سنجشآماری و ارائه بیلانهای نجومی(!) از جمله کلیدیترین رفتارهای این گروه تلقی میشود. به عبارت دیگر یک بازی بیهوده فرهنگی که بیشتر یک بازی سیاسی است میان مدیرانی که قرار است «در کنار هم» فرهنگ جامعه را به سمت مقصد حرکت دهند.
و در همین میانه راه است که «حاسبوا قبل ان تحاسبو» جای خود را به آمار و ارقامی میدهد که با واقعیات جامعه فاصله بسیار دارد. (مثل ارائه آمار نشر در مقابل میزان مطالعه در کشور؛ 50 هزار عنوان کتاب در یکسال که حدود 30 هزار عنوان آن اجباری است؛ بیش از 8 هزار ناشر مجبورند برای عدم لغو امتیاز نشر در طول سال 4 عنوان کتاب منتشر کنند...). متأسفانه ممکن نیست مدیری را بیابید که کمکاری و ضعف خود را بپذیرد و بدون توجیهات مدیریتی(!) تنها و تنها در مورد حیطه کاری خود سخن بگوید و رفع ضعفها را نه با واژگان که با برنامههای آیندهاش نوید دهد.
مسأله موازی کاری هم در همین بخش گنجانده میشود؛ اقدامی که واضح است بهراحتی و براساس یک کار کارشناسی، میتوان از وجود آن و متعاقبا اتلاف هزینه و اعتبار و زمان و نیروی انسانی جلوگیری کرد. اما مشکل دقیقاً همینجاست! ترس از نازک شدن گزارشهای کاری و یا همان عقبنشینی مدیریتی(!) در جبهه مقابله با خودیها(!) باعث میشود با گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب، همچنان در برهمان پاشنه موازی کاری در مباحث فرهنگی بچرخد؛ نگاهی به فعالیتهای قرآنی کشور و تعدد مسئولیتها و نهادهای مسئول و یا اوضاع کتابخانهها، تصدیگری سینما و اهل سینما، برگزاری جشنوارههای متعدد و متنوع، نهادهای همعرض اما در سازمانهای متفاوت بهویژه در حوزههایی چون مساجد، هیئات مذهبی، کانونهای فرهنگی – هنری، سازمانهای غیردولتی و... بهراحتی موید ضعف ساختاری و مدیریتی در مقوله فرهنگ و تقویت(!) موازیکاریها و تداخل برنامهها است. با وجودی که برخی امور چندین نهاد تصمیمگیر و چندین منبع اعتباری را در کشور به خود اختصاص داده، همچنان بسیاری از فعالیتهای فرهنگی بدون متولی خاص و بهصورت مردمی در کشور حیات دارند و نهادهای مسئول هم زیربار حمایت از اینگونه امور نمیروند.
چهارم؛ مدیرانی که فرصت ندارند
باید پذیرفت که برنامه کاری مدیران فرهنگی کشور، بیشتر به مدیران اجرایی شبیه است؛ وقتی برنامه یک وزیر یا مقام فرهنگی در ساعات اداری و حتی تا پاسی از شب با مجموعهای از جلسات مختلف اداری، بازدیدها و بررسیهای شخصی پرمیشود، نباید توقعی داشت که این "مسئول" فرصت مطالعه، نشست و برخاست با اهل فن، تولید و حرکت در مسیر اجرای ایدههای قبل از مدیریت، ملاقات مستقیم و یا غیرمستقیم با منتقدان "بهعنوان محرکان و بازرسان غیرمحسوس نهادهای فرهنگی" و... را داشته باشد. در واقع نظام مدیریتی در کشور بهویژه در حوزه فرهنگ، یک نظام نفسگیر اجرایی است تا فضایی بکر و آرام و زایا برای اندیشیدن و تولد طرحها و ایدههای نو در حقیقت بهجای آنکه چشمهای جوشان باشد که آبراههای بسیاری به آن میریزند و از آن بهسوی باغها روان میشوند، برکهای راکد است که هر ازگاهی پرندهای، خزندهای و یا دست طبیعت، تکانی بر آب آن میدهد؛ آبی که بیم آن میرود برکه را به باتلاقی کثیف تبدیل کند و البته که در دورهای اینچنین هم شد.
در اینباره باید اشاره کرد که مدیران فرهنگی ما حتی مقلدان خوبی هم نیستند؛ با وجودی که در گفتار و رفتار خود، در سنگر "دیدهبان اصلی" پناه میگیرند و پشت حرفها و ایدههای ناب او پنهان میشوند، اما هرگز روش و منش او را – حتی بهظاهر – تقلید هم نمیکنند. جلسات فرهنگی دیدهبان عزیز خاکریز بلند فرهنگی کشور، در طول هر سال بهراحتی تقویم کاری یک مدیر فرهنگی را بهظاهر هم که شده – مطمئناً اگر بر همان مبنا رفتار شود، اینچنین نیست – بسیار پربار و پویا میکند. دیدارهای حسابشده، صمیمی و متنوع دیدهبان فرزانه کشور با قشرهای مختلف فرهنگی یک نماد است؛ اگر کسی اهل باشد و دریابد که کار اصلی مدیر، دیدار و گفتوگو با اهل فن است؛ نه حضور در جلسات جروبحث اداری و مالی و...
کدام مدیرفرهنگی را سراغ دارید که نه به اندازه دیدهبان که یکچهارم او در طول سال با نخبگان حیطهکاری خود دیدار و گفتوگو کند؟! جالب اینجا است که تمامی مدیران فرهنگی همواره میهمان ثابت دیدارهای متنوع سالیانه دیدهبان عزیزمان هستند، اما باز هم... در نقطه مقابل، وقتی مدیری با بدنه اصلی حوزه فرهنگ ارتباط نداشت و تمام زمان روزمرهاش ـ بعضا چهار سال ـ هم در جلساتی که شرح آن رفت، هدر شد، مسلم است که نباید نویسنده رمانی را که قرار است روی سن به او جایزه بدهد و دقایقی پیش با دو صندلی فاصله در کنارش نشسته بود، بشناسد! اگرچه ناشناس بودن آن فرد زیاد مهم نیست، اما مطمئن باشید محتوای آن کتاب را نه قبل از آن مراسم بزرگداشت و نه بعد از آن، مزهمزه نخواهد کرد، چراکه آقا و یا خانم مدیر فرصت مطالعه ندارند و چه کسی است که انکار کند؛ مطالعه، حکم همان آبراههای زنده و زاینده فکری را دارد که از نان شب هم برای یک مدیر فرهنگی واجبتر است؛ چه بیان تکاندهندهای است این تذکر دیدهبان عزیز کشورمان: "اگر اهل مطالعه نباشید، بهتر است مسئولیت هم نداشته باشید، زیرا باز هم بیمطالعه میمانید، اما اگر کسی اهل مطالعه و کار علمی باشد، میتواند مسئولیت هم قبول کند." 4
پنجم؛ مشترک موردنظر در دسترس نیست!
از بدو تولد پرفروغ انقلاب حضرت روحالله(رض) در شرق سرزمینهای گرم و خشک خاورمیانه، نوید پرتوافشانی معطر این انقلاب، نور امید را در دلهای مردمان آزاده سرتاسر گیتی روشن کرد. اما چه میشود گفت که صدور یک انقلاب فرهنگی به هیچوجه با موشک و تانک و نفربر، میسر نیست. به زعم تمامی کارشناسان و دلسوزان نظام، صدور انقلاب ما تنها به یک جاده منتهی میشود؛ جاده بینالمللی فرهنگ. با وصفی که از اوضاع فرهنگی داخل کشور رفت و آن بیان اصلی تشابه فرهنگ و هوا، زیاد سخت نیست اینکه بدانیم در خارج از مرزهای ایران، فرهنگ چگونه صادر میشود. با نگاهی کلی و حتی با مراجعه به گزارشهای رسمی و آمار منتشر شده میتوان دریافت که فعالیتهای فرهنگی ما در خارج از کشور – با وجود داشتن نمایندگیهایی در اکثر کشورهای جهان – به تکمضربهایی برخاسته از ذوق و شوق فردی و استعدادهای غیرسازمانی منحصر میشود وگرنه سادهانگاری است که ترجمه سعدی و حافظ و مولانا به زبانهایی چون تاجیکی، ازبکی، اندونزیایی و...آن هم در تیراژ هزارنسخه و یا برگزاری کلاسهای آموزش زبان فارسی با حضور 20 تا 40 علاقهمند و یا حتی برگزاری گالریهای نقاشی و هنرهای تجسمی و... را نوعی صدور انقلاب(!) فرض کنیم. انفعال در حوزههای فرهنگی خارج از کشور بهقدری هویداست که نیازی نیست به ماجرای اهانت به ساحت پیامبر اعظم (ص) آن هم در سال آن بزرگوار، اشاره کنیم!
وقتی نتوانستهایم افکار و ایدههای ناب برجستهترین نظریهپردازان انقلاب را ترجمه کنیم، توقع بیجایی است که بخواهیم خود را در صدر نیازهای فکری – فرهنگی جوامع غرب حس کنیم؛ حال آنکه مقوله تبلیغات اسلامی در کنار تولیدات فاخر، مقولهای است که سالهاست میدانیم که راجع به آن ناتوانیم و بد، عمل کردیم. باید هم، در چنین فضایی کتب امثال صادق هدایت به هفت زبان زنده دنیا ترجمه و مهمتر از آن توزیع شود و کتب ارزشمند شهید عالی مقام مطهری (رض) همچنان...باید هم برخی هموطنان عزیزمان برای خرید همزمان جلد هفتم هریپاتر ساعات ابتدایی صبح را در خیابان سر کنند. یادتان هست که فرهنگ، هوای مورد نیاز مردم جامعه است، تنفس هم بدون هوا غیرممکن است. اگر شما هوای پاکی را مهیا کردید که هیچ، وگرنه مردم در انتظار هوای پاک، نفس کشیدن را فراموش نمیکنند!
ششم؛ آبادی بتخانه
در باب مظلومیت فرهنگی، اگر ارادهای حقیقی برای رفع آن باشد، یک خوراک آماده برای آنها که حقیقتا میخواهند سال 87 را سالی "پرثمر و و نه پر خبر" در حوزه فرهنگ رقم بزنند، وجود دارد و آن هم حرکت بر مدار و قرار و قاعده سخنان سنجیده دیدهبان ریزبین و نکتهسنج کشورمان است؛ در حوزههای متعدد فرهنگ، ایشان به جزءجزء موارد اشاره کردهاند و در برخی مباحث حتی فعالیتهایی که باید انجام شود را نیز نام بردهاند، منتها شرط اساسی تحقق نقشههای خوشنقش دیدهبان، استفاده از نخبگان هر حوزه است؛ تردیدی نیست که قصه بودجه و اعتبار، شعر سپیدی برای فرار از مسئولیت و پاسخگویی است.
تاریخ و تجربه فرهنگی در کشور هم مؤید این نکته است که هرگاه نیروهایی کاردان، متخصص و دارای نقشه راه به میدان آمدهاند، با کمترین جنجال رسانهای و بازیهای حزبی، اثری شایسته و فعالیتی درخور، بهجا گذاشتهاند. در واقع علاوه بر نیت انجام کار، سپردن فعالیتها به نخبگان و برجستگان هر حوزه و تنها نظارت دقیق برآنها، داشتن یک برنامه مدون بلندمدت میتواند ضامن تحویل سالی پرفروغ و ماندگاری یاد و خاطره شیرین دورهای کارآمد در عرصههای فرهنگی باشد. چه آنکه تعامل با مدیران قبلی، برگزاری جلسات متعدد با منتقدان حوزههای مختلف فرهنگی و استفاده از نظرات و ایدههای آنها، همچنین بررسی عملکرد سالهای گذشته، تأمل بر روی نقاط ضعف و قوت و ترمیم افق روشن آینده، با داشتن نقشه مهندسی شده دیدهبان فرزانه کشور، میتواند سال 87 را به یکسال بینظیر و رویایی برای فرهنگ کشورمان مبدل سازد. بهویژه که در برخی حوزهها و مدیریتهای فرهنگی باوجود نوعی نگاه یخزده و دلمرده مدیران ماندگار(!) که تاب کوچکترین تحرکی را ندارند، میتوان با تزریق نیروهای جوان، دارای ایده و خلاق به انقلابی دیگر امید داشت. خانهتکانی در حوزه فرهنگ، با تغییر نگاه حاصل میشود و نه تغییر مدیران. آن هم وقتی سالها نگاهی خاص بر پیکره فرهنگ کشور سایه انداخته است...
آبادی بتخانه ز ویرانی ماست/ جمعیت کفر از پریشانی ماست...
هفتم؛ تنهاترین سردار...
براساس آنچه ذکر شد و برمبنای دیدهبانی رهبر انقلاب و طرح بحثهای حیاتیشان در برهههای مختلف از سالهای نخست دهه 60 تا امروز و باتوجه به انبوه کارهایی که باوجود تاکیدات فراوان ایشان بر زمین مانده است، میتوان نتیجه گرفت که سنگر فرهنگی کشور از نیروهای آماده و مسئولیتپذیر تهی است؛ اینجا شاید بهتر و بیشتر حس کنیم که مظلومیت فرهنگی متاثر از مظلومیت رهبری و همچنین خاکریز خالی از نیروی کارآمد است... چه آنکه وقتی درباره موضوعی بهصورت تشریحی مطالبی عنوان میشود، مسئولیتها تقسیم میشود و شرح وظایف نهادهای مختلف هم مشخص میشود، خروجی کار، یا آنقدر ضعیف و ضربتی است که نمیشود روی آن حساب کرد و یا اینکه... سال پیامبر اعظم (ص) که خاطرتان هست؟!
با این همه و با وجود مردانی دلسوز در دولت نهم، امیدهایی وجود دارد که سال 87، فرصت بلوغ فرهنگی و تولد لبخند رضایت در چهره دیدهبان همیشه بیدارمان باشد که سالهاست یکهتاز روزها و شبهای این سنگر پر مخاطره است.
موذن بانگ بیهنگام برداشت/ نمیداند که چند از شب گذشته است/ درازی شب از چشمان من پرس/ که یکدم خواب در چشم نگشته است...
..........................................
1. بیانات رهبر انقلاب در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی، 24 دیماه 84
2. بیانات رهبری در دیدار اعضای هیأتدولت. چهارم شهریور 1386
3. بیانات در دیدار با اعضای شورای انقلاب فرهنگی، 24 دیماه 1384
4. بیانات در دیدار اعضای بنیاد دایره المعارف 26 دیماه 1377