مصطفی حسنزاده
دلت را دور زده است. دریبل دو طرفه. یعنی آمده طرفت. انگار میخواهد بغلت کند. تو ایستادهای. ایستاده که نه؛ تو هم رفتهای به طرفش. به هم نرسیدهاید که ناگهان سرعتش را زیاد کرده. از کنارت گذشته. دلش را انداخته پشت دلت و تو را رد کرده. رفته تا از آن پشت دلش را بگیرد و برود سراغ نفر بعدی!
تکنیکش بالا بوده. میگفتند حرفهای بوده است. چه دریبلها که نزده. چه دلها که جا نگذاشته! جادوگر؟ آری؛ شاید هم جادوگر! طول زمین خدا را طی کرده. هی دریبل زده به سمت دروازهای که معلوم نبوده کجاست. رفته و رفته.
***
دریبل خوردهایم؟ آری؛ شاید. اما او تا ابد نمیتواند برود. آخر سر، سر یکی از همین دریبلها، یکی از همین آدمها را که میآید رد بکند، احساس سبکی خواهد کرد. بعد، ثانیه هایی میگذرند. بعد، به خودش میآید. حریف تکل دو پا زده است؛ آن هم از پشت!
او روی زمین خدا جا مانده. دلش افتاده آن طرفتر. نایی نمانده که بلند شود. جادویش تمام شده. حریف کارت قرمز گرفته. اخراج شده. قبول! اما او دیگر نمیتواند به بازی ادامه دهد؛ دلش شکسته است!
***
بعضی وقتها هوایی میشوم زمین دلم را به تجاری تغییر کاربری بدهم! اینجوری لااقل دلمان خوش است اجاره دلی داریم که یک ماه را با آن سر کنیم!
اتاق