
یادداشتهای یک نویسنده [Dnevnik Pisatelja]. یادداشتهای نشریه ماهانهای که همه آن را فیودور میخایلوویچ داستایفسکی (1) (1821-1881)، نویسنده روس، طی 1873-1876 و 1881نوشته است. این یادداشتها مجموعه مقالاتی است درباره مسائل روز از جمله وضع سیاسی بینالمللی، مخصوصاً وقایع خاورمیانه و مبارزات احزاب در فرانسه در زمان ریاست جمهوری ماکمائون (2). داستایفسکی که مخصوصاً علاقهمند به مسئله اسلاو است، آن را مبدأ نظریات ملی، قوم، و مذهبی خود قرار میدهد. اگر میگوید که «روسیه برتر از اروپا است» و «تمدن اروپایی باید تحت استیلای روسیه درآید»، نباید به این دلیل او را «اسلاوپرست» به معنی محدود و تحتاللفظی کلمه دانست. در حقیقت او خواهان حق یا امتیاز رهبری اروپا برای ملت خویش است. مسائل دیگری نیز مورد توجه اوست، چنانکه گاهگاه به مسئله رهایی زنان، مسئله یهود، و مسئله اصلاح قضایی میپردازد. او هواخواه ثابتقدم «آزادی زن» است؛ بارها با گزارشهایی از محاکمات جاری برای یادداشتهای خود به اصطلاح خطاهای قضایی برمیخیزد. مسائل سیاسی و مذهبی روز (مخصوصاً مذاکرات مربوط به بازگشت کنت دوشامبور (3) به فرانسه و استقرار مجدد سلطنت، و نیز تحولات مربوط به «کولتورکامپف» (4) [تنازع فرهنگها]، یعنی مبارزهای که بیسمارک بر ضد کلیسای کاتولیک آلمان آغاز کرده بود) داستایفسکی را برمیانگیزد تا «ارزش»های اجتماعی و آرمانهای غرب را از غربال بگذراند. سختگیری گاه افراطیی که او با تأکید بر خطاها و ضعفهای بورژوازی غربی (و مخصوصاً بورژوازی فرانسه) به خرج میدهد، خالی از تندی و تلخی نیست. بارها داستایفسکی به بحث و تفصیل نظریه خود میپردازد که به موجب آن مسئله دردناک زندگی اجتماعی و فکری روسیه ناشی از عدم درک عمیقی است که جامعه نسبت به مردم از خود نشان میدهند.
نطقی که داستایفسکی در هشتم ژوئن 1880، چندماهی پیش از مرگ خود، به مناسبت گشایش آرامگاه پوشکین در مسکو ایراد میکند (نطقی که در پایان یادداشتهای یک نویسنده آمده است)، به حق شاهکاری شناخته شده است. گویی روح بزرگترین شاعر روس از میان منشور روحانی بدیع، مهیج، و ستاینده او پرتوافکن است. اندیشه اساسی این سخنرانی شایان توجه را نمیتوان بهتر از خود داستایفسکی خلاصه کرد؛ این خلاصه را داستایفکس در «یادداشت توضیحی» تنها شماره یادداشتهای 1880 (اوت) آورده و در آنجا نوشته است: «...خواستم در شخصیت پوشکین آن قوه خارقالعاده و خاص نبوغ هنرمندانه او را که در هیچ نابغه دیگر نمیتوان یافت، نشان دهم: قوه طنین افکندن در جهان و حلول تقریباً کامل در نبوغ دیگر ملتها. در سخنرانی خود گفتم که اروپا صاحب بزرگترین نوابغ خلاق از قبیل شکسپیر و سروانتس و شیلر است، ولی در هیچیک از آنها چنین قوهای سراغ نداریم؛ این قوه را تنها پوشکین دارد... پیداست که من نمیتوانستم در توصیف خصوصیات بارز نبوغ او به این قوه اشاره نکنم...، ولی این را برای آن نگفتم از قدر نوابغ اروپایی، مانند شکسپیر و شیلر، بکاهم؛ تنها یک احمق ممکن است از سخنان من چنین نتیجه ابلهانهای بگیرد... قصد من در تأکید بر توانایی نبوغ پوشکین به اینکه در روح ملتهای دیگر حلول کند، تنها گفتن این نکته بود که این نشانه بزرگی است که برای مفهوم نوعی نبوت به خود میگیرد، زیرا این قوه، قوهای است اختصاصاً روسی و ملی بوده و پوشکین فقط در آن با همه ملت ما شریک است...»
در همین یادداشتهای یک نویسنده است که نخستینبار چند داستان کوتاه داستایفسکی، مانند بوبوک و نازنین (5)، انتشار یافت. نخستین این دو اثر حکایت فلسفی تیره و آلوده به اندوه شدیدی است؛ گفتگویی است میان مردگان یک گورستان، گفتگویی است که از پیش خبر از بعضی نوشتههای کافکا میدهد. درباره نازنین، که در 1876 انتشار یافت، باید گفت که این داستان کوتاه حدیث نفس مردی در برابر جسد زن جوان خویش است که خودکشی کرده است. مرد میکوشد بگوید چه بر سرش آمده است؛ یکی از مشخصترین شخصیتهای داستانی داستایفسکی است که دائم میان نیکی و بدی در نوسان است. قهرمان داستان افسر سابقی است که از جنگیدن در دوئل بیمعنایی امتناع میکند و ناگزیر از ارتش استعفا میکند.اندکی بعد، میراث کوچکی نصیبش میشود؛ دکهای باز میکند و در مقابل گرو پول قرض میدهد. در میان مشتریانش، غالباً دختر یتیم فقیر شانزدهسالهای میبیند؛ عاشقش میشود و با او ازدواج میکند. دختر جوان، «کروتکایا»، یعنی «نازنین» دلش میخواست که شوهرش را دوست بدارد، ولی او را سرد و دوریگزین مییابد. مرد هم توقع دارد که زنش خود بتواند به حقیقت واقعه دردناکی که شغلش را از دستش گرفت و زندگیاش را تباه کرد، پی ببرد... ولی زن، که بیش از حد جوان و سادهدل است بر سردی ظاهری شوهرش که به نظر او رباخوار پستی بیش نیست، عصیان میکند و خشمش چنان بالا میگیرد که شبی با اسلحه بر بالین شوهر میرود: از او متنفر است و میخواهد او را بکشد. مرد احساس میکند و میبیند، ولی وانمود میکند که در خواب است. لحظه کوتاهی چشم میگشاید و به زن نگاه میکند و نشان میدهد که از مرگ نمیترسد؛ زیرا اگر سابقاً نخواسته است در دوئل بجنگد، از روی بزدلی و ترسویی نبوده است... «نازنین»، که دیگر نمیتواند زندگی را تحمل کند، خود را از پنجره به بیرون پرت میکند. اندیشه سیاسی داستان در سطرهای آخر آن بیان شده است: «سرنوشت، ای طبیعت! انسان در جهان تنهاست؛ و این بدبختی است!»
اسماعیل سعادت. . فرهنگ آثار. سروش.
1.Fedor Michailovic Dostoevski 2.Mac-Mahon 3.de Chambord
4.Kulturkampf 5.Krotkaja