مصطفی حسنزاده
بخوان- اگرچه که رنج آور است و سخت و عذاب-
بخوان به نام نمایشگه بزرگ کتاب!
حضور محفل انس است و مردمان جمعند
بساط عیش مهیاست با همه اسباب!
هوای خوب بهار است و جوّ فرهنگی است
فضا شبیه خرابات و آب عین شراب!
و عشق طبق روال همیشه مرسوم است
میان خلق -اعم از ثواب دار و عقاب!-
یکی مقابل یارش تمام قد به سجود!
یکی برای عبادت نشسته در محراب
یکی مجرد و تنها، دو تا بغل به بغل!
یکی احاطه شده با تمامی اصحاب
پسر زکول پدر رفته است تا بالا
چنانکه از تنه بید می رود سنجاب!
(همیشه باربری از وظایف مرد است
رفیق! مرد بمان و سر از وظیفه متاب!!)
یکی به داد و هوار است گرم بیداری!
یکی بروی چمن ها گرفته گوشه خواب
تمام شهر فشرده شده است در یکجا
هزار نقشه و طرح و هزار رنگ و لعاب!
چنان شلوغ که گویی قیامت است به پا
چنان فشار که دائم عذاب پشت عذاب
چطور مرد و زنش را جدا کنم از هم؟
چطور شیر و شکر را جدا کند قصاب؟!
چگونه غرفه مذکور می شود پیدا؟
مگر به جنبل و جادو و رمز و اسطرلاب!
***
رسیده ای به کتابت ولی چه شد تخفیف؟
تمام قیمت آنرا می آورد به حساب
مودبانه به صندوقدار میگویی:
عزیز! وضع غم انگیز بنده را دریاب!
(بماند اینکه همیشه عواملی هستند
که جز به جنس مونث نمیدهند جواب!)
تمام پاسخ او یک کلام بود: زرشک!
تو را از آنهمه زحمت چه شد نصیب؟...سراب!
تو را چنانکه تویی هیج کس نمیفهمد
دلت برای خودت می شود همیشه کباب!
ازین کباب شدن تشنه می شوی و سپس
تویی و سیل حریفان تشنه در پی آب
و در ادامه- ببخشید دست ما هم نیست
نتیجاتا معذوریم؛ رویتان به گلاب!-
عطش که می رود از بین، تازه مشکل بعد:
کجاست سمت خلا؟ می دوی به حال خراب!
همیشه خاطره ها را خراب می کرده است
وجود فاصله ای بین ما و دست به آب!...
***
(به بیت بعدی لطفا توجه کافی-
کنید. بعدش من میروم دگر به شتاب!)
مواظبت کن تا اینکه خواندنت نشود
کتاب بعد کتاب و حجاب روی حجاب
خلاصه قصه دراز و خیال ما هم شاخ...
تمام شد به خدا...رفتم...آخ...گوشم، آخ!!