کتاب نیوز  شناسنامه

خداحافظ خیابان انقلاب

حمید برقبانی

محمدحسین صفارهرندی که جای خود، حتی محمدباقر قالیباف، شهردار تهران هم "زیاد" خوشش نمی‌آید که هر روز کسانی باشند که در حاشیه‌ی پیاده‌روهای روبروی دانشگاه تهران در خیابان "انقلاب اسلامی"، بساط پهن کنند و کتاب‌هایی را برای فروش به مردم عرضه کنند.

یقیناً بی‌انصافی است که بخواهیم بساط این دست‌فروش‌های شبه فرهنگی را محدود به چند سال گذشته کنیم؛ که شواهد و قرائن همه حکایت از این دارد که "اینان" مدت مدیدی است پیاده‌روها را بدون هیچ جوازی، محلی برای امرار معاش خود می‌دانند. آن هم بدون مزاحم و بازرس. آنجا که حتی "جعفری" ــ موسس انتشارات امیرکبیر ــ قبل از اینکه دکانی برای فروش کتاب داشته باشد، اطراف مسجد امام ــ شاه سابق ــ را محل پهن کردن بساط خود قرار داده بود و کتاب می‌فروخت.



"بساطی‌ها" دوران‌های مختلفی را پشت سر گذاشته‌اند. اما آنچه که همه را به هم پیوند می‌دهد، ‌فروش کتاب‌هایی است که قرار نیست در جامعه باشند. چه روزگاری جوانان عاشق آموزه‌های مارکسیستی، کتاب‌های مورد علاقه خود را در همین بساط‌ها پیدا می‌کردند و چه امروز که عده‌ای گمشده‌ی خود را در لابلای این بساطی‌ها می‌جویند.

گشت و گذارم در میان بساطی‌ها را از میدان انقلاب شروع می‌کنم. چند قدمی مانده به انتشارات دیباگران اولین بساطی و جلد زرد رنگ دیوان ایرج میرزا زودتر از دیگر کتابها، نگاهم را جلب می‌کند. طرز چیدن کتاب‌ها بی‌هنری فروشنده را به خوبی نمایش می‌دهد؛ او که فرهنگی نیست، دلال است و ماهیگیر، آب که گل آلود است و قلاب هم که زیاد... اما در چینش کتاب دلبرکان غمگین، هنر خاصی را در نظر گرفته! اگر نبود رنگ زرد دیوان اشعار ایرج میرزا، یقیناً به عنوان اولین کتاب به چشمم می‌آمد. کتاب‌های صادق هدایت را هم می‌توان به خوبی دید. از بوف کور گرفته تا زنده به گور. جدای از کتاب‌های ادبی که در ویترین! خود چیده است، یکی دو کتاب هم به دعا و ورد و جادو جنبل اختصاص دارد. کنز الحسینی، طلسمات طمطم هندی و...

به فروشنده که مرد میانسالی است، می‌گویم غیر از اینها، چی داری؟
- اکثر کتاب‌های م.مودب پور و کاستاندا رو تو انبار دارم.
دوست ندارد که بدانم انبار کتابفروشی‌اش کجاست. می‌خندم و از او دور می‌شوم.
سری به انتشارات طهوری می‌زنم. متصدی خوش برخوردی دارد. از "بساطی‌ها" می‌پرسم که می‌گوید: " بخشی از کتاب‌هاشون مربوط می‌شه به کتاب‌های نایاب. درآمد دیگه‌شون هم از راه فروش کتاب‌هایی که به قول خودشون هیچ سانسوری در اون‌ها صورت نگرفته. طرز کارشون هم اینطوره که میرن و کتاب‌ها رو به طرز ماهرانه‌ای زیراکس می‌گیرن و می‌فروشن، که معروف هست به کتاب‌های جلد سفید. البته قیمت این کتاب‌ها با توجه به محتواشون بالا و پایین می‌ره. اکثر خریدارها پول‌های خوبی برای کتاب‌هایی که محتوای عشقی و مسایل جنسی دارن می‌دن. چه رمان و چه دیگر کتاب‌ها."

جلوی در فروشگاه کفش بلا، پیر زنی برای خودش بساطی دست و پا کرده است. به نظر، او از همه‌ی بساطی‌ها هوشیارتر است. کتاب‌های بودار را در بساطش نمی‌بینی. دارد روزگار خوش خودش را می‌گذراند. عصایش را به شیشه‌های فروشگاه تکیه داده و قوری سیاهش که معلوم است همیشه آتش چوب‌ها آن را گرم می‌کند، کنارش خودنمایی می‌کند. بساطش مملو از کتاب‌های درسی است. البته که سی دی فیلم‌های هندی و یانگوم هم در این بساط به فروش می‌رسد. می‌پرسم "مادر کتاب‌های صادق هدایت را نداری؟ " می‌گوید "نه مادرجون. من دنبال این مسخره بازی‌ها نیستم. از این جور کتابا هم اصلا نمیارم. اونا کار خلاف می‌کنن. میرن کتابا رو کپی می‌کنن و به خیال خودشون سود می‌کنن. آخرش که چی؟ این همسایه از اینجور کتابا داره. وایسا صداش کنم."

جوان 30 ساله که دنبال دردسر می‌گردد، کنار پیرزن محافظه‌کار، بساطش را پهن کرده است. "آخرین وسوسه‌ی مسیح"، "دیوان اشعار فروغ"، کتاب‌های زیراکس شده‌ی شریعتی و کتاب‌های هدایت که در یک ردیف چیده شده است!
کمی بیشتر از زمان معمول که جلوی بساطشان بایستی، باید جواب پس بدهی!
- چی میخوای داداش؟
- غیر از این‌ها کتاب دیگری هم داری؟
- نه. هیچی ندارم. همینی که هست.
اکثر مواقع کنار بساطش نمی‌ایستد و از دور نظارت می‌کند. این را از چند بار بالا و پایین کردن خیابان می‌فهمم. فروش کتاب‌ها را سپرده است به پیرزن، البته اگر مشتری پر دردسری مثل من نصیبش نشود.



با سلام بلندم، مزاحم خواب قیلوله‌ی‌‌ فروشنده انتشارات امیرکبیر می‌شوم. می‌گویم با این بساطی‌های کتاب کسی کاری ندارد؟
- هر چند وقت یه بار میان جمعشون می‌کنن، اما باز پیداشون می‌شه. تازگی‌ها هم که قبل از اومدنشون، یه نماینده می‌فرستن! وظیفش جمع کردن پوله. اگه پول بدن که کاری ندارن، اگه هم که مقاومت کنن، حسابشون با ارحم الراحمینه!"

دوست دارم باز هم با آن لهجه‌ی شیرین آذری‌اش صحبت کند، می‌پرسم این کتاب‌ها را از کجا می‌آورند؟
- از خونه‌ها. آخه یه قسمت از کار اینا مربوط می‌شه به خرید کتاب‌خونه‌ها. که بین کتاباشون کتابای خوبی پیدا می‌شه. می‌رن با قیمت خیلی کم می‌خرن و میارن اینجا می‌فروشن. بدبخت خریدارها که فکر می‌کنن ارزون خریدن!
و بعد نصیحتم می‌کند که "بنویس شاید یک کاری بکنن".

به چهارمین بساطی حاشیه‌ی پیاده‌رو می‌رسم. جوانی 25 ساله که همان دقایق اول توقفم در جلوی بساطش، سریع خودمانی می‌شود و کارت ویزیتش! را به من می‌دهد. «فروش انواع کتاب نایاب. قبل و بعد از انقلاب. کتابخانه شخصی شما را خریداریم. موبایل: ...» از رفتارش معلوم است که در کار خود حرفه‌ای‌ است. اگرچه در ویترین بساط خود همان کتاب‌های دیگر بساطی‌ها را دارد اما به آن لیست باید "کلیات عبید زاکانی" را هم اضافه کرد. به‌علاوه‌‌ کتاب‌هایی که "بگو تا برات بیارم". از جمله "جن‌نامه گلشیری" که رویش 15هزار تومان قیمت می‌گذارد.

حرفه‌ای‌ها(در اینجا یعنی کسی که سالهاست این ماجرا، حرفه‌اش است) کتاب‌های خیلی بودار را در بساطشان نمی‌گذارند. مثلا باید کتاب‌های کسروی را سفارش بدهی تا بیاورند. به چشمهایت که نگاه می‌کنند، سریع مشتری یا نامشتری بودنت را تشخیص می‌دهند.

روی پله‌های ورودی ساختمان بساطش را پهن کرده است. جالب است. همان کتاب‌های دوستش را که روبرویش بساط دارد، در بساط خود چیده است. می‌گویم کتاب غیر از این هم دارید؟
- تا دلت بخواد. چی می‌خوای؟ بگو تا برات بیارم.
20 قدم جلوتر می‌روم! به نظر می‌رسد آخرین بساط پهن شده در حاشیه‌ی پیاده‌رو باشد.20 سالش می‌شود. خدمت هم رفته و تازه برگشته است. ازدواج هم کرده است. وقتی از درآمد روزانه اش می‌پرسم؛ می‌گوید روزی 15 تا 20 هزار تومن.

- به‌تان گیر نمی‌دهند اینجا؟
- هرچند وقت یه بار میان یه سر و صدایی می‌کنن و می‌رن. اما تازگی‌ها کاری ندارن. یه نفرو می‌فرستن میاد پول می‌گیره و می‌ره!
- چند وقت یک بار میاد؟
- هر روز میاد پولا رو جمع می‌کنه می‌ره. روزی 7 تومن. البته قبل عید 5 تومن بود که امسال با تورم، رفت بالا!
- نماینده‌ی کجاست؟
- شهرداری!
- کتاب‌ها رو از کجا میاری؟
- از همکارایی که تو کارن چندتایی می‌گیرم و می‌فروشم.
- انبار هم دارین؟
- نه بابا. اینا که می‌گن واست میاریم خیلی‌هاشون میرن پاساژ ایران. اونجا مرکز کتابای قدیمی و نایابه.
- پس الان من برم اونجا، حله؟
- عمراً! طرفشونو می‌شناسن. به هر کسی اون کتابا رو نمی‌دن. اگه هم بپرسی می‌گن نداریم.



می‌روم طرف پاساژ ایران. جنب سینما مرکزی. متوجه می‌شوم بعضی بساطی‌ها تازه دارد سر و کله‌شان پیدا می‌شود. پاساژ است، اگرچه تابلوی ورزشگاه را بر سردر خود دارد.
تازه آمده است سر کار! جارو به دست دارد محل کسبش را جارو می‌کند. گوشه‌ای از در بزرگ پاساژ را اشغال کرده است. "گروه آهنین"، "ملکه سارگو"، "آتشپاره زرین"و چند نسخه از مجله سخن. جلد همه کتاب‌هایش قدیمی است. اسم چند کتاب را می‌پرسم. سرش را به علامت "نه" تکان می‌دهد. نام چند کتاب دیگر را بردن لازم است تا این جمله را بشنوم "عزیزم ! واینستا اینجا. برو از همکارای دیگه بپرس. این جور کتابا رو من ندارم!"

انتشارات جیحون را که رد کنی. مغازه‌ای که بیشتر به زیر زمین شباهت دارد، نظرت را جلب می‌کند. با مقواهایی که به در و دیوار اطراف مغازه نصب شده، به متفاوت بودن اینجا پی می‌بری. قفسه‌های فلزی تا سقف کشیده شده است و همه قفسه‌ها مملو از کتاب. اینها را از بیرون می‌بینم. اسم چند کتاب بودار را که می‌برم، پشت سرهم می‌گوید:" نه. اینم ندارم"
می‌خواهم وارد شوم که..."کجا؟ اونایی که می‌خوای رو ندارم."  نمی‌تونید جور کنید؟ "می‌تونم. اما ازت خوشم نمیاد!" راضی می‌شود که بروم داخل حجره‌اش! با نیم نگاهی متوجه می‌شوم که این شبه مغازه، به طور محترمانه(!) و رسمی دارد کار بساطی‌ها را انجام می‌دهد. از کتاب‌های سیاسی گرفته تا دلبرکان و... کتاب‌هایی که دوست ندارد من ببینم و بدانم.

کمی عصبی و ناراحت است. از فضولی من زیاد خوشش نمی‌آید. تازه می‌خواستم بپرسم که این بساطی‌ها کتاب هاشان را از کجا می آورند؛ که از مغازه بیرونم می‌کند. حتی بین خودمان بماند کار به فرار کردن من و دویدن او کشید!

"کتابای نایاب؛ قبل از انقلاب، بعد از انقلاب" این را در ذهنش ضبط کرده و تند تند می‌گوید. متصدیان این بساط دو نفر هستند. سیگار به دست. کارت آن یکی همکارشان را نشانشان می‌دهم.
- ببین داداش! اونا گوش برن. چیزی حالیشون نیس. تازه واردن. مواظب جیبت باش!

نزدیکی‌های میدان جوانکی روی موتور نشسته است و سه کتاب را روی دست گرفته است. "بوف کور، ‌ایرج میرزا، دلبرکان" هنوز به پاساژ ایران نرسیده‌ام که بساطی دیگری به چشم می‌خورد. کتاب‌های شاخصش در" نفرین‌نامه‌ی داریوش" و "شعرهای قمیشی" خلاصه می‌شود. معلوم است که تازه وارد است.

سری هم به پاساژ ایران می‌زنم. طبقه سوم. فروشنده‌ها کسانی نیستند که به همین راحتی‌ها حرف بساطی‌ها را تایید کنند؛ اگرچه در میان حرف‌هاشان از لیستی خبر دادند که " گفتند اینارو نفروشید، ما هم گفتیم چشم. البته این بر می‌گرده به دو سال پیش. دیگه از اون نامه‌ها خبری نیس" و کارشان را خرید کتابخانه‌های شخصی عنوان می‌کنند و مشکل اصلی بساطی‌ها را فقط در " زیراکس کردن کتاب‌ها" می‌دانند و "بیکاری" را یکی از دلایل آن.

مسیر رفته را بر می‌گردم تا نکند بساط دیگری را از دست داده باشم! چیزی اضافه نشده است. همان‌ها هستند و سخت مشغول کار! دارند "نان" در می‌آورند. با کمترین زحمت. مطمئن هم هستند که کسی مزاحمشان نمی‌شود و نانشان را "آجر" نمی‌کند. احمد مسجد جامعی _ وزیر پیشین فرهنگ _ روزی در وصف این خیابان گفته بود: "این خیابان انقلاب شباهت زیادی به "انقلاب" ندارد!" باید دید شورای شهر و وزیر فرهنگ این دوره هم فقط به این "اشارات" بسنده می‌کنند یا نه.

۱۳۸۷/۰۲/۲۵
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
علی‌‌پروین در دوکوهه / داوود امیریان
در حال تشنگی خوابم برد. یک دفعه دیدم قطره‌های آب روی صورتم می‌ریزد. چشمهایم را باز کردم. خواهرهایم بودند. گریه می‌کردند و مرا می‌بوسیدند. آنها که رفتند نمازشب خواندم و گفتم خدایا من شهادت را دوست دارم، اما این یک‌بار ما را شهید نکن، اینها خیلی گریه می‌کنند و متأسفانه خدا به حرفم گوش داد.
۱۳۸۷/۰۸/۱۸
نسل دوم مهاجران / جومپا لاهیری
وقتی کسی به عنوان فرزند خانواده‌ای مهاجر در سرزمینی بیگانه بزرگ می‌شود، همواره معنای پدیده‌ای را که می‌توان بی‌ریشگی یا بی‌ریشه‌کردن خود نام گذاشت به‌خوبی درک می‌کند... من خود می‌دانستم که والدین‌ام چه کشیده‌اند و احساس بی‌ریشگی کاملا برایم ملموس و آشنا بود.
۱۳۸۷/۰۷/۱۷
درشت‌نمایی مضحکه / محمدعلی علومی
آثار ارسکین کالدول به راحتی می‌توانند آثاری از خسروشاهانی و یا کیومرث صابری باشند. آثار ویلیام سارویان شباهت زیاد به آثار منوچهر احترامی و آثار جیمز تربر با آن فضاهای غریب و سوررئال می‌توانند آثاری از عمران صلاحی و یا غلامحسین ساعدی باشند... در تمام آثار ادبی ارزشمند روانکاری آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف و متضاد دیده می‌شود.
۱۳۸۷/۰۷/۰۶
خیال روی شما / سید حمیدرضا برقعی
شعر تفریح زندگی‌ام شده است... شفیعی کدکنی می‌گوید شاعر موفق کسی است که شعرش خاص‌پسند و عوام‌فهم باشد. فکر می‌کنم شعرم بار عوام‌فهمی‌اش بالاتر باشد؛ حالا اگر خواص هم پسندیدند چه بهتر!... مسیرم را به هیچ وجه تغییر نخواهم داد. برای مدح اهل‌بیت شاعر شدم...
۱۳۸۷/۰۶/۰۷
داستان به مثابه‌ی "سلول بنیادین"
ما با تورم جشنواره‌های ادبی مواجهیم. این هم خودش شرح کشافی می‌خواهد که کسی که پول داشته باشد می‌تواند جشنواره تاسیس کند... داستان نوشتن مثل ساختمان‌سازی نیست که آجر را بگذاری و بالا برود. واقعاً بستگی به حال دارد... برای من مهم جایگاه شیخ فضل الله نوری و اتفاقاتی است که افتاد و مردمی که پای دارش آنگونه رفتار کردند.
۱۳۸۷/۰۵/۱۴
چوبک ‌سبک ندارد / محمد رضا بایرامی
از کارهای چوبک ما به یک کلیت نمی‌رسیم که بتوانیم آن را سبک تلقی کنیم... در کارهای ناتورالیستی‌اش زیاد می‌بینید که در آن سعی می‌کند زشتی‌ها، پلیدی‌ها، پلشتی‌ها و دردهای جامعه را نشان دهد. انگار دارد لجنی را به هم می‌زند که می‌داند به هم زدنش جز اینکه بوی تعفن را در فضا پراکنده کند، ویژگی دیگری ندارد.
۱۳۸۷/۰۵/۱۱
قصد قربت کن / امیر رضا ستوده
این آقا (امام) گفته که در خرمشهر بمانید و از شهر محافظت کنید. ما هم ماندیم و عراق حمله کرد و از این بابت قریب به نهصد هزار تومان ضرر کردیم و خانه و وسایل آن آسیب دیدند. لذا من از ایشان شکایت دارم... مگر من اصول دین مردمم که هر جا و هر کسی با من مخالفت کرد، دینش تباه شود.
۱۳۸۷/۰۴/۲۵
حکمت‌مظلوم‌صدرایی/ حسن فتحی
تاریخ نگاران، فقط روزشمار زندگی شاهان را نوشته‌اند و حتی به تعداد بیماری یبوست آنها نیز اشاره کرده‌اند، اما درباره‌ی زندگی دانشمندان و اهالی علم و فن بیش از چند سطر و یا نهایتا چند صفحه ننوشته‌اند؛ زیرا تاریخ‌نگاران بیش از هرجا در کانون‌های قدرت متمرکز بوده‌اند و درباره‌ی قدرت‌مداران نوشته‌اند؛ نه درباره‌ی حقیقت‌مداران.
۱۳۸۷/۰۳/۰۸
اصل44 و ادبیات ملی/ رضا امیرخانی
تنها کتابی که در کتابخانه‌های آمریکا به آن برخوردم "بوف کور" هدایت بود که وقتی در یکی از ایالت‌ها یعنی اوهایو بررسی کردم، دیدم در طول یک سال اصلا کسی آن را به امانت نگرفته بود. بنابراین صرف ترجمه تمام‌کننده نیست.
۱۳۸۷/۰۲/۲۲
مافیای دولتی نشر / محمدرضا حدادی
وزارت فرهنگ فقط در سال گذشته نزدیک به 270 میلیارد تومان بودجه داشته است؛ سازمان تبلیغات اسلامی بین 20-17 میلیارد تومان ...چرا نباید ناشرین رتبه‌بندی شوند؟ آیا هرکسی باید حق انتشار فرهنگ لغات داشته باشد؟ آیا هرکسی باید حق انتشار کتب دینی را داشته باشد؟ آیا هر کسی باید حق ترجمه‌ی کتاب داشته باشد؟!
۱۳۸۷/۰۱/۱۸
7‌هزار‌نفر عضو داشتیم/ امیرحسین فردی
ماموریت ‌بهزاد، قصه گفتن برای بچه‌ها بود. او هم به رسم پرده‌خوانی و دراویش؛ در نقش چند شخصیت، قصه را اجرا می‌کرد. استقبال آنقدر زیاد بود که در کتابخانه برای بچه‌ها جا نبود؛ با این حال بزرگترها هم گاهی سرک می‌کشیدند. موقع قصه‌گویی واقعا نقش بازی می‌کرد و بچه‌ها را به قصه و کتاب علاقمند می‌کرد.
۱۳۸۶/۱۲/۱۶
کتاب تقلبی چاپ می‌کردیم / محمود حکیمی
خبر آوردند که حاکم قم را که به حکم رشاء از حکومت ساقط کرده بودم، به فرمان شما و به خاطر عمه‌جان حضرتعالی به حکومت باز گرداندند. فرمودم که او را دست بسته به تهران بیاورند تا به حضرتعالی گفته باشم، حکومت را به توصیه عمه و خاله نمی‌توان اداره کرد.
۱۳۸۶/۱۰/۰۴
حرف‌هایم را در شعرهایم می‌زنم / قیصر امین‌پور
قرار نیست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشیم همه "علی معلم" باشند. آنها بایستی شروع کنند و تمرین کنند. باید قواعد را یاد بگیرند. محتوا خودش در اثر تفکر و رشد پیش می‌آید.
۱۳۸۶/۰۸/۱۰
ممیزی در اتاق تاریک یا داستان سانسور
این تاریکی و عدم شفافیت که "بی‌تردید" موجد و موجب فساد است؛ سال‌هاست که گریبان فرهنگ ما را گرفته است و ظاهرا هم کسی نمی‌خواهد به داد آن برسد. برخورد‌های سلیقه‌ای، رشد نشر زیر زمینی و از همه ‌مهم‌تر عدم امکان ارزیابی و نظارت به دلیل وجود نداشتن آئین‌نامه‌های شفاف و جامع و خلاصه بی‌قانونی، همگی حاصل این تاریکی است. آنچه می‌آید قرار "بود" اولین مصاحبه‌ی رسمی با یک بررس کتاب در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باشد...
۱۳۸۶/۰۸/۰۶
وقتی همه شاعر می‌شوند / گفتگو با علی معلم دامغانی
می‌توانیم نا امید نباشیم، بخصوص اگر زحمتی کشیده شود و کسی زمینه‌ای برای "بیداری" فراهم کند. ابزار رسانه‌ای امروز تبدیل به اسباب‌بازی‌ای شده که انسان بیشتر با آن وقت می‌کشد. ابزاری که می‌توانست با جاذبه‌هایی که دارد، بیدارکننده باشد، تبدیل به ابزاری برای خواب کردن مردم شده است.
۱۳۸۶/۰۷/۱۱
روشنفکر باید ملاک بسازد / گفتگو با ‌جلال آل‌احمد
نه می‌خواهم چیزی بسازم-- دیگه روحیه‌ی پیغمبریم رو خوش‌بختانه از دست دادم، با از حزب در‌آمدن‌هایم -- و نه می‌خواهم دنیا رو عوض کنم -- با از سیاست در‌آمدن‌ها -- ما می‌خواهیم با هر آدمی در درون خودش، در تنهایی خودش، طرف بشیم.
۱۳۸۶/۰۶/۲۵
در برابر تحقیر رسانه‌ای / بیژن نوباوه
به ما ویزای "سی 2" می‌دهند؛ ویزایی که برای کارکنان و خدمه‌ی کشتیرانی و یا خدمه‌ی هواپیما صادر می‌شود. خبرنگاران ما در آمریکا بیش از 25مایل نمی‌توانند از محل اقامتشان فاصله بگیرند. با هیچ دستگاه دولتی آمریکا حق گفتگو ندارند. اجازه‌ی ورود به واشنگتن‌سیتی ــ پایتخت ــ و اجازه‌ی تهیه گزارش از کنگره‌ را هم ندارند.
۱۳۸۶/۰۵/۱۷
ما اصلا روشنفکر دینی نداریم!
روشنفکر برای ایجاد تحول باید بتواند یک فکر را جایگزین فکری دیگر کند. همیشه هم معنی فکر این نیست که موجودی گذشته را از بین ببریم... در حالیکه در جامعه‌ی ما معمولا روشنفکری را با مبارزه اشتباه می‌گیرند و فکر می‌کنند که هرکس با دولت مبارزه کند، روشنفکر است
۱۳۸۶/۰۵/۰۸
"ماهی" در ماهی‌تابه / یک ناشر
طیف کتاب‌خوان بزرگ‌سال ما در اقلیت است و اگر بخواهیم کتاب‌خوان کتب بزرگسال داشته باشیم، مطمئنا باید از میان کودک و نوجوان صید کنیم... این حمایت از نشر و فرهنگ و قلم را باید بردارند؛ هر کس توانست، کار کند؛ هر کس نتوانست به سراغ شغل دیگر خواهد رفت.
۱۳۸۶/۰۴/۰۶
ما بی‌عرضه‌ایم!
fax News، NBC ،CBS و AP و... خیلی راحت و آزادانه در ایران در حال تهیه‌ی گزارش و مصاحبه برای تشویش افکار عمومی جهان هستند؛ ولی ما همچنان بایکوت هستیم. این ماجرای دردآور همچنان، مسکوت مانده و مشمول مرور زمان شده و با یک تعارفاتی برگزار و از آن عبور می‌شود.
۱۳۸۶/۰۳/۲۶
معتقد به تبلیغات نیستم
آقای جلیلی مختارند. می‌توانند انتخاب کنند و برگردند و ادامه کار بدهند و می‌توانند ادامه ندهند. ولی ما نشریه سوره را ادامه می‌دهیم. کما اینکه دیدید شماره سی‌ام هم منتشر شد و شماره جدید هم همین روزها منتشر خواهد شد.
۱۳۸۶/۰۲/۲۳
نقشه‌ای برای تولید آثار فاخر دینی و ملی نداریم
استناد به خواب و رویا، احضار روح، ملاقات با ائمه و... از جمله موضوعاتی است که امروز دستمایه سودجویانی شده که همخوانی ذاتی این موضوعات با فطرت را به عنوان کلیدی راه‌گشا! برای حضور بازاری در جامعه‌ی نشر و کسب سودهای کلان شناخته‌اند.
۱۳۸۶/۰۲/۱۸
از این روزهای نادر / گفت‌وگو با همسر "نادر ابراهیمی"
همسر و همراه آدمی پر شر و شور بودن، لذت‌بخش است؛ اما سخت هم هست. وقتی همسر کسی که چند فرزند دارد، به خانه بیاید و بگوید: «اخراج شدم»، چه حالی به انسان دست می‌دهد؟
۱۳۸۶/۰۱/۱۹
اصلاحات اضطراری در شورای عالی انقلاب فرهنگی / حسن رحیم‌پور ازغدی
مطمئنا مهندسی فرهنگ به این معانی نیست: اضافه کردن به قطر نهادهای رسمی، تار تنیدن در اطراف گروههای مرجع در جهت غیر مسئول دانستن آنها، نفی تحول، توزیع افتخارات بر اساس منافع و یا گروه حاکم.
۱۳۸۵/۱۲/۱۲

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
فروش اینترنتی "امید و دلواپسی"
بازارچه‌ی کتاب‌های دست دوم
پژوهشکده فرهنگ و معارف
ماهنامه‌ی فرهنگی تحلیلی
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام