مرتضی قاسمی
امشب هوس خواندن یک مرثیه دارم
من کولی آوارهی بی ایل و تبارم
آن ابر پر از بغض توام، منتظرم باش
فرصت بده امشب به هوای تو ببارم
چشم تو فقط دغدغهساز غزلم بود
دیوانه نبودم به کسی دل بسپارم
تندیس جنونم که مرا وقف تو کردند
حلاجترین حادثهی چوبهی دارم
از لحظهی ویران شدن زمزمههایت
تصویرگر در به دریهای غبارم
شاید به همین علت سادهست که دیگر
یکه ثانیه هم حوصلهی عشق ندارم!