
کتاب، خنده و فراموشی [Kniha smichu a zapommneni]. چهارمین رمان میلان کوندرا (1929-) ، نویسنده چک، که بین سالهای 1976 و 1978 نوشته شد و نخستین بار به سال 1979 با ترجمه فرانسوی در پاریس انتشار یافت. این رمان نقطه عطفی در آثار نویسنده است، بدین معنا که نخستین کتاب نوشته شده پس از ترک چکوسلواکی است؛ از سوی دیگر، شکل تازهای را افتتاح میکند که خصوصیات قابل لمس در رمانهای پیشین در این اثر شکوفا میشود. کتاب، همانطور که تقریباً در همه آثار کوندرا صدق میکند، از هفت قسمت تشکیل شده است که این بار به شکل داستانهای کوتاه تقریباً مستقل است. با این همه، کاملاً رمان مدنظر است؛ زیرا به اعتقاد نویسنده، وحدت عمل داستانی به وجود آورنده رمان نیست، بلکه وحدت مضمونها رمان به دست میدهد. کونراد این مطلب را در وسط کتاب میگوید: «همه این کتاب رمانی به شکل دگرگشت است. قسمتهای مختلف مانند مراحل مختلف سفری در پی هم میآیند که به درون یک مضمون، به درون یک اندیشه و به درون یک موقعیت تنها و واحد راه میبرد و درک آن برای من در فراخنا گم میشود.»
مضمون، در نظر کوندرا «پرسش وجودی» است که اغلب عبارت است از بررسی واژهای خاص. واژه و مضمونی که تعریف شده باشد، بدین ترتیب به مقوله وجود تبدیل میشود. کتاب خنده و فراموشی بر اساس واژه-مقولههای فراموشی، خنده، فرشتگان، «لیتوست» و مرز ساخته شده است.
قالب جغرافیایی چنین است: در فصلهای یک و دو و پنج، سرزمین بوهمیا؛ در فصلهای چهار و هفت، اروپای غربی؛ در فصلهای سه و شش، هردو قالب با هم. این همزیستی، بدون شیوه چندنوایی، که در هیچ کجا تا این حد وسعت نگرفته است، تحققپذیر نبود. در فضای بخشی واحد، عناصر کاملاً «ناهمگون» «همزمان» بسط و پرورش مییابد؛ نقلها، داستانها، قطعههایی به شکل مقاله، نقد ادبی یا موسیقایی، چهرهپردازی اشخاص داستانی و جز اینها. همچنین نخستین بار است که نویسنده خود به صحنه رمان پا میگذارد، نهتنها با عقایدش، بلکه با قطعههایی از زندگینامه خود (به طور مثال، مرگ پدر). با این حال، هیچ وجه اشتراکی با گرایش معاصر مبنی بر تغییر دادن رمان به حسب حال وجود ندارد. هیچ تکسرایی «من» در این اثر نیست، بلکه «چندنوایی» هست که طی آن رماننویس صرفاً صدایی در میان صداهاست. (ردهبندی طبق شیوه یادسپاری: در آثار استرن (2)، نویسنده در جلو صحنه ظاهر میشود؛ در آثار فلوبر (3)، نویسنده در پشت صحنه پنهان میشود؛ در آثار کلود سیمون (4)، نویسنده خود صحنه است؛ در آثار کوندرا، نویسنده به همراه دیگران در صحنه است.»
صحنه حادثه: اروپای پس از 1968، در دورانی که سرزمین بوهمیا تحت اشغال ارتش روس بود. در فصل آغازین، این واقعیت تاریخی از همه چیز مهمتر است و به تدریج پسزمینه میشود و زندگی اشخاص داستانی در جلو آن روی میدهد، مانند زندگی آن زن مهاجر چک به نام تامینا (5) که سرانجام در جزیرهای میمیرد که فقط تعدادی کودک در آن زندگی میکنند. شکاکیت سرگیجهآوری در سراسر کتاب هست که سلسله مراتب را میان آنچه مهم است و آنچه مهم نیست دگرگون میکند: «طی دویست سال اخیر، سار جنگلها را رها کرده است تا پرنده شهرها شود [...] اینکه بوهمیا تحت اشغال ملتها باشد یا اسلاوها [...] مشکل زمین نیست. اما اینکه سار به طبیعت اولیه خیانت کرده باشد تا انسان را در دنیای مصنوعی و خلاف طبیعت او تعقیب کند، در سازماندهی کره زمین چیزی را تغییر میدهد.» این سرگیجه شکاکیت در هفتمین و آخرین فصل که حکایتی نفسانی است به اوج میرسد، و واژه –مضمون مرز آن است: همان خط باریک خیالی که معنا را از بیمعنایی جدا میکند، همان خط ناپایداری که زندگی انسان و تاریخ گویی که روی آن بند شده است.
مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش.
1.Milan Kundera 2.Sterne 3.Flaubert 4.Claude Simon 5.Tamina