نادر ابراهیمی
نمیشود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری میجوید
بالینی میخواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمیشود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو
نمیشود که تو باشی و شعر هم باشد
نمیشود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمیشود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبههای شب» هم باشند
نمیشود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمیشود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم
نمیشود، میدانم
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد...