
آذر، ماه آخر پاییز. اثری از ابراهیم گلستان متولد: 1301 . مجموعهای شامل هفت داستان کوتاه که برای نخستین بار در اسفندماه 1327 منتشر و پس از آن چندین بار تجدید چاپ شد.
بن مایه داستانهای این مجموعه احساس تردید و ترس است. گلستان با تصویر دنیای ذهنی قهرمانان داستانهای خود این احساس را به خواننده منتقل میکند و خواننده از طریق مکالمات قهرمانان داستان با فضای روحی و ذهنی آنها آشنا میشود. حال و هوای حاکم بر قصههای مجموعه حال و هوای روشنفکران سرخورده دهه 1320-1332 است. بجز قصه اول بقیه داستانهای مجموعه به نحوی با زندان و زندانی و حس آرمانخواهی و ادبیات زندان مربوطند و نویسنده از آنها در پی القای فضایی به خوانند است که احتمالاً تجربه شخصی خود اوست.
داستان اول "به دزدی رفتهها" نام دارد . ماجرای داستان در خانهای اتفاق میافتد. کلفتی با مشاهده نردبانی به رفت و آمد کارگران را دزدانی میپندارد که نردبان را پس از خاتمه یافتن کار خود در جایی مخفی کردهاند و قصد دزدی دارند. وی در ذهن خود رفت و آمدها را مرور میکند و به آنها شاخ و برگ میدهد. هر واقعه کوچکی حادثه دیگری را تداعی میکند. داستان بر اساس تداعیهای ذهنی کلفت شکل میگیرد. بدگمانی او به سایر اعضای خانه منتقل میگردد و به صورتهای گوناگون در داستان جلوه گر میشود. مهمترین بخش داستان سه پاراگراف آخر قصه است که عناصر طبیعی بیرونی مثل باد ، رعد و ... یاد آورد صدای درندگان و گوکنها و عقربها و دیگر عناصر موذی است. و در پایان تصویر عجیب و غریب و مسخرهای از کلفت همچون مردهای که در کفن پیچیده شده و دست به پایین کفن گیر کرده باشد نمودار میگردد که سراسیمه خود را از خانه به راهرو میاندازد.
ظاهرا گلستان قصد به تصویر کشیدن روحیات مضطرب و ناراحت مردم برهنه زمانی خاصی را دارد که در آن به سر میبرد. زبان داستان به فراخور شخصیت اصلی قصه یعنی کلفت؛ عامیانه و ساده است و جای جای تعبیراتی چون بیذارش، زهله ترک، نفرساد، چرک و چلم در آن به کار رفته است. آذر ماه، آخر پاییز دومین داستان مجموعه است. شاید نویسنده به عمد ماه آذر را برای آغاز قصه خود انتخاب کرده زیرا پس از پایان آذر، زمستان آغاز میشود فصلی سرد برای قهرمان داستان و یارانش.
مردی برای گرفتن وسایل دوست زندانی سیاسی خود از خانوادهاش از کافه خارج میگردد در حالی که صدای دستههای سینه زن از دور شنیده میشود. فضاسازی نویسنده از آغاز خبر از فاجعهای میدهد. دلهره و تردیدهای مرد، بیم دستگیری، حس تعقیب و جستجو و ترس از پلیس حکایت از احوال مبارزان دهه مورد نظر نویسنده دارد. مرد وسایل محقر زندانی را از خانوادهاش تحویل میگیرد.
توصیف اعضای خانواده زندانی (مادر ، همسر، فرزند...) ترحمانگیز است. مادر زندانی پاکتی را که حاوی سر راهی است به مرد میدهد. پاکت مملو از آجیل است و از کاغذهای مشق خط شاگرد مدرسهایها درست شده است. همین پاکت به عنصر محوری داستان بدل میشود و تداعی کننده بسیاری از مسائل در ذهن راوی است. بالاخره راوی با دور انداختن پاکت خود را از دنیای ذهنی به دنیای حقیقی میکشاند. خبر کشته شدن زندانی را از رادیو میشنود و همین مسئله باعث میشود که به نقد عناصر اطراف خود بپردازد یکی از این عناصر که اعتراض راوی را سبب میشود مجسمهای است که در پای آن شعر نوشتهاند: نمیرم از این پس که من زندهام.... انسانها هر روز در کنار او میمیرند و اطراف او را همهاش شعر، همهاش حرف گرفته است. در صفحه پایانی قصه راوی با باورهای خود دست به گریبان است. شک در دل او لانه کرده است آرزوها آتش گرفته به یاد آن همه دوندگی و این همه بیخیالی میافتد. در آخرین کلام راوی به این نتیجه میرسد از راهی برود که او را به خانه خود برساند. اوست و فردا و نگاهداری از بازمانده زندانی کشته شده.
زبان این قصه نیز ساده و روان است و در عین حال حاوی تعبیراتی است چون دکی، لشگری و صورتهایی از زبان شکسته. در بعضی از گفتارها، نویسنده از زبان راوی به بیان آرمانهای خود میپردازد. در جایی میگوید: همهاش با خیار احمد بودم همه اینهایی که فهمیده بودند کاری بر عهده دارند همه اینهایی که ارادهشان را دنیای ملتهب و شعله زندگی آب میداد، همه این دستهایی که برای فردا پیش آمده بود.
"تب عصیان" سومین داستان مجموعه است و ماجرای آن در زندان اتفاق میافتد. "تب عصیان" وجود یک زندانی را فرا میگیرد. او در مخالفت با وضعیت یک زندانی دیگر که مدام شکنجه میشود با امید همراهی و همدلی دیگر زندانیان در صدد اعتراض بر میآید؛ اما در روز اعتراض خود را در مقابل زندانبان تنها مییابد و باورهای شخص او فرو میریزد. نویسنده دنیای ذهنی زندانی معترض را در معرض دید خواننده مینهد و خواننده را با احساس ترس و اضطراب و توهمات شخصی او آشنا میسازد. در کنار آشوبهای درونی زندانی، نویسنده به توصیف فضای آرام و راکد طبیعی محیط زندان میپردازد. باغچهها و نیلوفرها و اطلسیها را توصیف میکند و حتی در تصاویر طنز گونهای با بیان طریقهای که زندانی برای خنک کردن خود بر میگزیند تحقیر انسانیت را در چنین محیطهایی به تصویر میکشد.
"زندانی در تصویر آخر" داستان مردمی است با باورهای فروریخته و تنها در انتظار سرنوشتی آزار دهنده. این داستان از نظر بیان یکی از موفقترین داستانهای مجموعه است و مهارت نویسنده در توصیف حالات درونی افراد در آن نمایان است. در سخنان زندانی گاه به شعارهایی که نظر شخصی نویسنده است؛ چون فولاد اینان را عقل و آرزوی روشنایی آب داده است نیز بر میخوریم. "در خم راه" داستان چهارم مجموعه است که با توصیفی زیبا از فضای کوهستان آغاز میشود. در این داستان ماجرای جوانی یاغی توصیف میشود که از ترس خان به کوهستان گریخته است. پدر برای بازگرداندن او راهی میشود و پس از گفتگوی فراوان نمیتواند او را به بازگشت به ده و عذرخواهی از خان وادار سازد. ذهن پسر مملو از آرمانهای والاست. او در ذهن خود مدام در حال مبارزه و جنگ و ستیزه است و خود را قهرمانی بلامنازع میداند. پدر نومید باز میگردد و در راه اسیر سواران خان میشود. به رغم فشار سواران جای پسر خود را بروز نمیدهد در حالی که میداند پسر از پشت بوتهها ناظر اوست. سواران خان پدر را ابتدا سنگ چین میکنند و سپس با ضرب و شتم میکشند. پسر مبارز شاهد ماجرا است و از جای خود تکان نمیخورد. تمام ماجرای داستان نمایانگر کشاکش درونی پسر است که عاقبت احساس شکست میکند و شک در دل او لانه میگیرد و سرانجام خود را موجودی پست مییابد.
پدر میمیرد و پسر در زیر آسمانی که با هزاران چشم او را میپاید و با این ادعا که کارها خواهد کرد، به راه خود ادامه میدهد. "یادگار سپرده" پنجمین داستان مجموعه نیز به نحوی با ادبیات زندان ربط دارد. زنی که شوهرش در حبس است، از تنگدستی، شمعدانهای قیمتی خود را در گروه بانک میگذارد. داستان از آنجا آغاز میشود که زن برای ادای وام و پس گرفتن گرو به منظور فروش آن آمده است اما نمیتواند این کار را بکند و از نیمه راه باز میگردد. غافل از آنکه بانک شمعدانها را قبلاً حراج کرده است. توصیف افکار ذهنی زن، وصف خیابان، بانک و صف طویل مراجعان در ایجاد هم حسی خواننده با قهرمان داستان بسیار مؤثر است.
"شب دراز" داستان ششم مجموعه است که به فساد زندانیان رژیم گذشته و سوء استفاده از بستگان مؤنث زندانیها در ازای کمک به زندانی و بیان حالات درونی آنها اختصاص دارد. بیان احساس رخوت و پوچی نتیجه عملکرد زشت زندانبانها و مرور وقایع، احساس مشمئز کنندهای در خواننده تولید میکند. "میان دیروز و فردا" آخرین داستان مجموعه است. داستان به بیان ماجرای دو زندانی یکی کارگری به نام رمضان و دیگر مهندسی به نام ناصر اختصاص دارد. نویسنده وقایع گذشته و عوامل مؤثر در پیوستن هر یک از از این دو تن را به حزب مرور میکند. تقابل جامعه روشنفکری و جامعه کارگری که یکی از سر عصیان مبارز میشود و دیگری از سر بی دردی، امری است که نویسنه به خوبی آن را توصیف میکند. رمضان خانواده خود را در حادثهای از دست داده و در پی یک سلسله حوادث به حزب روی آورده و گرفتار شده است. وی در زندان تحت شکنجههای مداوم قرار میگیرد. شکنجههایی که از شرم قدرت بیان آنها را ندارد و سرانجام احساس ضعف میکند و میبُرد.
ناصر، اما این ضعف را در ذهن خود مییابد نه در جسم خود. او به سرنوشت خود و دیگر روشنفکران میاندیشد و احساس میکند که به بازی گرفته شده است. تقابل وضعیت این دو یکی کارگر و یکی روشنفکر و سرخوردگی اینان بیانگر وضعیت جامعه ایرانی در دههای است که نویسنده قصد توصیف روح حاکم بر آن را دارد.
در سراسر مجموعه حالات افرادی بیان میشود که در موقعیت خاصی قرار میگیرند و به نحوی آزمایش میشوند. گلستان به طور ضمنی به خوانندگان یادآوری میکند که آدمی با هر ادعایی در هنگام آزمایش تا چه پایه میتواند به آرمانهای خود وفادار بماند. این کتاب با نام فرعی "هفت داستان از ابراهیم گلستان" از سوی انتشارات بازتاب نگار ـ ناشر اختصاصی گلستان ـ در سال 1384 (پس از آنکه سالها از چاپ اول آن میگذشت) چاپ شده و تاکنون در سه نوبت تجدید چاپ شده است.
شیرین عزیزی مقدم . فرهنگ آثار ایرانی اسلامی. سروش