دوریس لسینگ، مسنترین برنده نوبل ادبیات هفته گذشته در گفتوگو با نشریه تایم، از آخرین رمان زندگی خود «آلفرد و امیلی»، زندگی پدر و مادرش و جنگ زیمباوه سخن گفت. او از برگزارکنندگان نوبل هم انتقاد کرد در همین حال از تاثیر جنگ بر زندگی خود به نکته هایی اشاره کرد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، در گفتوگوی دوریس لسینگ با مجله تایم که در 21 تیر 1387 منتشر شده، آمده است: دوریس لسینگ برنده جایزه نوبل ادبیات، حتی در 88 سالگیاش از پذیرش نقش زمامدار ادبی بریتانیا سر باز میزند. او میگوید: «سنتان که بالاتر میرود، باهوشتر نمیشوید؛ زودرنج میشوید».
آخرین کتاب او «آلفرد و امیلی»، بازگو کننده دوران کودکی او در مزرعهای در جنوب رودز است. این کتاب همچنین تاثیر عمیق جنگ جهانی اول را بر پدرش که سرباز و مجروح جنگ بود و مادرش، پرستاری که عشق حقیقیاش در کانال انگلیس غرق شد، به تصویر میکشد.
گفت و گوی "ویلیام لی آدامز" خبرنگار تایم و لسینگ پس از چاپ آخرین کتابش در انگلیس انجام شده است.
وقتی خبرنگاران به شما اطلاع دادند که برنده جایزه نوبل شدهاید اولین چیزی که گفتید این بود: «آه، مسیح». هیجانزده شده بودید؟
نه، اصلا. شاید گفتنش بدجنسی به نظر بیاید اما سوئد چیز دیگری ندارد. هیچ سنت ادبی مهمی وجود ندارد، به همین دلیل حداکثر استفاده را از نوبل میکنند.
کمیته نوبل از شما به عنوان «حماسهپرداز تجربه زنانه» یاد کرد. آیا با این توصیف موافقید؟
خب، بالاخره باید یک چیزی میگفتند.
اما، آیا شما با آن موافقید؟
نه. من فقط یک نفر را میبینم که آنجا نشسته و با خودش میگوید «راجع به این یکی چه بگوییم؟ خوشش نمیآید بگوییم فمینیست، پس چه بگوییم؟» و این طوری آن عبارت را میسازند.
آیا «آلفرد و امیلی» آخرین کتاب شماست؟
بله. دیگر برای نوشتن توان ندارم. قبلا آنقدر انرژی داشتم که نمیدانستم چهکارش کنم، اما الان دیگر نمیتوانم. دیگر برای نوشتن توان ندارم. قبلا آنقدر انرژی داشتم که نمیدانستم چهکارش کنم، اما الان دیگر نمیتوانم. وقتی جوانید فکر میکنید قرار است به سوی دریاچه دلپذیر سکون و آرامش سفر کنید. خیال باطلیست وقتی جوان هستید فکر میکنید قرار است به سوی دریاچه دلپذیر سکون و آرامش سفر کنید. خیال باطلی است.
در کتاب گفتهاید که جنگ جهانی اول بر کودکی شما سایه انداخته بود. چه طور؟
راستش حالا میفهمم که جنگ جهانی اول تا چه حد پدر و مادرم را فرسود. پدرم همیشه خشمگین و عصبی بود. او دیابت شدید گرفت و به کلی به بیماری های مختلف دیگر هم مبتلا شد. بر خلاف طبیعتش ناتوان و منفعل شده بود. زمان خیلی زیادی گذشت تا فهمیدم که هرگز او را بهدرستی نشناختهام.
و مادرتان؟
زمان خیلی بیشتری لازم بود تا بفهمم که مادرم نیز شدیدا صدمه دیده. او هرگز به شرایط عادت نکرد. همه توانش را صرف من و برادرم کرد، که این موضوع هم برای ما خیلی بد بود و هم برای خودش.
آیا طبیعتش اینطور بود؟
نه. وقتی فهمید در مزرعه [در رودز] گیر کرده افسرده شد. تبدیل شد به زنی که به حال خودش افسوس میخورد و [تنها] به امید فرزندانش زندگی میکرد. مادران تمام دوستان من زنان ترسناکی بودند. آنها در زندگی هیچچیز نداشتند به جز شوهر - که نقش خاصی نداشت و فقط کسی بود که باید از او مراقبت میکردند.
شما گفتهاید که در کودکی از مادرتان متنفر بودید. آیا این احساس بعدها کمرنگ شد؟
نه، نشد. رابطه خوبی نداشتیم و من هیچ زمانی را به خاطر نمیآورم که با او مشغول دعوا نباشم. با گذشت زمان از او فراری شدم، اما خب، او هم همیشه دنبالم بود.
فکر میکنید دوستتان داشت؟
من فکر میکنم مادرم احساسات مادرانه نداشت. او نباید بچهدار میشد. هیچ وقت به این موضوع فکر کردهاید که در آن زمان زنانی وجود داشتند که هیچ بهرهای از غریزه مادری نبرده بودنند، اما گاهی تا ده فرزند هم به دنیا میآوردند، تنها چون آن زمانها زنها کار دیگری نداشتند؟ چه کابوسی.
شما سه فرزند به دنیا آوردهاید؟
بله.
چرا آنها را خواستید؟
من دارم درباره جنگ جهانی دوم صحبت میکنم وقتی که همه دخترها میگفتند «اوه! من یه بچه دیگه به این دنیای مخوف اضافه نمیکنم»، اما بعد فورا بچهدار میشدند. حالا دخترها میگویند «من هیچ بچهای به این دنیای مزخرف نمیآورم» که معنی اش این است که هفته آینده شاید گفتنش بدجنسی به نظر بیاید اما سوئد چیز دیگری ندارد. هیچ سنت ادبی مهمی وجود ندارد، به همین دلیل حداکثر استفاده را از نوبل میکنند باردار میشوند. من به هیچ عنوان فکر نمیکنم که سرنوشت ما آنطور که ما میخواهیم اداره میشود.
آیا نگران این نبودید که شما هم زنی شوید که به امید فرزندانش زندگی میکند؟
نه، حتی احتمالش هم وجود نداشت. وقتی سعی میکنید بنویسد انرژی زیادی اضافه نمیآورید تا بیش از حد خود را درگیر بچههایتان کنید.
شما یکی از فرزندانتان را از دست دادهاید. او چگونه از دنیا رفت؟
او [در آفریقا] کشاورز قهوه بود. آنجا خشکسالی شدیدی شد و او مردی بود که خیلی به درختها، رودخانهها، حیوانات و پرندگان اهمیت میداد. خشکسالی، رودخانهها را خشک کرد و درختها را از بین برد. او شدیدا از این خشکسالی آسیب دید و دچار حمله قلبی شد. مطمئنم که اگر کمی بیشتر مقاومت میکرد الان زنده بود. باران روز بعد از مرگ او شروع شد.
شما به خاطر صحبتهایتان بر ضد آپارتاید (تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان) و قوانین سفیدپوستها، به مدت 30 سال نمیتوانستید به آفریقای جنوبی و رودز وارد شوید. نظر شما درباره رابرت موگابه چیست؟
او یک هیولای کوچک وحشتناک است. "مبکی" از آفریقای جنوبی از او حمایت میکند و خیلی از رهبران سیاهپوست تنها به اینکه او را آدم بدی بدانند، اکتفا کردهاند. آنها دوست ندارند یکی از خودشان انتقاد کنند. "موگابه" یک لایه ایجاد کرده است؛یک لایه از آدمهایی که مثل خودش فاسد و متقلبند. مساله این نیست که اگر از شر موگابه خلاص شویم همه چیز حل میشود، چون به این راحتی نیست.
آیا دوباره به زیمباوه خواهید رفت؟
نه خدای من هرگز! آنجا ویران شده است. در زمان گذشته کشور کارآمدی بود. مردم می توانستند هر محصولی بکارند. ما راهآهن، اداره پست، جاده و آب مناسب داشتیم. نمیشود یک شبه همه چیز را برگرداند.
میگویند شما ضد و نقیض صحبت میکنید. آیا با این حرف موافقید؟
من دوست دارم آنچه را در ذهن دارم بگویم، و این لزوما خوب نیست. فکر نمیکنم حضورذهن فوقالعادهای داشته باشم.