گزیده سخنرانی حضرت آیتالله جوادی آملی به مناسبت مبعث رسول اعظم(ص)*
اختصاصی کتابنیوز/ info@ketabnews.com
مهمترین رهآورد انبیاء و همچنین سیّد آنان وجود مبارک رسول اعظم(علیهم آلاف التحیّة والثناء) تحقیق عالم و آدم است. این تحقیق دو عنصر محوری «تفسیر و تغییر» را به همراه دارد. یک محقّق کارش این است که مورد عمل را به خوبی بررسی میکند و اگر آن مورد عمل برابر با قانونمندی عالم حرکت میکرد، آن را حفظ میکند و اگر در خِلاف قانونمندی نظام حرکت میکرد، آن را دگرگون میکند و به جای اصلیاش باز میگرداند. جهان و انسان به وسیلهی انبیاء تحقیق شدند. یعنی انبیاء آمدند، جهان را به آن وضع اوّلیاش تفسیر کردند و دگرگون کردند، انسانها را با آن وضع اوّلیشان تفسیر کردند و تغییر دادند.
اگر کسی مفسّر محض باشد، محقّق نیست. و اگر کسی مُغیّر محض باشد، محقّق نیست. محقّق کسی است که بر اساس حقّ بینش بدهد و بر اساس حقّ منش ایجاد کند. آن که تفسیرش بیتغییر است، یا تغییرش با تفسیر صحیح همراه نیست، او محقّق ناب نیست.
مطلب دوّم آنکه اگر انسان درست تفسیر بشود و درست در جای محوری اصلی خود قرار بگیرد، جهان دگرگون خواهد شد. چون جهان برای انسان است و انسان برای خدا. اینچنین نیست که انسان برای جهان باشد، یا جهان و انسان همتای هم باشند! جهان برای این خلق شد که انسان پرورش یابد و به لقای حقّ برسد. آن موجودی که توان آن را دارد تا به بارگاه رفیع دَنی فَتَدَلّی فَکانَ قابَ قُوسَینِ أو أدْنی(1)برسد، آن حرف اوّل و آخر را در نشئهی خلقت میزند.
و امّا آن موجودی که با فرارسیدن إذَا الشَّمسُ کُوِّرَتْ (2) فرو میریزد، یا با فرارسیدن إذَا النُّجُومٌ طَمَسَتْ (3) به تاریکی میگراید، توان آن را ندارد که حرف اوّل و آخر را بزند. نظام آفرینش دو اصل را به همراه ندارد؛ یکی جهان و یکی انسان. بلکه انسان اصل است و جهان تابع او. و این مجموعه تابع فیض و فُوز خاصّ الهیاند تا به لقای حقّ راه یابند. جهان در مسیر انسانیّت که حرکت کرد، از راه انسان به لقای حق میرسد. صراط مستقیم همان صراط انسان اصیل است و هر موجودی از این کانال به آن هدف اصلی خود راه پیدا میکند، پس انبیاء آمدند، انسان را درست تفسیر کردند و انسان را درست دگرگون کردند، قهراً جهان دگرگون شد، چون درست تفسیر شد!

هدف نهایی انبیاء
مطلب بعدی آنکه آنچه را که انبیاء عموماً و سیّد آنان (علیهم الصَّلاة و علیهم السَّلام) خصوصاً آوردند، تنها این نبود که یک جامعهی بَرین بسازند و یک حکومتی بر اساس قسط و عدل تَهیه کنند و جامعه جامعهی عادل و مُقسِط بشود. این نیمهی راه است نه پایان راه! داشتن یک جامعهی بَرین، داشتن حکومت قسط و عدل، عادل شدن همه، مُقسِط شدن همه، محرومان و مستضعفان را رسیدگی کردن، از مظلومان حمایت کردن، ظلم را ریشه کن کردن، این هدف متوسط انبیاء است، نه هدف نِهائی!
هدف نِهائی انبیاء این است که انسان را به جائی برساند که از غیب به اذن خدا برخوردار باشد، از گذشتهی دور و نزدیک مستحضر باشد، از آیندهی دور و نزدیک با خبر باشد و قرآن این راه را فراسوی ما نصب کرد، ما را تشویق کرد. فرمود: عدّهای دیدند، شما نگاه کنید، شاید بینید. و اگر اهل نظر بودید، کم کم اهل بصر خواهید شد. شما مییابید و میبینید که گناه سمّ است و میبینید گناه شعله است. آنکه میفهمد گنهکار را به جهنّم میبرند، او اهل نظر است. امّا آنکه میبیند درون گناه شعله است، او اهل بصر است. قرآن این آیه را فراسوی ما نصب کرد. فرمود: کَلّا لُو تَعلَمُونَ عِلمَ الیَقِینِ. لِتَرَوُنَّ الجَحیم. ثُمَّ لِتَرَوُنَّها عِینَ الیَقینِ. ثُمَّ لِتُسْئَلُنَّ یُومَئِذٍ عَنِ النَّعیم (4).
فرمود: اگر اهل علمُ الیقین بودید و اگر اهل معرفت و محبّت بودید، از نظر بینش عارف بودید و از نظر منش ولی بودید، خوب فهمیدید، به فهمیدهها عمل کردید، جهنّم را هم اکنون میبینید. درون گناه را که شعله است هم اکنون میبینید. این که فرمود: کَلّا لُو تَعلَمُونَ عِلمَ الیَقِینِ لِتَرَوُنَّ الجَحیمْ، منظور این نیست که بعد از مرگ جهنّم را میبینید. چون بعد از مرگ همگان جهنّم را میبینند، هم مؤمنان و هم کافران. هم موحّدان و هم مُلحدان.
و هدف نِهائی قرآن این نیست که انسان بفهمد جهنّمی هست؛ این هدف نیمهی راه است، نه هدف پایان راه! هدف اصلی آن است که انسان: نور دهم از دل خویش، چون به خورشید رسیدیم، غبار آخر شد!
معلوم میشود انسان غیر از این بدن ظاهری فیزیکی، یک بدن دیگری هم دارد، یک چشم و گوش دیگری هم دارد. انبیاء آمدند به ما بگویند: در درون شما یک دستگاه دیگری هست. این را خوب تفسیر کردند، بعد آمدند این را تغییر دادند، گفتند: شما چشمتان اگر مریض است، راه درمانش این است؛ قلبتان اگر مریض است، راه معالجهاش این است و... گاهی میفرماید: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضاً (5). فرمود: قلب یک عدّه مریض است. آن قلب را تفسیر کردند که قلب چیست، بعد آمدند او را تغییر دادند. فرمودند: قلب دو قسم است: یک قلبی است که طبیب مادّی با او کار دارد، این همان است که در قسمت چپ بدن قرار دارد و پالایش خون به عهدهی اوست. طب با او کار دارد. اگر قلب یک گوسفند مریض بود و قلب یک انسان مریض بود، هر دو بالأخره یک تکّه گوشتاند که پالایش خون به عهده آنهاست و راه درمان طبیعی دارند.
انبیاء آمدند، گفتند: انسان در درون خود یک قلب دیگری دارد، یک چشم دیگری دارد، یک گوش دیگری دارد؛ این را اوّلاً تفسیر کردند، بعد آمدند این را تغییر دادند. فرمودند چه فرد یا جامعهای مریض است، چه فرد یا جامعهای سالم! آنها را که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ بود درمان کردند، به جایگاه إذا جآءَ رَبَّهُ بِقَلبٍ سَلِیمْ (6)رساندند، یا إلا مَنْ أتَی اللهَ بِقَلْبٍ سَلِیمْ (7)رساندند و مانند آن. این کار انبیاء باعث میشود که جهان و انسان درست تفسیر میشود و درست تغییر پیدا میکند. نمونههای قرآن کریم این است که وجود مبارک یعقوب (ع) از فاصله چندین فرسخ میگوید: إنّی لَأجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لُولا أنْ تُفَنِّدُونْ (8). من بوی یوسف را از چند فرسخی میشنوم. او با این شامّه که نمیشود!
انبیاء آمدند، گفتند: مَنْ ذَالَّذِی ذاقَ حَلاوَهَ مَحَبَّتِکْ فَلا مِنکَ بَدَلاً. خدایا! آنکه لذّت مناجات تو را چشید، آن را با چه چیز عوض میکند؟ آنکه لذّت مناجات با خدا را در کامش مزمزه کرد، او هرگز این لذّت را به چیز دیگر تبدیل نمیکند. و این اختصاصی به انبیاء ندارد، چون شاگردان انبیاء هم به جائی رسیدند که میگفتند: کَأنّی اَنظُرُ إلی عَرشِ الرَّحمنِ بارِزاً.
قرآن کریم میفرماید: اگر این مردم درست حرکت کردند، ذات أقدس إله نظام آفرینش را به سود انسانها تغییر میدهد. و اگر خدای ناکرده مردم درست حرکت نکردند، خداوند نظام آفرینش را به سود اینها تغییر نمیدهد. این که فرمود: وَ لُو أنَّ اَهلَ القُری آمَنُوا وَاتَّقُوا لِفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماء وَالأرض(9)، یعنی اگر جامعه درست تفسیر شد و درست تغییر پیدا کرد، درست در مسیر حرکت کرد، کلّ نظام عوض میشود. یعنی این ابرها که حرکت میکنند، به موقع باران حمل میکنند و به موقع میبارند و به جا میبارند، نه بی جا! گاهی میبینید ابر روی دریاها میبارد، گاهی روی صحراهای لَمْ یُزرع و غیر ذیزرع میبارد. همان خدائی را که رهبری ابرها را به عهده گرفته، وَ أرسَلْنَا الرّیاحَ لَواقِحْ (10)را تدبیر میکند، همان خدائی که وَ نَسُوقُ المآءِ إلی الأرضِ الجُرُزْ (11)را به عهده دارد، همان خدائی که یُرسِلُ عَلِیکُمْ را به عهده دارد، یُجری لَهُمْ سَحاباً را به عهده دارد، همان خدائی که میگوید من باران را قطره قطره نازل میکنم، نه مثل لوله، فَتَرَی الوَدقَ یَخرُجُ مِنْ خٍِلالِهِ (12)، همان خدائی که فرمود من ابر را باردار میکنم و بعد او را غربال میکنم، و بعد قطره قطره غربال غربال گونه میریزم، نه اینکه آبشار گونه بریزم که مبادا مزرع شما، مرتع شما وِیران بشود، همان خدا می گوید من گاهی دستور میدهم که این بادها ابرها را به دریاها ببرند یا به سرزمینهای لَمْ یُزرع بریزند که آنجا آب بریزد، و این مردم استفاده نکنند...
خنکای دل
وجود مبارک رسول گرامی فرمود: وقتی ذات أقدس إله در معراج، فیض و فُوز خاصّش را به دوش من رساند، به دوش من که رسید، من خنکی او را در دلم احساس کردهام. این لامسهی دل است نه لامسهی پوست! این لَمس بدن نیست، لمس جان است.
انبیاء وقتی این معارف را برای مردم تشریح میکردند؛ مرحوم کُلینی (رضوان الله تعالی علیه) از معصوم (سلام الله علیه) نقل میکند که بشرهای اوّلی خواب نمیدیدند. کم کم رؤیا را خدا نصیب اینها کرد. اینها به انبیاءشان میگفتند: ما وقتی خوابیدیم، چیزهائی را در عالم رؤیا میبینیم، اینها چیست؟ میفرمودند: اینها از سنخ همان حرفهائی است که ما به شما میگوئیم. ما میگوئیم در درون انسان یک چشمی هست، یک گوشی هست، نمونهاش را شما در عالم خواب میبینید. کسانی که بیداری حالت منامیه دارند، همان وضعی که دیگران در عالم رؤیا دارند، رؤیای صادق، اینها در حالت بیداری دارند.
پس انبیاء آمدند، هم جهان را تفسیر کردند، هم جهان را تغییر دادند، بالا را پائین بردند، پائین را بالا بردند. اولیاء هم همین کار را کردند. وجود مبارک امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) میفرماید: من این حکومت را پذیرفتم، برای اینکه لِتَساطُنَّ صُوتَ القِدرْ لِتُغَربِلُنَّ غَربَلَه (13). فرمود: من آمدم، یک حرارتی در جامعه ایجاد کردم.
آن جامعهی افسردهی یخ بستهی سرد را من جوشاندم. یک قالب یخ را اگر شما در یک دیگ جوش قرار دادید، او را جوش آوردید، میبینید آب جوش خاصیّتش این است؛ آن که پائین است حتماً باید بالا بیاید، و آنکه بالا است حتماً پائین میرود تا همه بجوشند و همه گرم بشوند. اگر آبی را شما در دیگ گذاشتید و او را جوشاندید، آن آبی که در عمق قرار دارد، مجاور سطح دیگ است زودتر از آبهای دیگر گرم میشود، داغ میشود و میجوشد.
مأموریت جوشش این است که این آب جوشیده را میگوید: تو که داغ شدی، نوبت تو تمام شد. تو باید بالا بروی، آنها که سردشان هست باید بیایند، گرم بشوند. مرتب این مسیر باز است تا از دو کانال رفت و آمد کنند. حضرت فرمود: من حکومت را پذیرفتم برای اینکه همگان بجوشند. هیچگاه انجماد و یخ بستگی را ما امضاء نکردهایم. فرمود: شما باید گرم بشوید و باید جاهایتان عوض بشود. این خافِضَهٌ رافِعَه(14) کار همهی انبیاء است، و این کار در قیامت ظهور میکند و انبیاء عهده دار این بودند.
بنابراین اگر کسی بخواهد جهان را تفسیر کند و جهان را تغییر بدهد، باید خود را تفسیر کند و خود را تغییر بدهد و روی بیانات قرآن. امّا خود را چگونه تفسیر کند و خود را چگونه تغییر بدهد؟ وقتی به خویشتن خویش بر میگردد، میبیند به اینکه این یک سیری دارد که دو طرفش یکی است. انسان خیال میکند سیرش مستقیم است، به طرف خدا حرکت میکند. اوّل خوابیده است، غافل است. وقتی بیدار شد، خیال میکند به طرف خدا حرکت میکند. از غیر خدا به طرف خدا حرکت میکند. وقتی به طرف خدا حرکت کرد، به لقاءُ الله بار یافت، آنگاه میفهمد که دو سر خط حلقهی هستی همین بود. من سیر مستقیم نداشتم، من یک سیر مُنحنی داشتم. من از خدا بودم که به خدا بر گشتم، نه از خلق به خالق رفتم، از خاک به افلاک رفتم، اینچنین نبود.
«از خاک به خاک» بینش یک انسان مُلحد است. إنْ هِیَ إلا حَیاتُنَا الدُّنیا نَمُوتُ وَ نَحیی(15). ما از خاک بودیم، دوباره خاک میشویم و خبری نیست... این برای یک انسان مُلحد است. امّا کسی که بینش توحیدی متوسطی دارد، میگوید: ما از خاک برخاستیم، هدف ما لِقاءُ الله است تا به آنجا برسیم و بگوئیم: فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی(16).
یک انسان ولی و عارف هم میگوید: من نه از خاکم که به خاک برگردم که حرف مُلحدان است، نه از خاکم که به خدا برسم که حرف متوسّطان است؛ بلکه من از خدایم و به سوی خدا، إنّا للهِ وَ إنّا إلِیهِ راجِعُون (17). وقتی بهآنجا رسید، میبیند این منزل برای او آشناست. میگوید: من یک وقتی هم همین جا بودم، دوباره به اینجا برگشتم. یک وقتی مهماندار من همین کسی بود که الآن مهماندار من است. یک وقتی در همین جا من با او تعهّد سپردم، او از من سئوال کرد: ألَستُ بِرَبِّکُمْ، من گفتم: بَلی. اینجا خیلی آشناست برای من. من مِنَ الله ام و إلَی الله. این وسطها هم اسمای الهی است. آنگاه این سفر همواره سفر مِنَ الحَقّ إلَی الحَقّ است. آن تفصیلات چهار گانه برای تشریح آن اوصاف است. و گرنه یک ولی و یک عارف نه سفر مِنَ الخَلق إلَی الحَقّ دارد، نه سفر مِنَ الحَقّ إلَی الخَلق دارد، نه اسفار دیگر، فقط یک سفر دارد که مِنَ الحَقّ إلَی الحَقِّ بِالحَقّ. او در اسمای الهی دارد سیر میکند.
نماز هستی
انبیاء آمدند، جهان را درست تفسیر کردند، جهان را درست تغییر دادند. برای اینکه انسان را درست تفسیر کردند، انسان را درست تغییر دادند و مجموعهی عنصر تفسیر و تغییر، میشود تحقیق. وقتی انسان گوش جان باز کرد، آنگاه میبیند یک نماز جماعتی است که اعضاء و افراد صفوفش را فرشتگان و ستارگان و گیاهان و جمادات تشکیل میدهند. کلّ آسمان و زمین و فَلک و مَلک مشغول نماز جماعتاند. شاگردی اگر مثل شاگردان داوود پیغمبر شد، میبینند که یا جِبالُ أوِّبِی مَعَهْ (18). گاهی هم در سورهی مبارکهی نور خدا مردان الهی را میستاید، میگوید: رِجالٌ لا تُلهیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بِیعٌ عَنْ ذِکرِ الله (19).
یک قدری جلوتر میرود، میبیند نه تنها درختها و گیاهها که از حیات نباتی برخوردارند تسبیح گوی حقّ اند، هر حَجر و مَدری هم تسبیح گوی حقّ است.
کم نبودند عارفانی که صدای تسبیح سنگ را بشنوند، صدای تسبیح مَدر را هم بشنوند! معجزة انبیاء این نبود که شجر و حَجر را گویا کنند! معجزة انبیاء این بود که ما را تغییر بدهند، ما را اصلاح کنند، ما را معالجه کنند؛ یعنی آن شنوائی درونی را به ما بدهند، آن گوش بسته را باز کنند، چشم بسته را باز کنند، آنگاه از ما سئوال کنند: چه میبینید؟ میگوئیم: کَأنّی أنظُرُ إلی عَرشِ الرَّحمنِ بارِزاً. از ما سئوال میکنند: چه میشنوید؟ میگویند: ما میشنویم فرشتهها تسبیح میکنند، سنگها تسبیح میکنند...
نکته دیگر اینکه هرگز خدا که طبیب ماست، نسبت به ما درد و دوائی که تحمیلی و تکلیفی باشد، ندارد. لذا ابن طاووس سالروز بلوغش را جشن گرفته و گفته: من مشرّف شدم و نَمُردم و به حدّی رسیدم که خدا با من سخن میگوید. میگوید: یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اَقِیمُوا الصَّلاه. یا کُتِبَ عَلَیکُمُ الصّیامْ (20)، یا کُتِبَ عَلَیکُمُ القِتال(21) و مانند آن. نسبت به ذات أقدس إله اَحدی حقّ ندارد که او لا یَسئَلُ عَمّا یَفْعَلْ (22) است. امّا روی لطف خاصّ خود حقّی را هم به عنوان حقّ متقابل بنده بر خدا و خدا بر بنده تصویب کرده است. همة این بحث ها را ذات أقدس إله در قرآن کریم به وجود مبارک رسول اکرم(ص) آموخت و به مردم هم فهماند و به پیغمبر هم فرمود که: حکم گذار عالم و آدم خدا است و بس! و اگر انبیاء حکومتی را به عهده گرفتند، در حقیقت حکومت فرمان و فتوای خداست؛ لِتَحکُمَ بِینَ النّاسِ بِمَا أراکَ الله(23) است، نه بِمَا رَأیْت. چه قدر قرآن کریم به انسان بها میدهد امّا در محدودة دین. به انسان میگوید: اگر انبیاء حکومت میکنند، در حقیقت فتوای خدا را برای شما نقل میکنند.
به این دلیل که انبیاء هم خودشان برابر همین فتوا عمل می کنند. و اگر کمترین تخلّف را نسبت به این فتوا بکنند، وَ لَئِنْ اَشرَکْتَ لِیَحْبِطَنَّ عَمَلُکَ (24) دامنگیر آنها خواهد شد. یا وَ لُو تَقَوَّلَ عَلَینا بَعضَ الأقاویل لَأخْذنا مِنْهُ بِالیَمِینْ. ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الوَتِینْ (25) دامنگیر او خواهد شد.
البته انبیاء در هیچ قانونی مستثنی نیستند بلکه وظائفشان سنگینتر است که سبک تر نیست! نماز شب اگر برای دیگران مستحب است، بر او واجب است. در همة تکالیف آنها پیشگام و پیشتازند. پس اگر پیغمبر حکم می کند، در حقیقت دین خداست. و اگر امام حکم میکند، دین خداست. بعد از پیغمبر و امام معصوم (علیهم الصَّلاه و علیهم السَّلام)، در عصر غیبت نوبت به جانشینان آنها میرسد. جانشینان امام کسانی اند که امام شناس باشند، پیغمبر شناس باشند، دین شناس باشند و وارسته. چنین انسانی به عنوان فقیه جامعُ الشرائط مطرح است. در حکومتی که عصر غیبت انجام میگیرد، به عنوان ولایت فقیه، بازگشتش به ولایت فقه است، نه ولایت فقیه؛ یعنی شخص فقیه حکومت نمیکند.
مثلاً در زمان امام راحل (رضوان الله تعالی علیه)، امام فتوائی نمیداد که عمل به آن فتوا برای مقلّدین واجب باشد، و خود ایشان معاذ الله مستثنی باشد! اینچنین نبود. یا حکمی ردند که عمل به آن حکم برای دیگران واجب باشد، برای خود ایشان معاذ الله واجب نباشد. الآن هم مقام معظّم رهبری اینچنین نیست که یک حرفی بزند که عمل به آن حرف برای دیگران واجب باشد، برای خودشان واجب نباشد. بنابراین در نظام توحیدی خدا حاکم است و لا غیر. شخص حاکم نیست.
اگر شخص حاکم نبود، آنگاه ولایت فقیه معلوم میشود، وکالت فقیه معلوم میشود. آنکه میگوید: مردم حقّ دارند، مردم باید حکومت کنند، مردم باید سرنوشت خودشان را طرح کنند، یک حرف زیبائی است، امّا باید درست بررسی کنند. مردم در برابر مردم حقّ دارند، امّا در برابر خدا هم حقّ دارند؟! ولایت فقیه بازگشتش به وکالت نیست، چه اینکه بازگشتش به ولایت شخص هم نیست، روح ولایت فقیه به ولایت فقه و ولایت عدل بر میگردد. یعنی فقاهت ولیّ ماست و عدالت ولیّ ماست، نه شخص.
بنابراین شما هر چه مبعث را خوب بررسی کنید، نبوّت را خوب بررسی کنید، امامت را خوب تشریح کنید، میبینید هدف همهی آنها این است؛ این بیان روشن علی بن أبیطالب (علیه أفضَلُ صَلواتِ المصلّین) است؛ فرمود: "مردم! ما هرگز شما را به یک امری وادار نکردیم، مگر اینکه قبل از شما آن امر را عمل کردیم. شما را از هیچ چیزی باز نداشتیم، مگر اینکه قبلاً دست خودمان را از او کشیدیم." اگر این است، پس معلوم میشود خدا دارد حکومت میکند. دین خدا دارد حکومت میکند. آنگاه هدف اصلی نورانی شدن خواهد بود، انسان که نورانی شد این معارف را مییابد و از تعبیرات بسیار لطیف و زیبا و نَمکین خواجه عبد الله انصاری در آن مناجات همان فرق گذاشتن بین دانا و دارا است. گفت: خدایا! آنچه را که دارم ندانم و آنچه را دانم، ندارم!
ممکن است عدّهای دانا باشند، ولی دارا نیستند. دانا شدن، عالم شدن کار سختی هست، امّا بالأخره عدّهی زیادی عالم و دانشمند شدند. امّا دارا شدن سخت است. یعنی انسان علم را داشته باشد. نه یک چیزی را بداند! عرض کرد: خدایا! آنچه را دانم، ندارم. مال من نیست. اگر انسان دانا شد و این را سر پلی قرار داد برای دارا شدن، آنگاه علم مال اوست. وقتی علم مال او شد، به جا مصرف میکند و نورانی میشود. درون او همهی این اعضاء و جوارح روشن میشود، چشمش بیدار میشود، گوشش شنوا میشود، صدای تسبیح همه را میشنود، ذائقهی او از مناجات لذّت میبرد، باصرهی او عرش رحمان را میبیند، سامعهی او مناجات جهان و عالم و آدم را میشنود، و شامّهی او نه تنها میگوید: إنّی لِأجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لُولا أنْ تُفَنِّدُونْ، بلکه امواج دیگری را و نورائی دیگری را هم میشنود و مانند آن.
آن سخنرانیهای حضرت امیر (سلام الله علیه) در خطبهی شقشقیّه برای آن است که یک حکومتی تشکیل بدهد بر اساس قسط و عدل تا آیهی سورهی حدید پیاده بشود، وَ یَقُومَ النّاسُ بِالقِسطْ (26). امّا این خطبة تقوا و توحید که به همّام و امثال همّام میفرماید، برای اینکه آیهی سورهی ابراهیم را پیاده کند که: لِتُخرِجَ النّاسْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَی النُّور را پیاده کند. کَلّا لُو تَعلَمُونَ عِلمَ الیَقِینِ لِتَرَوُنَّ الجَحیم را پیاده کند، شاگردانی را بپروراند که اینها بوی بهشت را استشمام میکنند و صدای تسبیح اشیاء را میشنوند و با این لذّت میبرند.
* سال 1374
.......................................
(1) نجم / آیات 8 و 9
(2) تکویر / 1
(3) مرسلات / 8
(4) تکاثر / آیات 5 تا 8
(5) بقره / 10
(6) صافات / 84
(7) شعراء / 89
(8) یوسف / 94
(9) اعراف / 96
(10) حجر / 22
(11) سجده / 27
(12) نور / 43
(13) نهج البلاغه / خطبة 16
(14) سورة واقعه / 3
(15) مؤمنون / 37
(16) فجر / 30
(17) بقره / 156
(18) سباء / آیة 10
(19) نور / 37
(20) بقره / 183
(21) بقره / 216
(22) انبیاء / 23
(23) نشاء / 105
(24) زمر / 65
(25) حاقّه / آیات 45 و 46
(26) حدید / 25