مهدی نوری / mahdi@ketabnews.com
"احمد شاکری" نامی نیمه آشناست اما منزوی نیست. او فارغالتحصیل سطح سه حوزه علمیه است و شاید همین موضوع همواره نوعی دغدغهمندی را در آثارش ایجاد میکند. داستان برای شاکری ابزار و رسانهی پیام است نه خود پیام، بنابراین خیلی فرمگرا نیست. او از مدرسان دورههای عناصر داستان است و در حلقههای نقد هم حضوری سختگیر و صریح دارد. شاکری اهل بیزنس و تبلیغ آثارش هم نیست و در انتخاب ناشر حساسیت دیگر همتایانش ـ اعم از حق التحریر و پخش سراسری ـ را ندارد. به همه این دلایلی که گفتم کمتر در میان توده علاقهمندان ادبیات داستانی بحث برانگیز بوده است. در آستانه سالگرد مشروطه درباره رمانی که از سال 61 هجری قمری تا قاجار را ـ به انتخاب ـ روایت کرده در ساختمان سیزده طبقه جام جم و در اتاق جلسات گروه معارف و قرآن کریم به گفتگو نشستم. گفتگویی 110 دقیقهای و مفصل که در سه بخش مجزا و مرتبط مطرح شد.
من در سه محور سوالاتی دارم. بخش اول مربوط به کارنامه شماست. بخش دوم درباره رمان "انجمن مخفی" است که حجم اصلی سوالات را دارد و بخش سوم درباره حواشی دنیای ادبیات داستانی است. از کجا شروع کنیم؟ از هر کجا که مایلید. همین ترتیب که گفتید مناسب به نظر میرسد.
در داستانهای کوتاه شما تمرکز ویژهای بر کشورهای همسایه را شاهد بودهایم. این تمایل و علاقهی شما ناشی از موج تمایل نویسندگان متعهد دههی هفتاد به کشورهای اسلامی غیرایرانی بود؟
وقتی یک نویسنده برای خودش نوشتن را به عنوان یک حرفه و هنر تعریف میکند، اهداف خیلی عینی میشود. این اهداف ناظر به تواناییها و قابلیتهای نویسنده است. ولی بحث را خیلی ایدئولوژیکش نکنید! اگر اتفاقی در افغانستان میافتد، همانطور که این اتفاق یک موج سیاسی را در منطقه و کشورهای دیگر ایجاد میکند، لزوما در نویسنده هم تاثیراتی دارد. حداقل میتوانم بگویم انتخابهای من، انتخابهای داستاننویسانه بوده است نه انتخاب سیاسی.
چرا ایران را انتخاب نکردید؟
علتش خیلی واضح است. به خاطر اینکه یک نویسنده در داستانش به دنبال قصهگویی است. قصه هم نیازمند ایده و فکر نو است. و فکر نو در فضا، جغرافیا و آدمهای نو میتواند به ظهور برسد. داستاننویس میخواهد یک مضمونی را بپردازد؛ اما انتخابش در پرداخت شخصیت، به نفع داستانش است. نه لزوما به نفع ایدئولوژی. خوانندهها دوست دارند چیز جدید بشنوند (بخوانند). طبعاً این چیز جدید در افغانستانی که مردم خیلی اطلاعی از مجاهدان آن ندارند؛ خیلی بیشتر است تا رزمندگانی که در کشورمان با آنها محشور بودهاند.
عدم شناخت کافی نویسنده از جغرافیای این داستانها تکلفی در کار شما محسوب نمیشد؟
این انتخاب از یک سو تکلف است و از یک سو گشایش. یعنی وقتی نویسنده انتخابی میکند ـ هر انتخابی ـ دچار نوعی تکلف شیرین میشود. شما وقتی زاویه دید اول شخص را انتخاب میکنید، مگر زاویه دید "اول شخص" یا زاویه "نامهنگاری" تکلف نیست؟ ولی گشایش هم هست. بستگی دارد چطور نگاهش کنید. هر انتخاب نویسنده از یک جهت محدود کننده است و از جهات دیگر توسعه دهنده. وجه دیگر کار که غلبه هم دارد، این است که این کار را برای خواننده ایرانی مینویسیم نه افغانی. نیازی نیست که برای مخاطب ایرانی تمام آن چیزهایی که در افغانستان واقعا وجود دارد و تجربههای خاص آنجا را منتقل کنید. ما میخواهیم فضای آنجا را با مضمونی که مد نظرمان است منتقل کنیم.
داستانهای کوتاه شما توانسته رضایت شما را جلب کند؟
قطعا اگر رضایت من جلب نشده باشد، اجازه ندارم منتشرش بکنم. چون وقتی اثری خود نویسنده را قانع نکند، چطور میتواند آن را عرضه بکند. این اخلاقی و درست نیست. اما اینکه واکنش این کارها چیست؟ این بر میگردد به آن چیزهایی که واکنش مخاطب را میسازد و شکل میدهد. در کشور ما عوامل متعددی هم دارد. یعنی اگر منظورتان این است که چند تا چاپ خورده، جایزه چی گرفته، چقدر نقد شده و ... اینها را من در کشورمان واکنشهای طبیعی نمیدانم! ادبیات در کشور ما بر پایههایی استوار است که این پایهها، لزوما نتایج منطقی و صحیح ادبیات را به نویسنده نشان نمیدهد. یعنی عوامل غیرادبی در آن دخیل است. اما اگر گمان میکنید که در ذهن من کار بیخطاست، این هم اشتباه است. چون اگر نویسندهای ادعا کند که کارش بیخطاست به این معناست که نویسندگی در او تمام شده است.
چرا همواره در انتخاب ناشر آثارتان با نوعی تساهل رفتار کردهاید. "فرهنگ گستر" و "مرکز اسناد انقلاب" ناشر این چند اثر شما هستند. نمود خارجی کار اینها در ادبیات چندان موفق نیست. از سوی دیگر پس از انتشار این کتاب اظهار داشتید که ناشر خیلی ملاک پیشرفت و تدبیر یک اثر در جامعه نیست. علت این تساهل در نگاه و انتخاب چیست؟
انتشارات فرهنگ گستر در مقطعی انتخاب بنده بود که من بعد از چاپ دو کتاب (یک مجموعه داستان و یک مجموعه نقد) یک رمانام را به فرهنگ گستر دادم. پیش از آن تنها به دو ناشر کار دادم. به دفتر آفرینشهای ادبی حوزه هنری و امیرکبیر که آنها هم البته نظرهایی داده بودند و اصلاحاتی را خواستار شده بودند و بخشی از آن منطقی بود. افرادی هم به کلی مخالفت کرده بودند که من چون صورتجلسه را دیده بودم، میدانم چه کسانی موافق و مخالف بودند. ناشری مثل امیرکبیر عموماً کتابهای ما را قبول نمیکند. انتخاب فرهنگ گستر بیشتر به این دلیل بود که کار به مرحلهای میرسید که چاپ شود. شخصا خیلی هم اهل گشتن به دنبال ناشر نیستم. اما "انجمن مخفی" دلیل خاص خودش را دارد. میدانید که در حوزه نشر هر ناشری کتابهای تیپ ماها را چاپ نمیکند. برخی ناشران هم دچار حواشی هستند که اصلا عوامل خوبی نیست. لذا ترجیح دادم کار در جایی چاپ بشود که تا آن جا که ممکن است به لحاظ داستانی کمتر حواشی و سر و صدا داشته باشد. نکته مهم این است که حقیقتاً به نقش ناشر خیلی اعتقادی ندارم (!) آن چیزی که برای نویسنده مطرح است نیازی است که در انتشار کتابش دارد. هدف ما از انتشار چیست؟ هدف من از انتشار، تبیلغ و توسعه و پرتیراژ شدن نبوده است. برای من این کتاب به معنای یک چیزی بوده که در ذهنم بوده و نوشتم. کار من تا همین جا تمام است. شاید وظیفه شخص دیگری باشد که این کار را بکند. من جزو وظیفهی خودم نمیبینم که کاری را که نوشتم چون هدفم نیست ـ تبیلغ پیدا کند. و به این معتقدم که آن چیزی که حق یک داستان است در بسیاری از موارد در جامعه ادا نمیشود. بسیاری از کتابهایی که تیراژ بالایی هم پیدا کردند، تضمینی برای ماندگاریشان نیافتند.
عالم نویسندگی که خیلی قابل مرزبندی نیست. نویسندهها در تمام دنیا مینویسند و ناشران در تمام دنیا کتابهای نویسندهها را منتشر میکنند. در نمونههای خارجی ـ به عنوان مصادیق موفق ـ شاهد آنیم که آنچه بیشتر از نویسنده در خوانده شدن اثر و خوانده شدن فکر نویسنده، تاثیر گذار است، ناشر است. الزاماً ممکن است ناشر، تبلیغات پرحجمی هم انجام نداده باشد، ولی با رعایت بدیهیات اولیهی نشر توانسته، جایگاه یک کتاب را به عنوان یک اثر فاخر و مهم در جامعه خودش و بلکه در جامعه جهانی ارتقا بدهد. هر چند ناشران داخلی ما نمونه بینالمللی نداشتهاند. لذا فکر میکنم نمیتوان نقش ناشر را کمرنگ دانست. و این از رسالت نویسنده هم جدا نیست.
من مخالفم، البته با بخشی از فرمایش شما موافقم. اما این بحث مفصلی است که ناشر کمکی به فهم کتاب میکند یا کمک به تبلیغ کتاب میکند. ناشران با یک داستان به عنوان یک کالا برخورد میکنند. مثل پفکنمکی، مثل چیپس. ما در نمایشگاه کتاب، کتابی که جایزه گرفته و جزء کتب داستانی دفاع مقدس و از یکی از ناشران معتبر است را دیدیم که جوانی توی غرفه نمایشگاه بدون آنکه با داستان آشنا باشد، بر خلاف آنچه که در خود کتاب است؛ کتاب را تبلیغ میکند. انگار او را اجیر کردهاند که کتاب را تبیلغ کن بدون اینکه از کتاب چیزی بدانی! خوب این را من نمیخواهم. من نمیخواهم کتابم تبلیغ شود بدون آنکه فهمیده شود. دریچههای فهم را هم باز نکردیم. البته نمیخواهم سیاهنمایی کنم. شما ببینید در مجموعه حلسات نقدی که برگزار میشود کدامش حقیقتاً نقد حرفهای است. چون کتاب من هم بدون اشکال نیست. اگر کسی کتاب بنده و کتاب دیگری را تبلیغ بکند، به این معناست که اشکالی در آن نیست! من ترجیح میدهم که کتاب به جای تبلیغ، فهمیده شود. من ناشری نمیشناسم که کمکی به فهم مخاطب بکند. یعنی اگر نقد مخالفی هم باشد استقبال کند. بلکه خودش مسبب و عاملی باشد برای نقدهای منصفانه. لذا اگر هدف فهم باشد نه تبلیغ صرف جاهای دیگری باید اصلاح شود.
شما یکی از منتقدان و مروجان آموزش کلاسیک ادبیات داستانی و تقریبا در طیفی که در حوزه هنری به شکل خیلی جدی مدعی این نظر بودند، نقش جدیای داشتید. مثلا عضویت در هیات سردبیری ماهنامه ادبیات داستانی. اولا بفرمایید دلایل جداییتان از ماهنامه ادبیات داستانی چه بوده و بعد اینکه "انجمن مخفی" تا چه حد حاصل این تدریسها و تدرسهاست؟
سه تا سوال شد. سوال اول این است که آیا بنده به عنوان مدافع آموزش ادبیات داستانی بودهام یا نه؟ اگر شما سوالتان را به سمتی ببرید که آموزش بخشی از مسیری باشد که نویسندهای را به یک حرفهای تبدیل کند، این را قبول دارم. اما عکسش نیست. یعنی اگر جمله شما این معنی را بدهد که با آموزش کلاسیک میشود کسی را نویسنده کرد؛ یا معنیاش این باشد که تنها راه نویسنده شدن آموزش کلاسیک است، این درست نیست. یعنی بنده هم با اینکه دورههای مختلف تدریس عناصر داستان داشتم، اعتقاد دارم که نه تنها راه نویسنده شدن آموزش است و نه آموزش به تنهایی برای نویسندگی کافی است. در داستان نویسی، آموزش سرعت میدهد، خطا را کم میکند، روش میدهد. ولی معلوم نیست که مطلب را هم بدهد. نویسندگی چیزهای زیادی نیاز دارد که آموزش یکی از آنهاست. مخالفین هم دلایلی دارند که آن هم در جای خودش موجه است. نکته دیگر جدایی از ادبیات داستانی بود، میدانید که ادبیات داستانی با یک شورای سردبیری سه نفره شکل گرفت. آقای سرشار، خانم اصلانپور و بنده، خانم اصلانپور نفر اولی بودند که از این جمع جدا شدند، بنده نفر دوم بودم و آقای سرشار هم به تنهایی تا سال قبل بودند و الان فعلا مسئولیتی ندارد [و منتشر نمیشود] اینکه چرا من جدا شدم. یک علتش خیلی گفتنی نیست. از من خواسته شد که جدا بشوم. و همین قدر کافی است!
و "انجمن مخفی" در شکلگیری و تطورش چقدر مدیون جلسات نقد و آموزش است؟ سوال قبلی شما خیلی ابتر ماند. ماجرای ادبیات داستانی یک دلیل اصلی داشت و یک دلیل ضمنی. دلیل ضمنیاش این است که ادبیات داستانی به لحاض فکری با بدنه حوزه هنری، اختلاف نظرهایی داشت. دلیلش هم کاملا روشن است. قرار ما در شورای سردبیری این بود که اعتقادمان را در هنگام نقد کنار نگذاریم و به اصولی برای نقد معتقد باشم که این اصول برگرفته از مسائل دینی ماست، ادبیات داستانی با همین هیمنه شروع کرد و البته نقدهایی که داشت نقد کتابهایی بود که از دوستان طیف مسلمان و معتقد گرفته شده بود. بدنه حوزه هنری خیلی با شیوه برخی از نقدها همسو نبود. منجمله کاری که در رابطه با "من قاتل پسرتان هستم" نقد شده بود، مورد پسند دوستان نبود. ولی همه این اختلافات مانع از این نبود که آنجا کار بکنیم. یعنی اگر چه این اختلاف نظرها تنگنا ایجاد میکرد. ولی این خیلی فرق دارد که کسی با فراق بال نقد بکند یا تنگناهایی برای نقد داشته باشد. تنگناهایی مثل انواع سفارشها، اظهار نظرها و بعضا ممانعتها و ... این دلیل ضمنی بود. دلیل اصلی بر میگردد به مسائل خارج از حوزه ادبیات داستانی که حالا خیلی گفتن ندارد. بالاخره از من خواسته شد که آنجا را ترک کنم! مهلتی برای من تعیین شد که جای جدیدی را انتخاب بکنم که این اتفاق افتاد.
برگردیم به سوال قبلی پیرامون انجمن مخفی!
اگر بگویید که جلسات آموزشی در داستان من موثر بوده؛ میگویم قطعا بوده است. اگر بگویید چه طور تاثیری داشته است؟ میگویم من وقتی مینویسم، کسی نیستم که درباره عناصر ادبیات داستانی حرف میزنم. نویسنده یک موقع در مقام آموزش و بیان آموزش است و یا در مقام نوشتن. اینها با هم فرق دارد. علتش هم این نیست که مسائل فنی و تئوریک بیربط به نوشتن، بلکه اینها دو حوزه متفاوتند. حوزه نظر و حوزه هنر و مهارت، اینها باید به هم تبدیل شوند. لذا توجه به مسائل نظری در هنگام یک رفتار حرفهای و مهارتی مانع از بروز آنها میشود.

فکر میکنید چند درصد با آن چارچوبها سازگار بودهاید.
اجازه بدهید درصد تعیین نکنم. ولی اگر خودم بخواهم نمره بدهم شاید نمرهام خیلی متفاوت باشد از نمره منتقدین سختگیر.
متفاوت یعنی چی؟
متفاوت باشد. همین (میخندد). منتقد و کسی که آشنا به ادبیات باشد، دو تا خصوصیت دارد. یکی اینکه از تعریفهای خیلی غلوآمیز اغوا نمیشود و به خودش غره نمیشود. او بهتر از هر کسی میداند اشکال کارش کجاست. از طرفی منتقد، اگر منتقدی داستانشناس باشد از طعنها و نقدهای سختگیرانه ولی منطقی ناامید نمیشود. چون خودش خوبیهای کارش را هم میداند. البته باید توجه داشته باشید که دانستن هنر داستان نویسی به معنای به کار بردن آن هم نیست. نویسنده وقتی کاری را مینویسد، گاهی اوقات میداند خطاهایش کجاست. حتی تجربهی کافی هم برای نوشتن دارد. حتی مهارتش را هم دارد. ولی صبر ندارد. مهارت داشتن کافی نیست؛ برای یک اثر خوب باید صبر داشت. فکر میکنید چرا ویکتور هوگو کارهای عظیم خودش را چند بار بازنویسی کرده است. قطعا هم مهارتش را داشته، هم تجربهاش را و هم اطلاعات نظریاش را. ولی این صبر را خیلیها ندارند. لذا اینکه سوال شود چقدر منطبق با داستاننویسی است من خواهم گفت که میدانم اشکالات کارم چیست. ولی بالاخره نویسنده گاهی اوقات دو سال صبر میکند، گاهی اوقات چهار سال صبر میکند، کدام نویسنده را سراغ دارید که مداوم بازنویسی کند!
جایزهی قلم زرین چی بود؟
مبلغ نقدیاش یک میلیون تومان بوده است و ...
و یک عدد هم لوح یاد بود؟
نه لوح نبوده است (با تردید)
عکستان با لوح هست ها!
هست؟ من ندیدم (با خنده). البته من در خبرگزاری مهر دیدم که از تنها کسی که عکس نیانداخته بود، من بودم (میخندد).
شما داور دورههای قبلی انجمن قلم هم بودید؟
بله حداقل یک دوره بودم. شاید هم دو دوره!
از داوری خوشتان میآید؟
خوشم نمیآید که به عنوان یک شغل و حرفه بهش نگاه کنم. داوریها یک انگیزهی فرعی دارد که این انگیزهها گاهی اوقات بر انگیزههای اصلی غلبه میکند. یک مواقعی داوری به معنی نقد کامل است، که این تقریباً اتفاق نمیافتد. البته مثلا شنیدم که این جشنواره فرهنگسرای دانشجو ـ نمیدانم دقیقا چه کرده ـ ولی عنوانش این است که فنیترین رمان سال راانتخاب میخواهند بکنند. فهرست کردند، تمام عناصر را در میآورند و ... این در جشنوارهها کمتر اتفاق میافتد. جشنوارهها اغلب مقایسه است. یک دغدغه اصلی هم که در جشنوارهها وجود دارد، حواشی جشنواره است. یعنی بعد از انتخاب فلان کتاب چه خواهد شد. مجموعه نقطه نظر منتقدین، واکنشهای اجتماعی و ... را شامل میشود. حتی گاهی اوقات شخصیت نویسنده هم تاثیر دارد. گاهی اوقات تصمیمگیری درباره این که چه خواهد شد، سختتر از تصمیم گیری درباره خودمان است. البته جشنوارههای مختلف در این زمینه متفاوت عمل میکنند. یعنی معیارهایشان، یکدست نیست. آن چیزی که در جشنوارهها تجربهی مناسبتری است، تضارب آرا است.
شما وقتی در عرصه نقد چیزی مینویسید خیلی طرف مقابل مشخصی ندارید. اما در عرصه داوری شما با یک هیات داوری مواجه هستید. یعنی شیرینی داوری هنگامی است که تمام کسانی که آثار را خواندهاند دور هم مینشینند و هر چه مبنا از نقد دارند باید رو بکنند. مجموعه مصالح ادبی و غیرادبی و وجوه فنی و غیره را باید ارائه بکنند. این وجهش وجه اساسی است. این وجه کمتر در جلسات نقد گیر آدم میآید. مثلا در جلسهی نقد یک منتقد است و یک نویسنده، فوقش دو تا منتقد و یک نویسنده. ولی در یک گروه داوری ممکن است شش تا داور که همهشان نویسنده یا منتقد قویای هستند دربارهی یک کتاب حرف میزنند. متاسفانه غیر از محافل داوری، چنین محافلی خیلی نایاب و نادر است. البته داوری کردن در کشور ما کار خیلی مشکلی نیست، علتش این است که کار خوب خیلی نیست، انواع و اقسام نهادها و سازمانها شورا دارند، همهی جاهایی که کار سفارش میدهند یا ضمانت میکنند؛ شورا دارند. از همه کسانی که در این شوراها هستند بپرسید وضعیت چگونه است. جشنوارههای ادبی اما زیاد شده است. ما با تورم جشنوارههای ادبی در کشورمان مواجهیم. این هم خودش شرح کشافی میخواهد که کسی که پول داشته باشد میتواند جشنواره تاسیس کند. بدون اینکه خیلی به صلاحیتهای دیگر فکر بکند. حتی در برخی دورهها داوری کتاب سال هم کار مشکلی نیست. توی یکی از دورهها، حتی قبل از اینکه کتاب خوانده شود برای دوستان تقریبا قابل پیشبینی بود که برگزیده کیست! البته در مواردی پیش آمده که در موارد نادری در میان کارهای خوب، داوری به اختلافاتی خورده است. این جاست که داوری سخت میشود. برخی از جشنوارهها یا کاملاً طیفی و سفارشیاند. که کسانی که داوری میکنند معلوم است که باید به چه کسی رای بدهند! چنانچه در برخی از جشنوارهها هم شما میشنوید که داورانی میگویند ما مصالح و مفاسد این جایزه ـ جشنواره ـ را رعایت کردیم. جای دیگری داوری بکنیم؛ جور دیگری خواهد بود. مثلا اگر برای متولی دفاع مقدس داوری کردیم خوب باید ارزشهایش رعایت شود ولی اگر برای جای دیگری داوری کردیم، خوب این معذورات را نداریم و کتاب دیگری را هم میتوانند انتخاب کنند. داوری دچار این نارساییهاست.
آخرین سوال بخش اول مصاحبه بر میگردد به اثر بعدیتان!
معلوم نیست.
چیزی شروع نکردید یا نمیخواهید دربارهاش حرف بزنید؟
یک عقیدهی مشهوری وجود دارد که میشود برایش پایهی محکمی هم در نظر گرفت. میگویند اگر دربارهی یک کاری انسان صحبت بکند، به دلایلی که دلیل هم دارد، آن کار یک جورهایی، ابتر میماند. این را میشود متصل کرد به «کل امر ذی بال لم یبدء ببسم الله» اما اگر به نام خدا شروع شود صحبت کردن از کار، انتظار ایجاد میکند. انتظار بیرونی بر خلاف انتظار نویسنده از خودش، دشمن نویسنده است و کار را معمولا خراب میکند. این دقیقا همان معضلی است که در کارهای سفارشی است. کسانی که کارهای سفارشی قبول میکنند دائم تحت فشار سفارش دهندهاند. آنها مدام میگویند زود این کار را انجام بده! آن کار هم به درستی انجام نمیشود. چون داستان نوشتن مثل ساختمانسازی نیست که آجر را بگذاری و بالا برود. واقعاً بستگی به حال دارد و گرنه خیلی مکانیکی میشود. آدم نمیداند کی تمام میشود. ببینید در کارهای نویسندگان موفق چقدر قابل پیشبینی بوده است. لذا ایجاد توقع کردن در مخاطب درباره چیزی که آدم تضمینی برای آن ندارد معقول نیست. من تضمینی ندارم که کی کار میکنم، چرا باید قولی بدهم؟ مگر به مرحلهای رسیده باشد که در سرازیری افتاده باشد.
برویم سراغ خود اثر. احساس میشود که از کنار برخی از وقایع مشروطه و پهلوی اول با تساهل و به راحتی رد شدهاید. مثل به توپ بستن مجلس و حضور اتباع بیگانه تاثیرگذار در وضعیت سیاسی ایران؛ این ادعا را قبول دارید. اگر بله علتش چیست؟
داستان، تاریخ نیست. من مایل نبودم که تاریخ سایهاش را بر کار من سنگین بکند و مخاطب مجبور به نقد تاریخی تاریخ بشود. چون تاریخ را در کتب تاریخی آوردهاند و بعضاً هم مورد اختلاف است و نتیجهگیریهای مختلف دارد. من آن چیزی را که از تاریخ انتخاب کردم یک واقعیت اثبات شده است. موقعیت شیخ فضل الله نوری و یک فضا و زمان تاریخی. ظرفیتهای یک اثر خوب در تاریخ مشخص میشود. یعنی شما حرفهایی دارید که به دلایلی نمیتوانید در ظرف زمانی خودتان بزنید. یعنی اگر من همان حرفها را میخواستم به امروز بیاورم در نمیآمد. لذا داستاننویس زمان و مکان داستان خودش را به ضرورت انتخاب میکند. این ضرورت را قصه تعیین میکند نه تاریخ. البته شما اگر بخواهید تاریخ را روایت کنید ضرورت ایجاد میکند که از جزئیات آن دوران نگذرید. اگر من از آن دورهی تاریخی استفاده کردم، ضرورتهای داستانی موجب شده، نه ضرورتهای تاریخی. هدف من تاریخ نبوده است.
منظورم این است که شخصیت اصلی رمان در تهرانی زندگی میکند که غیر از اعدام شیخ فضل الله اتفاقاتی قبل و بعد از آن به شدت در تاریخ متواتر و البته مهم و اثر گذار بوده است. ولی شاهد و راوی هیچ کدام از اینها نیست.
شما باز دارید نقد تاریخی میکنید. فرض شما درست نیست. شما میفرمایید در آن شهر زمانی وقایع دیگری هم اتفاق افتاده و تو چرا آنها را نگفتی؟ من میگویم: چرا باید بگویم؟ مگر شما وقتی داستان مینویسید گزینش نمیکنید؟ اساساً داستان بنا ندارد همه چیز را بگوید. داستان به نفع قصه خودش گزینش میکند. شیوهی ورود به نقد تاریخی یک اثر داستانی این است که شما اول باید قصه را در بیاورید و ببینید قصه چه لوازمی دارد. داستان به دنبال چه پیامی است و لوازم آن اقتضا میکند که قصه به چه وقایعی اشاره میکرده و اشاره نکرده است. اگر به این جا برسید که عدم ذکر فلان واقعه خلل به داستان وارد میکند. آن را میپذیریم.
یعنی شما معتقدید این نحوه روایت تاریخی، خللی به قصه وارد نکرده است؟
بله، اگر چنین باشد که خلل محسوب شود، باید میآمده است. اصلاً ضرورتهای تاریخی در داستان را خود داستان انتخاب میکند. یعنی همان جرقه و فکر اولیه داستان ضرورتهای بعدی را تعیین میکنند. مثل سلول بنیادین است. شخصتهای شما میگوید که چه چیزهایی میخواهند. در نظر داشته باشید که راوی کار، اول شخص است. حرف شما وقتی موجه است که راوی دانای کل باشد. او چون همه چیز دان است؛ لاجرم باید چیزهایی را بگوید و اگر اطلاعدهی نکند، این آسیب داستان است. ولی شما وقتی وارد ساحت ذهنی شخصیت داستان شدید، هر اتفاقی ممکن است. ممکن است راوی اول شخص در کوران یک واقعه تاریخی باشد و هیچچیز آن را نبیند. این شیوه داستان است و ایرادی ندارد.
مهمترین شخصیت بعد از یحیای مکی، بهاء الدین کمال است. پزشک بودن او و فرستادنش به حوزهی خان برای من تداعی کننده وجود یک بیماری مزمن در حوزه دوران مشروطه است.
اگر منظورتان این است که در حوزه عللی که بشود از آن به عنوان بیماری یاد کرد، وجود داشته، قطعاً وجود داشته است. اما حضور بهاء الدین به این معنی نیست که میخواهد آنها را درمان کند. البته حوزه دچار آسیب بوده، هست و شاید بگوییم خواهد بود.
یحیای مکی شخصیتی اثیری و اسطورهای دارد که او را در صدر داستان قرار میدهد. همین طور مستوره، وقفنامه و حتی مدرسه خان و صندلی لهستانی اینها هر کدام وجهی نمادین هستند. آیا اینها تعمداً شکل گرفتهاند یا اثر خودش به این سمت رفته است. آیا اصلاً با این نمادگرایی موافقید.
قطعاً همینطور است. شما ببینید که اختلاف بر سر متن وقفنامه بر سر چیست؟ اگر وقفنامه دارای یک متن ساده و بدون بطن و غیر نمادین باشد که اختلافی درش نیست. همهی حرفها سر اختلاف آراها و تأویلهاست. چه موقع اختلاف در تأویل پیش میآید؟ جایی که معنای اصلی اثر را به یقین نتوان تعیین کرد.
و خواننده در این تأویلگرایی تا کدام مرز میتواند پیش برود؟
کلمه یک ویژگیای دارد که مدام عمقهایی را با تفکر برای خواننده باز میکند. این ویژگی متن است. بخشی از این اختیاری و آگاهانه است. بخشهایی از آن هم برای نویسنده ناآگاهانه شکل میگیرد. اینها البته جزء لطایف متن است. چیزی که در ذهن من بود این بود که شخصیتها را حتماً باید با دلیل انتخاب کنم. یعنی انتخاب یحیا و مستوره علت داشته و لهستانی بودن صندلی بیجهت نبوده است. این کار من است و باید دلیل داشته باشم و البته اینها قطعاً نماد و اسطوره هستند. اما تأویلات باید با روح کار منطبق. من خودم با هر تآویلی موافق نیستم. نماد شدن هر جزء داستان تابع شرایطی است. عموماً فکر میکنیم هر چه معنایی فراتر از ظاهر داشت، نماد است اما این طور نیست.
حجم گفتگوهای رمان کم است. یعنی دیالوگها متنی است. بخشی از گفتگوهای موجود نیز (مثلا در بخشهای اول و دوم) بلند و کشدار است و غیر منطبق بر زبان صریح و سریع محاوره است. به ویژه در زمان بهاءالدین. ما از زمان مستوره و یحیا و از دوره واقعهی طف خیلی توقع دیالوگخوانی نداریم.
دیالوگ مجموعهای از ظرفیتهای داستانی است. و بخشهایی از انتقاد شما بر میگردد به نثر. دیالوگ گاهی اوقات از نثر اثر آسیب میبیند. گاهی اوقات دیالوگ طولانی میشود و پیش برنده نیست. صرفا اطلاعات میدهد. البته نکتهای که توجهم بهش معطوف است. گفتگوهایی است که بهاءالدین با رزاق دارد. آنجاها به نظرم میآید که کم اشکالتر باشد.
در دیالوگ کلهپزی آن چیزی که به فضای دیالوگ کمک کرده، توصیفاتی است که در آن چند خط میآید. منتها ما همان جا هم دیالوگ شخصیت منفی نداریم. آدم بدهای این کتاب هم خیلی خوب صحبت میکنند. توقع خواننده این است که شخصیتهای بد تا جایی که به فحشا و رکاکت کلام نرسند، بد صحبت کنند. ما الان در واقع هم این را میبینیم. افراد هر کدام به اقتضای موقعیت اجتماعی، طرز فکر و حتی سوادشان دایره لغات خاص خودشان را دارند.
من در این موارد باید بشنوم. قبول دارم. حالا باید ببینم علت هر یک چیست ولی به صورت کلی قبول دارم.
شما از این که شخصیتها در داستانهای روشنفکر ایرانی عموماً خاکستری هستند و تردید دارند، انتقاد کردید. من در این اثر "بهاءالدین کمال" را در کل داستان، نماد این تردید و خاکستری بودن دیدم.
مشکلی ندارد. بله همین طور است. انتقاد من به آموزههای ادبیات غرب و کتابهای نوشته شده این نیست که چرا شما شخصیت خاکستری را محوری میکنید. نکته این است که آنها که شخصیت خاکستری را به داستان وارد میکنند، شخصیت سفید را حذف میکنند. میگویند شخصیت، سفید نمیتواند باشد پس احتمال باقی مانده این است که خاکستری باشد. چون سیاه هم نمیتواند باشد. بله اگر در کار من فقط یک شخصیت خاکستری وجود داشت، ایراد داشت. ولی به نظرم شخصیت سفید هم داریم. بلکه شخصیتهای سفید در وادی طف فراوان و میرزا محسن و قدسی و یحیا و مستوره به نظر من سفیدند. شخصیت سیاه و خاکستری هم دارد. اساساً تحول شخصیت در این است که خاکستری باشد و تغییر بکند. شما باید بگویید که پاراگراف آخر چه میشود؟ بهاء کشته میشود یا میرزا محسن؟ این جمعبندی مهم و تعیین کننده است. ممکن است جمعبندی من این باشد که شخصیت او تغییر کرده است.
برای نوشتن این رمان چند کتاب را مورد مطالعه و تحقیق قرار دادید؟
جواب خیلی کوتاه است. آن قدری که نیاز بود. تعداد ذهن مخاطب را میبرد به نقد تاریخی اثری که نمیخواهد تاریخی باشد. اگر بگویم 5 کتاب، میگوید عجب! این به مشروطه پرداخته و فقط 5 کتاب را دیده است. شما آن کتابی که فلانی نوشته را هم دیدی؟ حال آنکه من کتاب تاریخ نمیخواهم بنویسم. در آن حدی که برای نوشتن داستان لازم داشتم را دیدم. چنانچه همهی مقتلها را هم ندیدم. یک مقتل را انتخاب کردهام و رفتهام جلو. مقتل "ابی مخنف" را انتخاب کردهام کما اینکه در خود متن هم گفتهام.
شما جامعه ایرانی دوره مشروطه را به شدت مضطرب و رو به قهقرا توصیف میکنید. از پوشش ظاهری گرفته تا تعامل اجتماعی افراد و سوءظنها و سایر تصاویر رمان و با همین تصویرسازیها به شکل زیرکانهای نقدهایی را وارد کردید. این رویکرد قبل از نگارش اثر در ذهن شما بود یا حین نگارش اثر به آن رسیدید.
برای من مهم جایگاه شیخ فضل الله نوری و اتفاقاتی است که افتاد و مردمی که پای دارش آن گونه رفتار کردند. این البته قبل از اثر خیلی پر رنگ نبود در ذهنم؛ ولی این طور شد. جزء مضامین اصلی اثر هم نبود. مضمون فرعی بود. یعنی نقد اجتماعی در حاشیه اثر است.
با تکرار واقعه طف و بازخوانی کربلا آیا قرار است خواننده به نتیجه "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" برسد؟ این جنگ حق و باطل و ادامهاش در طول زمان قرار است به مخاطب القاء شود؟
به نظر من خواننده میداند که این اتفاق همواره در حال افتادن است. چگونگیاش مهم است. اصلا ما نیازی نیست ثابت کنیم که تاریخ تکرار میشود. نیازی نیست که بگوییم جنگ حق و باطل همیشه هست. باید ثابت بکنیم خودمان چی هستیم. حقیم یا باطل؟ به نظر من "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" به سبب اثبات این نیست که واقعه عاشورا تکرار میشود. در صدد این است که به ما جهت بدهد و بگوید شما باید عاشورایی باشید. اینکه معلوم است که عاشورا همیشه هست. چون همیشه حق و باطل هست. مهم این است که جهت شما کدام طرفی است.
درگیر کردن شخصیتهای داستان با موضوعاتی مثل سرنوشت و تقدیر، انتخابگری و از این قبیل تکراری و کلیشهای نشده است؟
اگر منظورتان موقعیت است چرا. البته به علت محدودیت موقعیتها این نکته اشکالی به هیچ کاری نیست. بشر چند تا موقعیت نمایشی دارد. برخی حتی این موقعیتها را به شماره در آوردهاند. باید ببینیم از این موقعیت نمایشی توانسته شکل جدیدی ارائه دهد یا خیر؟ البته موضوعات هم معتقد نیستم که با تقدیر دست به گریبان است. موقعی بحث تقدیر را در نمایشهای یونانی و خدایگانهای تقدیر امور پیش میکشید. در آنجا الهگان و خدایگانها تقدیر و سرنوشت را به شر تحمیل میکنند اما در کار من شخص خودش انتخاب میکند. هم رقم میزند و هم موانعی در خودش وجود دارد. این اسمش تقدیر نیست!
چرا مواردی را از این دست در کار شاهد بودیم. بهاءالدین کمال وقتی برای دومین بار به مدرسه خان میآید (تبعید میشود) میپرسد آیا تقدیر من واقعاً این است که در این مدرسه اقامت کنم؟ من اصلا داستان ایران (رمان) که دست میگیرم منتظر این اتفاق هستم که شخصیت اصلی (شخصیتهای اصلی) کی با تقدیر دست به گریبان میشود. احساس میکنم بالهای خیال نویسنده ایرانی اینقدر قوی نشده که این عرصه را در نوردیده و برود بعد از تقدیر، برسد به بعد از سرنوشت. شما در آثار خارجی شاهد این حجم درگیری و ماندگاریشان در سرنوشت نیستید. این تکرار و عدم طی شدن خیلی اذیت کننده است.
بسیار خوب فرمایش شما قابل تامل است.
من شنیدم نوشتن این کتاب چهار سال طول کشیده است. انقطاع هم داشته یا با یک نظم تدوینی ادامه داشته است؟
نظم نداشته و انقطاع هم داشته است. البته انقطاع کلی نیست. ممکن است نویسنده ننویسد اما در ذهنش عمل ذهنی نوشتن انجام میشود. اگر این انقطاع به شکل کلی صورت پذیرد، داستان خیلی ضربه میخورد. ولی به هر حال اقبال و ادبار تاثیرگذار است.
در طول این مدت خسته نشدید؟
اگر خسته نشده بودم قطعا بازنویسیاش میکردم. نقدی که خودم بر کار خودم دارم این است معتقدم این کار میتوانست مختصرتر باشد ولی دیگر توانش در من نبود.
سوال بعدی من دقیقا همین است که بزرگترین ای کاش شما بعد از انتشار اثر چه بود؟
بزرگترین ای کاش من این بود که حس و حال نوشتن را همان گونه که در حین نگارش اثر داشتم، حفظ میکردم. آن حال نوشتن برای نویسنده ارزشمندتر از خود نوشتن است. از طرفی آدم نمیتواند اینقدر صبر کند تا همه چیز رمان کامل شود. این امر محال است. نشدنی است.
کتاب اواخر اردیبهشت 87 به بازار آمد. در شناسنامه زمستان 86 ثبت شده است. احتمالا به همین علت هم توانست در جایزه قلم زرین 86 شرکت بکند. آیا این ترفندی برای شرکت در جشنواره بوده است؟
(میخندد) شرکت در جشنواره به این علت بود که میخواستم باز خوردش را ببینم. متاسفانه در کشور ما این بازتاب بر عهده جشنواره است. البته این به این معنا نیست که دوست داشتم جایزه ببرم! دوست داشتم واکنشها را بدانم. میدانید که تا اثری وارد چرخه جشنوارهها نشود منتقدین واقعاً حالش را ندارند که بنشید و کتاب را نقد کنند. کجاست کارهای مثل نقدهای آقای سرشار که از اول تا آخر کتاب نکته بر میداشتند و نقد میکردند؟ از سوی دیگر کاری که در سال 87 در میآید عملاً در سال 88 وارد حوزه ادبیات میشود. چون آن سال است که توجه کارشناسان ادبی به آن جلب میشود.
چرا به نمایشگاه کتاب نرسید؟
در اختیار ناشر بوده است. البته با قرائن موجود به نمایشگاه هم که میرسید اتفاق خاصی نمیافتاد.
من فکر میکنم جریان مناسبتری برای کتاب ایجاد میشد و دیده میشد.
حتما ناشر محدودیتی داشه است. نمیخواهم بگویم کوتاهی شده است. بالاخره مرکز اسناد هر ساله کتابهاش را میبندد. و این کتاب را خارج از برنامه تنظیم شدهشان قبول کردند. واقعا در اولویت اول گذاشتند و بد عمل نکردند. نکته خیلی خوب کار مرکز اسناد قیمت ارزان کتاب است.
این در حق التالیف شما هم اثر گذاشته است؟
بله. آن هم خیلی ناچیز است. الان جشنواره ادبی "فردا" یک مجموعه آماری را اعلام کرده است. "انجمن مخفی" ارزانترین رمان سال 86 شده است و این خیلی خوب است.
از حق التالیف کم ناراضی نیستید؟
نه چون خیلی حسابی باز نکردم. این را البته ننویسید که باعث سوء استفاده ناشران بشود. چون اساساً در تیراژ هزار تا ده هزار نسخه، حقالتحریر چیزی نمیشود. مگر اینکه یک کار به صورت استثنائی 20 تا چاپ بخورد آن وقت یک چیزی میشود و الا آدم در زندگی نباید حساب باز کند. اصلا کی میدهند؟ هنوز که حقالتحریری ندادهاند!
تمایل ندارید که درباره نام قبلی رمان صحب کنید؟
نه! چون موضوعش منتفی شد. این اسم هم البته خیلی اسم خوبی نیست. به نظر خودم اسم متوسط مایل به ضعیف است. بلکه نشرش در مرکز اسناد ضعفش را چند برابر کرده است. مرکز اسناد، کتاب انجمن مخفی چاپ بکند، خوب اولین چیزی که به ذهن میرسد این است که رمانی درباره «فراماسونری» است. "انجمن مخفی"مثل اسم بچهای است که تا گذاشتی رویش میماند. حالا شما هی بگو نه بهروز نیست، محمد است. یکی دوسال گفته شد "انجمن مخفی" و دیگر نمیشد عوضش کرد. هر چند این اسم گویای همه چیز داستان هم نیست. این رمان در صدد ریشهیابی انجمن مخفی نیست. حرفش چیز دیگری است.
بهترین آثاری که در سال 86 تا کنون خواندید چه بوده است؟
این کار خیلی فایدهای ندارد. چون مخاطب این را به عنوان قضاوت کلی برداشت میکند و من هیچ وقت این طور قضاوت نمیکنم که این کتاب خوب است. من به هر دوستی که در ادبیات داستانی داشتم گفتم که حتما رمان "شمایل مانا" را بخوانید. در حالی که واقعا اسمی ندارد به نظرم هیچی کم ندارد. خیلی فنی و خیلی خوب کار کرده است. حیف که فقط در پیرنگ اشکالاتی دارد. حیف که درون مایهاش واقعا نامناسب است و نویسندهاش بد جایی ایستاده است.
ما شاهدیم که نویسندگان ادبیات ملی در دو سال اخیر کارهای تازه زیادی را به بازار فرستادهاند. فکر میکنید که با توجه به اینکه آثار بسیاری از جبهه مقابل این طیف مجوز نمیگیرند (به جهات مختلف قانونی یا غیرقانونی) آیا این رشد یک پیشرفت محسوب میشود؟
به نظر من بین این دو رابطه مستقیمی نیست. این دو طیف حسابشان را از هم جدا کردند. چنانچه جشنوارههایی هم که به هر کدام جایزه میدهند، حسابشان را جدا کردهاند. یعنی در قضاوتهای حرفهای خیلی جای هم را تنگ نمیکنند. یعنی اگر رمانهای دیگران مجوز هم بگیرد، آثاری که بر اساس اعتقاد نوشته میشوند اقبال خودشان را داشته و خواهند داشت.
اگر مدعی بشوم که احمد شاکری با رمان "انجمن مخفی" در صدد زدن اناالحق ادبی بوده است چه میگویید؟
تائید نمیکنم! چون نمیخواهم سرم بالای دار برود (میخندد). بنده اصلا در آن حد نیستم. کسی قبل از انتشار خیلی تعریف میکرد؛ توی دلم گفتم معلوم است که کتاب را نفهمیده است. هیچکدام از تعریفها نبود. اگر چیزی هم باشد در رمانش نیست در مقتلش است. |