کتاب نیوز  شناسنامه

زنده‌باد کتاب‌های ‌جیبی/سیدرضا علوی


اول از همه، کتاب برای خواندن است و به همین جهت همه جذابیت‌های کتاب، باید که معطوف به همین «خواندن» باشد.

کتاب‌خوان‌ها از حیث نگهداری کتاب دو دسته‌اند. یک دسته با کتاب مثل کالای لوکس برخورد می‌کنند و جدای از محتوای کتاب، جنسیت و ظاهر کتاب را بسیار عزیز می‌شمرند. کتاب‌هایشان را خوب نگه می‌دارند، مرتب و از روی موضوع و قطع و حجم کنار هم می‌چینند؛ در انتهای هر ردیف از «غش‌گیر» استفاده می‌کنند که کتاب‌ها مثل سربازهای تشریفاتی همه در یک خط و شق‌و‌رق بایستند؛ مدام گردگیری می‌کنند که خاک و خلی روی کتاب‌ها ننشیند؛ صفحه اول و وسط و آخر هر کتاب را امضا می‌کنند یا مهر می‌زنند که حساب کار معلوم باشد؛ هر کتابی را پس از استفاده، دوباره سر جایش می‌گذارند که نظم قفسه‌ها به هم نخورد؛ برای علامت ‌گذاشتن یا یادداشت‌نویسی، به هیچ عنوان از حاشیه سفید کتاب‌ها استفاده نمی‌کنند و برای این‌کار کاغذهای سفید کوچکی را همیشه کنار دست می‌گذارند و دست آخر اینکه در کتاب‌فروشی‌ها، اگر از یک کتاب چند چاپ وجود داشته باشد، ترجیح می‌دهند آن چاپی را بخرند که جلد گالینگور داشته باشد و روی کاغذ اعلا چاپ شده باشد و اگر دست بر قضا مجبور باشند به چاپ بد یک کتاب رضایت بدهند، حتماً به سراغ رفیق صحاف خود می‌روند که کتاب را تا سطح سلیقه آنها ارتقا دهد. بدترین لحظات عمر من، شاید، همین مواقعی باشد که مجبور می‌شوم از این دسته دوستانم، کتابی به امانت بگیرم – که معمولاً نمی‌دهند.



دلیل این لحظات بد، این است که متأسفانه جزو افراط‌گرایان دسته دومی هستم که کتاب را همچون دوستان و احباب صمیمی می‌دانند که فرمود «بین‌الاحباب، تسقط‌الآداب». دسته دوم در مواجهه با کتاب، هیچ ترتیبی و آدابی نمی‌جویند و از چیدمان افتضاح کتاب‌ها و بدترین نوع نگهداری و تا کردن صفحات و یادداشت‌نوشتن در حاشیه‌ی سفید و خط کشیدن زیر سطور و از هم گسیختن شیرازه و بی‌نظمی در ترتیب کتاب‌ها و استفاده از کتاب‌های پهن و کوتاه به جای غش‌گیر و تلمبار کردن کتاب‌ها روی هم و از این قبیل فروگذار نیستند. من البته خیلی سعی کردم که خودم را اصلاح کنم و لااقل در رده‌ای بین‌ دسته اول و دوم قرار بگیرم و به حکم «خیرالامور اوسطها» راهی میانه پیش بگیرم، اما به فرموده سعدی «اصل بد نیکو نگردد، چونکه بنیادش بد است/ تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است».

دبستان که می‌رفتم، یادم هست که همیشه کتاب‌هایم به نیمه‌ی سال نرسیده از حیّز انتفاع ساقط می‌شد. گوشه‌های کتاب و دفتر به شکل حیرت‌انگیزی تا می‌خورد و کتاب قطری دو سه برابر عطف واقعی‌اش را پیدا می‌کرد. در همان حال وقتی هم‌کلاسی‌های نظیف و تمیزم را می‌دیدم که کتابشان مثل روز اول صاف و تمیز و تانخورده است، سراسر وجودم را حسرت فرا می‌گرفت. یادم هست که همیشه خواهر بزرگ‌ترم، گوشه‌ی کتاب‌های درسی را برایم اتو می‌زد و به هزینه‌ی خودش کتاب‌های چرک را جلد می‌کرد و سلفون می‌کشید، اما هفته‌ای نگذشته، کتابم قیافه‌ای بدتر از کتاب "کبری" پیدا می‌کرد. کبری هم جزو دسته دوم کتاب‌خوان‌ها می‌شد، اگر آن تصمیم مهم زندگی‌اش را نمی‌گرفت، یا لااقل مثل من برای هزاران‌بار زیر تصمیمش می‌زد...

«کتاب» کالای لوکس نیست، اگرچه در اعلاترین شکل و عالی‌ترین سلیقه منتشر شده باشد. لوکس بودن کتاب البته باید تا حدی باشد که بین متن و خواننده فاصله نیندازد. بعضی شاهنامه‌ها، بعضی غزلیات حافظ و حتی بعضی قرآن‌ها، اصلاً و اصلاً برای این تولید شده‌اند که کسی جرأت خواندن آنها را نداشته باشد. من همیشه‌ ترسیده‌ام که مبادا هنگام بیرون آوردن کتاب از کاور و تورق آن، کاری ‌کنم که کتاب از مرغوبیتش کم شود و ... اصلاً آدم در برابر این کتاب‌ها احساس می‌کند که در برابر سپهبد یا سرلشکری سخت‌گیر و تشریفاتی ایستاده، که هر حرکت و هر حرف و هر نگاه را زیر نظر دارد. آدم با این کتاب‌ها صمیمی نمی‌شود. آنها را همه‌جا نمی‌تواند بخواند. نه در اتوبوس، نه در قطار و هواپیما و نه در رختخواب، نمی‌شود این کتاب‌های اعلا را خواند. اینها بیشتر جنبه دکور یا آکساسوار کتابخانه را دارند.

تا همین چند سال قبل، البته برای سلیقه‌ها بیشتر احترام قائل می‌شدند و کتاب‌ها را در دو شکل عرضه می‌کردند. یکی با جلد گالینگور و روی «کاغذ اسپید همچون برف» و یکی با جلد شومیز و روی کاغذ کاهی. دوستان دسته‌ی اول البته به سراغ جلد اعلا می‌رفتند و من و کبری و دسته‌ی دوم هم سراغ جلدهای شومیز. این کتاب‌های کاهی با جلد شومیز، مثل رفیقی صمیمی و یکدل بی‌هیچ‌ تکلفی، شما را یک‌ راست به عمق جان خویش دعوت می‌کردند.

قدیم‌ترها هم کتاب‌هایی منتشر می‌شد در قطع جیبی و به نام جیبی که جلد و متن و حروف و کاغذ، مجموعه‌ای هماهنگ و عالی بود برای خوانده شدن. به هیچ‌وجه نمی‌شد از زیر بار دعوت کتاب‌های جیبی برای خوانده‌شدن فرار کرد.

ابتذال اما قطع نمی‌شناسد. کتاب مبتذل منحصر به قطع جیبی نیست که مثلاً جوان‌ها راحت‌تر به آن دسترسی داشته باشند. در وزیری و رقعی و رحلی و حتی خشتی هم می‌شود کتاب احمقانه چاپ کرد و هیچ استبعادی هم ندارد که کتب گمراه‌کننده را در پوششی از کاور و جلد اعلا دست مشتری نداد، یعنی اینکه بعضی خوانندگان سخت‌گیر و مدافع اخلاق فکر نکنند که من دارم از «توییست داغم‌ کن» یا «ماجراهای محیرالعقول مایک هامر» یا «گذرگاه حوادث» تعریف می‌کنم. من دارم عرض می‌کنم که قطع جیبی فراموش‌شده ــ البته به دلایل فنی و سلیقه‌ای و اقتصادی ــ بهترین قطع برای خوانده‌شدن بود. «ناطور دشت»، «گتسبی بزرگ»، «شاهزاده خوشبخت»، «بل آمی» و فهرستی از شاهکارهای ادبی قرن بیستم، همه متون بی‌نظیری بودند که بی‌هیچ تکلفی و تظاهری به تفاخر، به صرف خوانده‌شدن،‌ خود را بر ما عرضه کردند.

تفاخر و تکلف برای «کتاب‌سازی» بد نیست، ‌اما برای کتاب‌خوانی سم مهلک است. آرشیویست‌ها و کتاب‌بازها به سراغ کتاب‌های نفیس و گران‌قیمت می‌روند، اما کتاب‌خوان‌ها دنبال کتابی می‌گردند که بی‌مقدمه، سر در سطور آن فرو برند. کتاب‌هایی با قیمت معقول، با جلدی که قبل از هر طرح آبستره‌ای بشود نام کتاب را خواند، با حروف و فونتی که چشم‌آزار نباشد و از همه مهم‌تر با نثری که مغلوط و مغلق و نامفهوم نباشد. قطعاً با من هم‌عقیده‌اید که چنین مجموعه‌ای در بازار نشر مملکت حکم کیمیا دارد، اما فراموش نکنیم که تا همین چند سال پیش این کیمیا را به‌راحتی از هر کتاب‌‌فروشی یا دکه‌ی کتابی می‌توانستیم بخریم.

اگزوپری می‌گوید که من بوی کتاب‌های کهنه را با هیچ عطری در جهان عوض نمی‌کنم. این جمله به مذاق خیلی از کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای خوش می‌آید و من هر وقت این جمله را می‌خوانم، بی‌اختیار یاد کتاب‌های جیبی با کاغذ کاهی و جلدهای پشت طوسی می‌افتم که به‌راحتی توی دست جا می‌شدند و می‌شد آنها را توی اتوبوس و قطار و رختخواب خواند و بی‌هیچ دغدغه‌ای گوشه صفحه را تا زد تا معلوم شود که تا کجا خوانده شده، یا کدام صفحه را باید برای جمع رفقا بازخوانی‌ کرد.‌ کتاب‌های جیبی مصداق رفقای صمیمی و بی‌تکلفی هستند که برای مواجهه با آنها هیچ زحمت و آدابی لازم نیست. بین‌الاحباب، تسقط‌الآداب.

کاش سلیقه ناشران مهربان به سمت کتاب‌های ارزان و کاهی و جیبی و خواندنی متمایل می‌شد، کاش.

تازه . شماره 4

۱۳۸۷/۰۵/۲۱
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

       

بایگانی  
خواجــــه پیشی
سعید سلیمانپور (بوالفضول ‌الشعرا)
شوهر کامپیوتری
ابوالفضل زرویی نصرآباد
مرگ تدریجی یک آبگوشت بزباش
رویا صدر
قسمت آخر ترانه‌ مادری
محسن حدادی
توافت‌های ایران و خارج
صالح شخصی
نحن معترضون غلیظاً للخلیج الفارسیه
حمید ربیعیان
همچون یک کدوتنبل
محمد جاوید
بررسی ابعاد ادبی"یه توپ‌دارم‌قلقلیه"
رضا احسان‌پور
مترو حیوان نجیبی است
علیرضا لبش
تمام پاسخ او یک کلام بود: زرشک!
مصطفی حسن‌زاده
نطق انتخاباتی سرلیست
استاد بوالفضول الشعرا
دستورالعمل تبلیغاتی
داریوش کاردان
خداحافظ عشق افلاطونی من!
حامد تأملی
آخرین شگردهای انتشار کتاب
فرورتیش رضوانیه
نامه‌ی آل احمد به صفار هرندی
میرزا مهدی خفیه‌نویس
یانگوم و ناوارو در اغمای2
محسن حدادی
انقراض نسل دایناسورها
ابوالفضل زرویی نصرآباد
سوالات کنکور 86 دانشگاه آزاد
محسن حدادی
اخراجی‌ها: سینمای گلگیر عقب
امید مهدی‌نژاد
ویرجینیا به روایت بهنود و فاطمه رجبی
محسن حدادی

به خیال خودم کسی شدم
محسن حاجی کریمی ساری
بخشش یا انتقام؟!
مهران محرمیان
به سجده افتادن
هاجر قاسمی
واسطه‌ی نجوا
نفیسه مرشدزاده
مصطفای من
مطهره طبیبی
ستاره‌ای دنباله‌دار، گریزان به آغوشت
مصطفی حسن‌زاده
نشانه
مهران محرمیان
قلپ
نفیسه مرشدزاده
خدا سلام رساند و گفت...
عرفان نظر آهاری
ساعت، نه و ده دقیقه خون راه افتاد
محمدصادق کریمی
دریبل دوطرفه
مصطفی حسن‌زاده
و قاف حرف اول قلب است
محسن حدادی
قیام بعد از رکوع
محبوبه سلیمی
خاموش که عشق را زبانی دگر است!
مهدی پیمانی

بایگانی  
شیخ بهایی در ملک
دفاع به روایت ارتش
بوی جوی مولیان
دومین بزرگترین کتابخانه‌ی دنیا
به بزرگی یک دائرة‌المعارف
خال لب
کتاب لندن
رونمایی از گنبد نهم
کتابخانه‌های عصر خلاقیت
14 قرن بعد
لبیک اللهم لبیک
صدای مبهم برخورد بال می‌آید

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
فروش اینترنتی "امید و دلواپسی"
بازارچه‌ی کتاب‌های دست دوم
پژوهشکده فرهنگ و معارف
ماهنامه‌ی فرهنگی تحلیلی
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام