برای همهی فرزندان خاک
مطهره طبیبی
"27 سال است که این حرفها مانده توی این سینهی وامانده. حالا که دارم مینویسمشان، فقط بخاطر این است که عزیز بداند که چقدر برایش احترام قائلم؛ و الا اینها واگویههای مگویند."
تقریبا 2-3 سال بود که خودم را عادت داده بودم به گریه نکردن. به اینکه فکر نکنم که کسی، جایی نیست که باید باشد. به اینکه محکم بایستم، مثل کوه، و نلرزم، یا حداقل نشان ندهم که من هم میلرزم. باورم نمیشد که یک دعوت ساده به سینما، این قرار ناگفته را خیلی راحت بشکند.
وقتی مینا از کسی حرف میزد که خیلی باهوش است، و محمدرضا را از پشت دیدم که رو به شهر ایستاده و چادر سیاه زنی کشیده میشود روی سرش، حس کردم کسی بدون اجازه وارد قلبم شد و چنگ زد به اعماقش. وقتی محمدرضا، مادر را تنها سپرد دست یک غریبه، بند دلم پاره شد؛ و فردا صبح که فهمیدم نیمه شب طاقت نیاورده و زده به دل کوه، چقدر آرام شدم.
خدا وکیلی یک مادر تنها را به چه کسی میشود سپرد بهتر از خدا؟
توی این 27 سال مادرهایمان را به کی میسپردیم بهتر از خدا؟
تمام لحظاتی که مینا دنبال "مصطفایش" میگشت، دل من پیش محمدرضا بود، پیش طنابهایی که پیچیده بودند دور مچ پاهایش.
3 ساعت راه رفتن توی خیابانهای اطراف سینما آزادی، بهای کمی بود در قبال این رهایی، که ما هم میتوانیم اشتباه کنیم، حتی اگر کسی نفهمد که نمیتوانستیم مادرهایمان را به کس دیگری بسپاریم. اینکه بالاخره یک نفر این را فهمید، خیلی قلبم را آرام میکند.
اینقدر که بعد از این همه سال پذیرفتم که نیستی. که میشود گاهی برای این جای خالی گریه کرد، حتی اگر بقیه نفهمند.
مطهره طبیبی