رویا صدر
مجموعهی تلویزیونی "مرگ تدریجی یک رویا" تا کنون توانسته بینندگان بیشماری را از گوشه و کنار ایران و سایر نقاط جهان در رابطه با مسخ فرهنگی مارال و ساناز و توطئههای استکبار جهانی، متنبه و هوشیار و آگاه سازد و برگ زرین دیگری را در رابطه با سریالهای سفارشی متعهد آلود بگشاید.
پیرنگ داستانی این مجموعهی تلویزیونی، تاکیدی است معصومانه بر نقش کلیدی زنان آگاه و بیدار و همیشه در صحنه، در شیر دادن نوزاد که در سخنان حکیمانهی حامد با تاکید بر ساختارهای محکم اخلاقی متجلی میشود و در آن، به تعبیر امبرتو اکو، "معصومیت به انتها میرسد."

به یاد بیاوریم سخنان حامد را به زن خودباخته و بیشعور و نویسندهی خود:
- آیا تو از خواص شیر مادر به جای شیر گاو خبر داری؟ تو نباید فرزندان دلبند این مرز و بوم را از نوشیدن حداقل چهار لیتر شیر مادر در شبانهروز محروم سازی. شیر مادر حاوی پروتئینه، حاوی کلسیمه، طبق گفتهی دکتر کیمیاگر حاوی املاح معدنیه، برای رشد استخونا خوبه، برای دندونا خوبه، برای چاقی خوبه، برای لاغری خوبه...
متاسفانه حامد به خاطر ابتلا به ضعف عمومی و سوء هاضمه، در این بخش دچار تنگی نفس شده و امکان ادامهی سخن را پیدا نمیکندریا؛ ولی سریال، در لحظاتی پر ارتعاش تلاش دارد برای بازنمایی گرمای از دست رفتهی کانون خانوادهی حامد، لحظات خنکی را رقم بزند، از ماهیت پلید محفل ادبی آریان برای کلیهی حامدها و مارالهای تاریخ پرده بردارد و چراغی شود فراسوی عصرها و قرنها و کهکشانها.
به یاد بیاوریم سخنان مارال را که:
- من زن سنتی نیستم... من زن تحصیلکرده و روشنفکر هستم... من یک زن نویسندهام که آدمهای با فکر بسته نمیتوانند مرا بفهمند.
این تاکید زشت و شنیع و حرمتشکنانه بر تحصیلکردگی و روشنفکری، آن هم از سوی زنی که به شیوهی مذبوحانهای داعیهی نویسندگی دارد، گویای تلاش مشئوم زنانی است که به شکل مبتذلی، کتاب مینویسند و مطالعه میکنند و با محافل ادبی معلومالحال ارتباط دارند.
به یاد بیاوریم تلاش مشترک نویسنده و کارگردان و بازیگر و مدیر شبکه و سازمان سفارش دهنده و مسئول خدمات و مونتاژ و تدوین و بقیهی عوامل را در ارائهی تصویری واقعی و درست و رئالیستی از مدافعان خودباختهی حقوق منحط زنان.
یقه جر دادنها و حنجره پاره کردنها و خودزنیها و دیگر زنیهای ساناز را میتوان در همین راستا ارزیابی کرد. تلاشی که به رویکردی شوونیستی از میل به هجوم و یورش و پاره کردن حنجره و دراز کردن بستگان سببی و نسبی حامد میانجامد تا با فریادهایی رعد آسا و مدرن، مو را در ساعات پایانی شب بر اندام مخاطب سیخ نموده، او را به دریافتی عینی از جدال پنهان و آشکار مرزهای سنت با مدرنیتهی خاک بر سر منحط بکشاند و نوستالژی پیشامدرن زن و اخلاق و جنسیت را در لحظات محزون و پاک و پاکدامنانهی زنان پستونشین یادآور شود.
پاکدامنی فارغ از شیرخشک و پیتزا و کالباس، با آرامشی ایمن در راستای امتداد مولفههای زیبایی شناختی در کشک بادمجان یا حداکثر مسمای بادمجان و آبگوشت بزباش.
به یاد بیاوریم صحنهی شام خوردن مارال و ساناز و هلن را که روزنامه پهن میکنند و کالباس میخورند و به یاد بیاوریم حضور زشت و پلید آنها را در ساحل دریا، در آن وقت شب آن هم بدون مرد و تنها و بیسرپرست.
از این روست که میگوییم "مرگ تدریجی یک رویا"، روایتی است از دنیای زنانه و مردانه و بچگانه.
زنانگی(به ویژه در متن سنت) با خودداری از بازنمایی و گریز از حضور متمایز میشود؛ ولی در این سریال، با تلاش مذبوحانه و حضور فرافکنانه در صحنهی چاپ و نشر است که سعی میکند خود را بازنمایی کند. حضوری برجسته اما مشئوم، حضوری که با عمل شنیع خواندن اشعار آن شاعرهی معلومالحال در مراسم ختم مادر عنصر منحط فیلم (که انحطاط، در کراوات و عینک آفتابی نامبرده در دل شب نیز به روشنی هویداست) متجلی میشود.
به یاد بیاوریم تاکید شاعرهی مذکور را روی گلها و ماهیها و پرندگان و حیوانات و پرواز و دیگر ایماژهای مذبوحانه.
حرکتی زشت و شنیع در پاسخی نمادین به اندیشههای فرافکنانهی ساختار روایتی بازدارنده در تفاوتها و تقابلها و حرکتها ازنادانستگی به دانستگی در بازنمایی توطئههای استکبار جهانی!