جودی دلتون در مه سال 1931 در سینت پل مینه سوتا ایالات متحده آمریکا به دنیا آمد و بیشتر سالهای عمر خود را در همین شهر گذراند. وی بعدها پس از گذرندان تحصیلات عالیاش در دانشکده سینت کاترین به عنوان معلم مشغول کار شد. اما در سال 1971 در 39 سالگی با وجود داشتن 4 فرزند و جدایی از شوهرش، تصمیم گرفت نویسنده شود! و بالاخره با سماجت و پشتکار توانست از راه قلم زندگی خود را اداره کند. وی بیش از دویست کتاب برای کودکان و نوجوانان و مقالات بسیاری در مطبوعات نوشت و سالها برای هنرجویان تدریس نویسندگی کرد. از میان آثار او، کتابهای کیتی، فرشته و پیشاهنگها از همه مشهورتر است. دلتون در اثر یک بیماری عفونی در سال 2002 درگذشت.

در نوشتن امروز و فردا نکنید:
همه آنها که حرفشان با حسن نیت همراه نیست میگویند یک روز کتابی مینویسم اما هیچ وقت آن را نمینویسند. چون دائم امروز و فردا میکنند. البته نمی دانم چرا مردم دبیشتر برای نوشتن امروز و فردا میکنند تا کارهای دیگر؛ شاید چون نویسنده کتاب بودن خیلی لذت دارد، ولی نوشتن خیلی سخت است! شاید یک دلیل مهم برای ننوشتن این افراد این باشد که آنها مجبور نیستند که بنویسند. نوشتن در زندگی آنها هرگز نیاز درجه اول نبوده است. پرداختن به دو اولویت اصلی، سخت یا حتی غیرممکن است.
نوشتن اثر را با حرف زدن در مورد آن به تاخیر نیاندازید:
حرف زدن در مورد سوژهها خیلی لذتبخش است. در واقع بهترین سرگرمی نویسندهها موقع دیدن همدیگر صحبت راجع به سوژههاست. مثلا نویسنده الف به نویسنده ب میگوید: «یک سوژه عالی برای نوشتن رمان دارم گوش کن؛ راجع به دختری است که میخواهد خودکشی کند. داستان در آلاسکا اتفاق میافتد. این دختر پسر عمهای دارد که....» بعد آنها دوباره قهوه سفارش میدهند و ساعتها وقت نویسنده تلف میشود، حال آن که میتوانست با استفاده از همین چند ساعت، قسمتهایی از داستانش را بنویسد. اما حالا ممکن است هرگز این داستان را ننویسد. چون نویسنده الف با بیان سوژه قویاش برای دیگری، از فشار احساسی آن راحت شده است. ضمن اینکه واکنش فرد مقابل را دیده و ستایش او را شنیده است و دیگر واقعا احتیاجی ندارد که داستانش را بنویسد.
سعی نکنید بهترین اثر دنیا را خلق کنید و از شکست هم نترسید:
پشت ماشین تحریرتان با آرزوهای بزرگ ننشینید و بازیگوشی کنید و حرفهایتان را روی کاغذ بیاورید. چون الان وقت رعایت قوانین خشک نیست. زمان، زمان صداقت است: بیان درونیات و آزادی در بیان هر چیزی که دلتان میخواهد بگویید. میتوانید داستان یا اثر غیرداستانی بنویسید. میتوانید اثری بنویسید که پر از غلط املایی است.
دست از نوشتن نکشید تا نوشتهتان را تحسین کنید یا از آن ایراد بگیرید:
موقع نوشتن، ویرایش نکنید. موقع نوشتن دربارة مطلبتان قضاوت نکنید. چیزهایی را که همین الان نوشتهاید تغییر ندهید. موقع نوشتن، املای کلمات را تصحیح نکنید. نویسندهةایی که موقع نوشتن مطالبشان را بازنویسی میکنند هیچ وقت نوشتهشان را تمام نمیکنند. به خودتان امکان بهتر شدن بدهید و بگذارید روی کاغذ بشکفید. بگذارید نوشتهتان بسط پیدا کند و آزادانه بر قلمتان جاری شود. بنابراین پس از تمام کردن رمان، رمان کامل را تا مدتی، یک روز، یک شب یا حتی یکی دو هفته در فریزر بگذارید! سپس آن را بخوانید و چیزهایی را که لازم میدانید تغییر دهید. اما فقط هنگامی که نوشتهتان سرد شد این کار را بکنید، نه وقتی که داغ داغ است و تازه آن را تایپ کردهاید.
کلیگویی نکنید و از توصیفهای خاص استفاده کنید:
از توصیفهای ذهنی بپرهیزید و از توصیف ملموس استفاده کنید. عادت کنید در آثارتان از توصیفهای خاص و جزئی استفاده کنید. البته در استفاده از جزئیات خاص نیز مثل چیزهای دیگر، باید اعتدال را رعایت کرد. از هر چیز خوب بیش از حد استفاده نکنید و یک عالم توصیف را روی هم تلنبار نکنید تا حاصل آن توصیفهای ملالآوری شود که خوانندگان نمیخوانند. توصیفهای خاص تقریباً همیشه بهتر از توصیفهای کلی است اما مواظب باشید که به خاطر شور و شوقی که نسبت به ارائه توصیف کامل دارید، از آن طرف بام نیفتید.
از گفتوگو و حادثه استفاده کنید نه روایتهای طولانی: اثر روایتهای طولانی ملالآور است. اما روایت چیست؟ روایت یعنی نقل داستان به جای نشان دادن داستان. صفحات تمان نشدنی که در آنها اتفاقی نمیافتد و پر از توصیف است. نقل نکنید، نشان دهید! سعی کنید اتفاقات را نشان دهید. سه راه برای این کار وجود دارد:
1. گفتوگو
2. حادثه
3. لطیفه داستانی بامزه دربارهی یک اتفاق.
از صفتها کمتر و از فعلهای جاندار! بیشتر استفاده کنید:
صفت نوشته را ضعیف میکند و هر چه از صفات در مقاله یا داستان کمتر استفاده شود بهتر است. به جای آن نیرویتان را برای استفاده از افعال ذخیره کنید؛ چون قوت نثر یا حتی شعر خوب در افعال آن است. افعال جاندار را فقط میتوان همراه متنهایی که در آن هستند جمعآوری کرد. به عبارت دیگر نمیتوان فهرستی جداگانه از افعال جاندار تهیه کرد. چون قوت و قدرت این افعال بسته به رابطه آنها با متن جملات است. چرا که فعل جاندار، فعل مهمی نیست بلکه فعلی عادی است که در جملهای غیرعادی آمده است. اگر شما از فعل «شنکش کشیدن» استفاده کنید تا بگویید «مرد روی علفها شنکش کشید»از این فعل استفادهای عادی کردهاید؛ اما اگر آن را در فضای دیگر به کار برید و مثلاً بنویسید«چشمان مرد همچون شنکش بر بدن او کشیده شد» این فعل مفهوم تازهای پیدا میکند و تبدیل به فعلی جاندار میشود.
از کلیشه، شعار و کلمات نخ نما استفاده نکنید:
علاوه بر قالبینویسی، از شعارنویسی نیز باید پرهیز کرد. شعار حرفی بدیهی است که نه تنها پیشپا افتاده است بلکه نوشته را هم مبتذل، تعلیمی یا پُرطمطراق میکند. شاید یک موقعی چنین حرفهایی سخنانی نغز بوده است؛ اما از بس از آن استفاده شده، امروزه بدل به حرفی کهنه و قدیمی شده است. از وابستههای وصفی نیز استفاده نکنید. وابسته وصفی کلمهای است که بیان واضح و قاطع را ضعیف میکند. کلمهای آبکی است که حرفهای سلیس و رسا را بیاعتبار میکند. وابستههای وصفی کلماتی است مثل: صرفاً، فقط، مثل، اگر چه، همچنین، به علاوه، تقریباً، شاید، اگر، اما، هم، مگر اینکه، به نوعی و غیره. نویسندگان تازهکار از این کلمات زیاد استفاده میکنند.
مضمون اثرتان را فراموش نکنید:
منظور از نگارش یک مقاله، داستان، گزارش و شعر مضمون آن است و مضمون چیزی است که شما سعی دارید در اثرتان به خواننده بگویید (طرح داستان میگوید که چگونه اتفاقات رخ داده است). مضمون نوعی ریل مترو است که خواننده یک اثر را مستقیماً از ابتدای اثر به انتهای آن میبرد. مضمون گاهی همان پیام داستان است اگر چه پیام داستان هرگز نباید بدیهی و آشکار باشد، بلکه باید پوشیده باشد و خواننده در انتهای داستان آن را کشف کند. به خاطر سپردن مضمون اثر به این معنی است که رئوس مطالب اثرمان را در ذهن داشته باشیم یا روی کاغذ بیاوریم. به علاوه لازم است نقشهای داشته باشیم که بدانیم کجا میرویم. در غیر این صورت مجبوریم نوشتهمان را در جایی که دلمان نمیخواهد، تمام کنیم.
فراموش نکنید که نوشته شما باید ابتدا، میانه و پایان داشته باشد:
اثر چه داستان باشد چه غیر داستان، باید مثل لباسهایی یک دست، چیز واحدی باشد و رنگهایش با هم همخوانی داشته باشد. اگر شما با لباس قرمز و کلاه سفید شروع کنید و با کفشهای سبز کار را تمام کنید، ظاهرتان یک دست نیست. داستان یا مقاله هم همینطور است. بگذارید خواننده فوری قویترین قسمت را بخواند. قویترین قسمت معمولاً چیزی گیراست که خواننده را با سر به داخل مطلب پرت میکند! وسط مقاله در حقیقت گوشت مقاله یا بدنهی داستان است. در اینجاست که میتوان طرح داستان را پیش برد و شخصیتها را بسط داد. پایان اثر، در حکم جمعبندی و تمام شدن مطلب است. در اینجا باید همهی نخهای شل مقاله را گره زد و همة سؤالات مطرح شده را پاسخ داد.
تعادل بین اجزاء را حفظ کرده و حاشیه نروید:
بسیاری از نویسندهةا از نوشتن دربارهی مطالبی که خواننده میخواهد چیزی راجع به آن بداند پرهیز میکنند و در عوض دربارهی چیزهای غیرمهم دائم قلمفرسایی میکنند. آنها سر پیچ خیابان وقتگذرانی میکنند حال آنکه خواننده میخواهد مدام در حرکت باشد. چنین کاری باعث میشود که یک طرف نوشته سنگینتر شود. در واقع همهچیز در یک طرف جمع شود و چیزی در طرف دیگر نماند. در این حالت مقاله یا داستان مثل یک ساعت شنی میشود که همهی شنهای آن در یک طرف است.
حالات شخصی خود را بیان نکنید. با خواننده ارتباط برقرار کنید:
بعضی از نوشتهها آنقدر خصوصی، معمولی، احساساتی و ملالآور هستند که به درد انتشار نمیخورند. اشکال بیان حالات در چیست؟ اشکالش این است که معمولی، تکراری، ملالآور، قالبی و احساساتی است؛ اما اشکال اساسیترش این است که نمیتواند با خواننده ارتباط برقرار کند. در واقع باید به عنوان نویسنده رشد کنید و از مرحلهی بهرهگیری از احساسات شخصی، به مرحلهی استفاده از احساسات عامتر Universal برسید. لزومی ندارد خاطراتتان را بازنویسی کنید. چون همان احساسات از نو در نوشتههای بعدی شما به شکلی تازهتر، پیچیدهتر و عامتر ظاهر خواهد شد.
نگذارید نگرانیهای جزئی عذابتان بدهد:
نگرانی جزئی شماره یک: انتظار برای پیدا کردن جا و شرایط عالی برای نوشتن. انتظار برای پیدا کردن جا و شرایط عالی برای نوشتن، مثل منتظر الهام ماندن است؛ یا اینکه منتظر باشیم تا بچههایمان بزرگ شوند و سر خانه و زندگی خودشان بروند و غیره. این گونه انتظارها نوعی وقت تلف کردن است و هیچوقت نمیگذارد شما دست به قلم ببرید. هیچجای زندگینامهی نویسندگان بزرگ نیامده که آنها از بهترین امکانات نوشتن برخوردار بودهاند؛ بر عکس، بیشتر آنها مفلس بودهاند و تازه شانس آورده بودند که حتی مدادی داشتند. نگرانی جزئی شماره دو: «من میخواهم داستانم همانجور که نوشتهام چاپ شود. حتی یک کلمه آن را هم تغییر نمیدهم.» بعضی از نویسندهها دستنویسشان را به سینهشان میچسبانند و میگویند: «تا وقتی که این اثر را همانطور که هست چاپ نکنید آن را به شما نمیدهم». نگرانی جزئی شماره سه: «اثر من هنوز کامل نشده تا چاپش کنم. در صفحهی 98 یک اشتباه کردهام ...» فکر و ذکر خود را بیشتر روی نوشتهتان بگذارید و آن را کامل کنید. چون آنچه مینویسید، اهمیت دارد. اگر مطلبتان بیغلط و کاغذتان نو، اما نوشتهتان تکراری و مال عهد بوق باشد، سردبیرها دوباره آن را با پست بعدی برایتان پس میفرستند.
ببینید اثرتان را باید برای چاپ به کدام ناشر بدهید:
یکی از بزرگترین اشتباهات نویسندهها این است که فهرست انتشارات ناشران، روزنامه و مجله نمیخوانند. از این رو با ارائه آثارشان به ناشران نامناسب، وقت مدیران تولید نشر و سردبیران را میگیرند، وقت خودشان را تلف میکنند و بیخودی پولشان را بابت پست کردن آثارشان هدر میدهند.
به انتقادها و نظرات همسر، دوست، فامیل و رهگذران خیابان گوش نکنید:
اگر مجبور بودم مهمترین دلیل موفقیت در انتشار آثارم را بازگو کنم، میگفتم که مهمترین دلیلش این است که از خودم در برابر همهی انتقادها محافظت کردم. به خودم گفته بودم که به حرف تنها کسی که دربارهی دستنویس اثرم گوش میکنم سردبیر یا مدیر تولید ناشر است. چرا که میخواهد اثرم را بخرد؛ اما به محض اینکه اثرم را خریدند، آن را برای همه میخوانم چون در این موقع دیگر انتقادها و نظرات تأثیری روی من نخواهد داشت.
از تحقیق غافل نشوید؛ اما در استفاده از آن افراط نکنید:
تحقیق اگر کمتر از حد لازم یا در حد افراط باشد، مشکلساز است. نویسندهها اغلب تحقیقاتشان افراطی و گاهی هم کمتر از حد لازم است، که هر دو غلط است. بازار نشر همیشه به آثار تحقیقی خوب و مقالات خوشساخت نیاز دارد. بنابراین حق خواننده را پایمال نکنید. بهتر است فقط تا آن اندازه از تحقیقاتتان استفاده کنید که بتوانید اشتیاق خواننده را نسبت به نوشتهتان افزایش دهید و او را به خواندن وادارید.
از بازنویسی نهراسید:
نویسندهها وقتی مطلبی را تمام میکنند، خیلی وسوسه میشوند تا خیلی زود آن را به دست سردبیری برسانند؛ اما قبل از این کار بهتر است به قول معروف مدتی آن را در یخدان بگذارید تا سرد شود. دو هفته بعد که آن را بازخوانی کردید تازه نقاط ضعف نوشتهتان آشکار میشود و شما میتوانید آنها را اصلاح کنید. نکتهای که شاید بعد از سرد شدن نوشتهتان متوجه شوید این است که میتوانید کل یک قسمت از نوشتهتان را بیآنکه به مقالهتان لطمهای بخورد، حذف کنید.
لزومی ندارد همه مخاطب اثر شما باشند:
اگر مطلب ما آنقدر جهانی، خواننده پسند و عامهپسند بود که همهی مردم دنیا دوست داشتند آن را بخوانند، خیلی جالب میشد. جالب میشد، اما متأسفانه چنین چیزی امکانپذیر نیست. نوشتن برای همه مثل نوشتن برای هیچکس است. نویسنده موقع نوشتن باید مخاطب خاصی در ذهن داشته باشد. منظور از داشتن گرایش در نویسندگی هم همین است؛ باید مشخص شود که برای چه کسی مینویسید و میخواهد او چه بداند.
دنبال اینکه آیا استعداد دارید یا ندارید، نباشید:
ظاهراً خیلی از نویسندگان اگر فقط خیالشان تخت شود که استعداد دارند، نگرانیشان رفع میشود. آنها میترسند که وقتشان را سالها سر نوشتن بگذارند و بعد در انتهای جاده (یا در اواخر زندگیشان) بفهمند که آنها هرگز نویسنده نبودهاند و در تمام این مدت استعداد نداشتهاند! خیلی از آدمها استعداد دارند، اما همهی آنها در کارشان موفق نمیشوند. حتی من قبلا تا آنجا پیش رفتم که میگفتم: «افراد برای نویسنده شدن فقط به پنج درصد استعداد، اما به 95 درصد انگیزه نیاز دارند.» چون از نظر من پشتکار، انگیزه و قدرت مقابله با دست رد سردبیران و ناشران، حتی مهمتر از خود استعداد بود. گو اینکه الان دیگر چنین اعتقادی ندارم؛ اما معتقدم نسبت انگیزه و استعداد پنجاه پنجاه است.
ده سال طول میکشد تا یک شبه موفق شوید:
طبعاً مدتی احتمالاً ماهها و حتی سالها، طول میکشد تا نویسندهای کتاب یا مقالهای بنویسد. زمان بیشتری نیز طول میکشد تا نویسنده بتواند با ناشری قرارداد امضاء کند و تازه پس از آن هم یک سال یا حتی بیشتر طول میکشد تا ناشر کتابی را منتشر کند! بعد هم شاید بیشتر از یک سال طول بکشد تا نویسنده حقالتألیفی از کتابش بگیرد. چون پول پیشی که ناشر به نویسنده پرداخته، باید با فروش کتاب تصفیه شود تا بعد باز ناشر به نویسنده حقالتألیف بدهد. بنابراین اگر دوست دارید نویسنده شوید، فکر خوبی است و اگر عاشق نویسندگی هستید چه بهتر و اگر خانوادهی پولداری ندارید تا خرجتان را بدهد یا صورت حسابهای عقبافتادهتان را بپردازد، باز هم عالی است. اما مبادا گول افسانهی «یک شبه ثروتمند شدن» نویسندهها را بخورید، چون این موضوع واقعیت ندارد.
28 اشتباه نویسندگان. جودی دلتون. ترجمه محسن سلیمانی. سوره مهر