هاجر قاسمی
فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ
پس ساحران به سجده افتادند...
این نقطهی اوج داستان ساحران را دوست دارم. به سجده افتادن باید حالت غریبی باشد. چیزی ورای سجده کردن. در سجده کردن انسان مختار است و تصمیم میگیرد؛ اما به سجده افتادن یعنی زیر بار عظمتی یا حقیقتی قلبت چنان فرو بریزد و خرد شود که دیگر نتوانی روی پاهایت بایستی.
و ساحران به سجده افتادند...
قَالُواْ آمَنَّا بِرِبِّ الْعَالَمِینَ رَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ
نمیدانم خدا در آن لحظه با قلب ساحران چه کرده. آیا به خاطر شناختشان از سحر بود که تبدیل عصا به ماری عظیمالجثه چنان منقلبشان کرد؟ آیا از میان مردمی که شاهد بودند تنها آنان حقیقت و عظمت این تبدیل را دریافت کردند؛ یا دلهایشان پذیرای حق بود و مردمی برگزیده بودند. آن همه ایمان و یقین به یکباره چگونه بر قلب ساحران نازل شد که رضا و بخشش خدا را بیدرنگ بر سختترین شکنجهها را برگزیدند.
قَالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ
إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ
لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِّنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ
....
قَالُوا لَا ضَیْرَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ . إِنَّا نَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَایَانَا أَن کُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ
گفتند باکى نیست ما روى به سوى پروردگار خود مىآوریم. ما امیدواریم که پروردگارمان گناهانمان را بر ما ببخشاید [چرا] که نخستین ایمانآورندگان بودیم.
هاجر قاسمی