کتاب نیوز  شناسنامه

نسل دوم مهاجران / جومپا لاهیری

مجتبی ویسی


جومپا لاهیری در لندن متولد شد. پدر و مادرش از مهاجران هندی ساکن آیلند آمریکا بودند. او در کالج برنارد به تحصیل پرداخت، به دانشگاه بوستون رفت و سه مدرک فوق‌لیسانس (در رشته‌های زبان انگلیسی،‌ نوشتار خلاق و مطالعات تطبیقی در ادبیات و هنر) و یک مدرک دکترا در رشته مطالعات دوره رنسانس از آنجا گرفت.
لاهیری در سال 2001 ازدواج کرد و هم‌اکنون با شوهر و دو فرزندش در بروکلین به سر می‌برد.
کتاب نخست او، مترجم دردها (1999)، مجموعه داستانی بود که جایزه پولیتزر در سال 2003 را از آن خود کرد و فیلمی هم از روی آن ساخته شد. کتاب بعدی او رمان "همنام" بود که در هر دو آنها بحث تقابلات فرهنگی مهاجرانی مطرح می‌شود که میان فرهنگ‌ زادگاه خود، هند، و راه و رسم غریب سرزمین جدید گرفتار آمده‌اند. در کتاب سوم و جدید او، یک مجموعه شامل هشت داستان تحت عنوان «خاک غریب»، منتشر شده‌ با همان موضوع همیشگی و مورد علاقه‌اش؛ با این تفاوت که این‌بار او سراغ نسل دوم مهاجران رفته که هم ناگزیرند ارزش‌های سنتی والدین خود را پاس بدارند و هم ارزش‌ها و معیارهای محیط آمریکایی خود را. 


اولین کتاب شما، مترجم دردها، یک مجموعه داستان کوتاه بود. بعد از آن یک رمان منتشر کردید و کتاب سوم باز هم یک مجموعه داستان است. چرا دوباره به داستان کوتاه رو آوردید؟
این تصمیم به‌ هیچ‌وجه از قبل اندیشیده نبود. رمان «همنام» را که داشتم تمام می‌کردم دو سه ایده داستانی در ذهن‌ام وول می‌خورد و من هم تصمیم گرفتم آنها را روی کاغذ بیاورم. بهتر است بگویم که من در دام‌ آنها گرفتار آمدم. اگر حقیقت‌اش را بخواهید و بخواهم صادق باشم، بسیاری از داستان‌های مجموعه جدید‌، ایده‌هایی قدیمی هستند که تاریخ آنها به قبل از نوشتن رمان‌ام برمی‌گردد. بحث ایده‌های جدید اصلا مطرح نبود.


آیا فرآیند نوشتن یک مجموعه داستان کوتاه با رمان تفاوت دارد؟ آیا شما با دو رویکرد متفاوت سراغ هر یک از آنها می‌روید؟
من تفاوت زیادی از نظر نتیجه کار و دستاوردها میان آنها قائل نمی‌شوم؛ چون یک ایده به عقیده من یا از کار درمی‌آید یا نه. حال این ایده می‌تواند در قالب داستان کوتاه اجرا شود یا متوسط یا بلند. بستگی به مصالح مورد نیاز داستان دارد. خود من همیشه در وهله‌ی اول به ماهیت داستان فکر می‌کنم. موقعی که ایده «همنام» به ذهنم رسید، احساس کردم که باید به صورت رمان نوشته شود. در قالب داستان کوتاه از کار در نمی‌آمد. در مورد مجموعه آخرم باید بگویم که برخلاف مجموعه قبل من سال‌ها روی ایده‌های آن کار کردم و آنها بارها دگرگون شدند و تغییر و تحول پیدا کردند. یک تفاوت آن است که برای مثال در رمان «همنام»‌، هر بخش به یک کل بزرگ‌تر وابسته است.


بسیاری از داستان‌های شما درباره مهاجرت و افرادی هستند که دور از وطن خود به سر می‌برند و وارد سرزمین جدیدی شده‌اند. در اثر قبلی توجه شما بیشتر معطوف به مردمی بود که از منطقه بنگال به آمریکا آمده‌اند ولی در کتاب «خاک غریب»‌ اغلب داستان‌ها درباره افرادی است که در دل سرزمین‌ آمریکا جابه‌جا می‌شوند یا شخصیت‌هایی که از آنجا به انگلیس (لندن)، ایتالیا یا سایر نقاط جهان می‌روند. چه نکته جالبی در این ایده می‌بینید که انسان‌ها را در موقعیت‌های مکانی جدید قرار دهید؟
نکته جالب توجه برای من فکر کردن درباره شخصیت‌هایی است که بدون توجه به پیشامدها و تحت هر شرایطی از یک مکان به مکان دیگر می‌روند. در مجموعه‌ی اولم شخصیت‌ها همگی به دلیلی کمابیش یکسان نقل مکان می‌کردند و آن جست‌وجو برای فرصت‌های شغلی بود (همان دلیلی که والدین خودم را هم به سوی آمریکا کشاند). در مجموعه اخیر نیز از همین مولفه نقل مکان سود جسته‌ام، با این تفاوت که این‌بار دلایل شخصی‌تری نیز در کار است؛ مانند ایجاد شرایط بهتر برای خانواده، مرگ عضوی از خانواده و مواردی نظیر آن. در این کتاب بیشتر به شخصیت‌هایی پرداختم که خود به طور مستقیم مهاجر نیستند بلکه والدین یا نیاکان مهاجری داشته‌اند. به این موضوع علاقه‌مندم چون وقتی کسی به عنوان فرزند خانواده‌ای مهاجر در سرزمینی بیگانه بزرگ می‌شود، همواره معنای پدیده‌ای را که می‌توان بی‌ریشگی یا بی‌ریشه‌کردن خود نام گذاشت به‌خوبی درک می‌کند؛ دست‌کم در نظر من که چنین بوده است. چنین فردی، بدون تجربه مستقیم شخصی‌ هم کاملا متوجه این امر می‌شود. من خود می‌دانستم که والدین‌ام چه کشیده‌اند و احساس بی‌ریشگی کاملا برایم ملموس و آشنا بود.


یک موضوع مسحورکننده در داستان‌های پیشین شما، نوع نگاه‌تان به مقوله ازدواج در میان افراد هم‌نسل پدر و مادرتان است. داستان خود شما هم از چنین مضمونی برخوردار است که در آن دختری نوجوان از ارتباط پدرش با کسی دیگر باخبر می‌شود. آیا شما هم در دوره نوجوانی به این مسئله فکر می‌کردید که «چه بلایی بر سر هموطنان من می‌آید؟» یا صرفاً به این دلیل توجه شما را به خود جلب کرده بود که در محیط‌ خانوادگی و فرهنگی متفاوتی بار آمده بودید؟
نمی‌دانم چرا، ولی هرچه سن‌ام بالاتر می‌رود علاقه‌ام به شیوه ازدواج پدر و مادرم بیشتر می‌شود. خود آدم هم که ازدواج می‌کند باز این موضوع برایش جذاب است چون امکان مقایسه‌ای اجتناب‌ناپذیر را فراهم می‌آورد. به گمانم این مسئله پیوسته در تمامی آثارم ذهن مرا به خود مشغول کرده است. والدینم بنابر یک قول و قرار از پیش تعیین شده ازدواج کردند، مثل بسیاری دیگر از هندی‌ها در دوران کودکی و نوجوانی من. پدرم به آمریکا آمد و نوعی زندگی را در پیش گرفت و مادرم هم نوعی دیگر را. من هم به خوبی از تمامی قضایا خبر داشتم. این موضوع کماکان مایه حیرت من می‌شود و من کماکان درباره‌ی آن خواهم نوشت.


در یکی از داستان‌های مجموعه آخرتان، خواننده شاهد ازدواجی در میان افراد همسن و سال شماست. روایت در این ازدواج، در مقایسه با ازدواج‌ نسل‌های قدیمی‌تر، اجمالی و گذرا نیست.

از چه نظر؟


داستان به‌طور خاص و مشخص درباره‌ی ازدواج این زوج است، به این معنا که شما آنها را در تعامل نزدیک با هم نشان می‌دهید و هر حرف و حرکت آنها را ثبت می‌کنید،‌ حال آنکه قبلاً چنین مواردی با فاصله و از منظری بیرونی به تصویر کشیده می‌شدند.
من برای نسل‌های پیشین حکم یک فرد غریبه و بیرونی را دارم ولی در مورد هم‌نسلانم قضیه فرق می‌کند و در داستان می‌توانستم خود را به‌راحتی جای یکی از شخصیت‌ها بگذارم. این داستان ساختگی است؛ ولی من توانستم ازدواج با آن زن و آن جنبش و جریان را به‌طور کامل در ذهن مجسم کنم.


از میان داستان‌‌نویسان قدیمی بیشتر به کدام یک علاقه دارید و پیوسته سراغ آثارش می‌روید؟‌

این اواخر بسیاری از رمان‌های قرن نوزدهمی را خوانده‌ام. همیشه از علاقه‌مندان پر و پا قرص آثار چخوف و تولستوی بوده‌ام؛ ولی مدتی است که به [توماس] هاردی گرایش پیدا کرده‌ام. او یکی از رمان‌نویسانی است که این روزها مدام به سراغش می‌روم. هیچ‌وقت از آثار او خسته نمی‌شوم. دنیاها و فضاهایی که او خلق می‌کند کامل است؛‌ بسیار بادقت و ظرافت و قابل تحسین. فکر نمی‌کنم خود من در داستان‌هایم از چند و چون انجام این کار باخبر باشم چون من بیشتر به صورت شهودی کار می‌کنم. در آثار هاردی من حقیقتاً وارد حوزه‌هایی کامل، غنایافته و اقناع‌کننده می‌شوم. در آنها بین درام بشری و دنیای پیرامون نوعی توازن به چشم می‌خورد و این تبادل و انتقال به زیبایی صورت می‌گیرد. همچنین در این کتاب‌ها نکاتی دوست‌داشتنی درباره برخی امور همچون جامعه روستایی،‌ مزرعه و خرمن‌ها یاد می‌گیرم. چنین چیزهایی را دوست دارم. هرچه سنم بالاتر می‌رود علاقه‌ام به آنها بیشتر می‌شود. این مسائل به زمین مربوط است و بحث ریشه پیدا کردن و هویت. آثار [ناتانیل] هاوثورن را نیز خوانده‌ام و عنوان کتاب آخرم را نیز از طریق آثار او پیدا کردم. با قطعیت می‌گویم که بسیاری از ایده‌هایم را با خواندن آثار نویسندگان دیگر به‌دست می‌آورم.


و نویسندگان امروزی؟
آثار ویلیام تریور، آلیس مونرو و میویس گالانت را با شور و اشتیاق می‌خوانم.


یکی از منتقدان در نقدی بر کتاب اول شما گفته بود که نثر و نوشته شما بی‌نهایت سر راست و بدون شاخ و برگ است. بی‌آنکه بخواهم قضاوتی در این مورد بکنم، آیا خود شما با این نظر موافقید؟‌
من سادگی و سرراستی را دوست دارم و برای آن اهمیت بیشتری قائل هستم. در جهان داستان ما هم با فرم و ریخت اثر مواجه هستیم و هم با کارکرد و قصدیت. من از آن دسته نویسندگان نیستم که فقط طرفدار فرم هستند. من و شوهرم همیشه بر سر این مسئله بحث داریم چون برای مثال هر وقت برای خریدن اثاثیه به بازار می‌رویم، چشم او اغلب پی صندلی‌های زیبا،‌ خیره‌کننده و غیرمعمول می‌گردد در حالی‌که من تا وقتی یک صندلی راحت نباشد، دوست ندارم آن را بخرم. رغبتی هم به آن ندارم که فقط زبان‌ام را زیبا کنم. اگر شما آثار ناباکوف را بخوانید- که من به آنها عشق می‌ورزم- متوجه می‌شوید که زبان در عین زیبایی، نقش تعیین‌کننده در شکل‌گیری داستان‌ ایفا می‌کند و بخشی جدایی‌ناپذیر از آن محسوب می‌شود. حتی حالا هم در موقع کار کردن دغدغه‌ اصلی‌ام پرهیز از اضافات و هرچه ساده‌تر کردن داستان‌ و شفاف‌تر کردن آن است. هنگام بازنویسی نهایت تلاش خود را به کار می‌گیرم تا اثر را تا حد امکان ساده‌تر کنم.


آیا تمایلی دارید که یک رمان بزرگ و چند بعدی بنویسم؟

گمان نمی‌کنم. من در زمره نویسندگانی قرار نمی‌گیرم که بی‌پروا و بی‌محابا کلمات‌شان بر صفحه سرازیر می‌شود. نوشته من بیشتر میل به اختصار دارد تا اطناب. اگر قرار باشد رمان‌های دیگری بنویسم، به نظرم جمع و جورتر و ساده‌تر از رمان‌ قبلی‌ام خواهند شد.


این حرف با نکته‌ای که در مورد نثرتان گفتید تطابق دارد، درست می‌گویم؟

شاید. بله. من از زیاده‌روی خوشم نمی‌آید. یک اثر برجسته به این دلیل بزرگ است که از زیاده‌روی پرهیز کرده است.


بسیاری از نویسندگان امروزی، از زادی اسمیت گرفته تا مارتین امیس نقد هم می‌نویسند. آیا شما هم ضرورت این کار را حس می‌کنید؟

نه‌چندان. من از داوری و قضاوت خوشم نمی‌آید و با آن راحت کنار نمی‌آیم. البته گفته من به معنای قضاوت درباره کار منتقدان نیست. نقد یک فعالیت بسیار ارزشمند در عرصه‌های هنر، ادبیات و موسیقی است؛ ولی فکر می‌کنم به کار من نمی‌آید. قبل از انتشار اولین کتابم،‌ چندین نقد نوشتم و از این کار لذت فراوانی هم بردم. کتاب‌هایی به دستم می‌رسید و من هم مطلب کوتاهی درباره‌ی آنها می‌نوشتم. بعد از مدتی احساس کردم چیزی تغییر کرده است که همان نوع نوشتار خودم در داستان‌هایم بود. صادقانه بگویم- هرچند شاید به طریقی شانه‌ خالی‌کردن از زیر بار مسئولیت خودم باشد- که دوست دارم تا حد ممکن از جهان کنونی نوشتار دور بمانم چون آن را بهترین حالت برای نوشتار خود می‌بینم. می‌خواهم قدری از همه چیز فاصله بگیرم. آدم وقتی درگیر کار نقد می‌شود، مدام باید مراقب آثار تازه چاپ‌شده و جریانات روز باشد و وقتش را صرف چنین اموری کند. این نوع فعالیت فراتر از چیزی است که من در طلبش هستم.
 
 کارگزاران
۱۳۸۷/۰۷/۱۵
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

بایگانی  
طریقه‌ی کتاب خواندن/ آندره موروا
آیا کتاب خواندن هم کاری است؟ «وانری لاربو» مطالعه را «گناهی بدون عقاب» می‌داند و بالعکس «دکارت» آن را «گفت‌وگو با شریف‌ترین مردان قرون گذشته می‌شمارد»، و هر دو در تشخیص خود ذیحق هستند.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
آیین نقد کتاب
اندیشه نقد و نقد اندیشه بسی قدمت دارد. سابقه انتقاد ادبی یا سخن‌سنجی به یونان باستان و بوطیقا (=فن شعر) ارسطو می‌رسد. در اسلام ریشه‌های انتقاد اندیشه و عمل در قرآن مجید هست.
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
انتقاد از کتاب / علی شریعتمداری
کسی که می‌خواهد کتابی را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد باید از رشته‌ای که این کتاب بدان مربوط است اطلاعات کافی داشته باشد. منظور از اطلاعات کافی این است که انتقادکننده به اصول و مبانی رشته مربوط آشنا باشد
۱۳۸۵/۰۴/۱۳
هنر کتاب نخواندن/ بهاءالدین خرمشاهی
بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند.
۱۳۸۵/۰۱/۲۸
کتابهای خواندنی/ عباس اقبال
اگر به نسبت با مردم ممالک متمدنه عالم، ایرانی را در نظر بگیرید و مقدار آنچه را در عرض سال خوانده است با مبلغ خوانده‌های هریک از افراد ملل متمدنه در میزان مقایسه بیاورید خواهید دید که ایرانی در سال چیزی نخوانده است .
۱۳۸۵/۰۱/۰۵

بایگانی  
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
سرّ نوشتن / محمدعلی اسلامی ندوشن
انسان هیچ نوشته‌ای را دوست ندارد، مگر آن که بتواند گوشه‌ای از گمشده‌ی خود را در آن پیدا کند... انسان باید وجدانش روشن باشد و از گذشته‌اش خجالت نکشد. کسانی که وجدان روشنی ندارند،‌حرف قابل گفتنی هم برایشان نیست... جلال آل احمد در "خسی در میقات" در جایی نگاهش به دختری می‌افتد و از زیبای‌هایش می‌گوید... همیشه دبیر فیزیک و شیمی محترم‌تر و ترس‌آورتر از دبیر ادبیات بود.
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
از چاله به چاه/ داوود غفارزادگان
این که اعتراف مال فرهنگ مسیحیت است بحثی پیش‌پاافتاده است؛ کسی ادعیه معروف ما را خوانده باشد از این حرف‌ها نمی‌زند... ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و هر چیزی پس و پشت سیاست شکل مسخ شده‌یی به خود می‌گیرد... نمی‌خواستم خواننده به تصویر واحدی برسد... گذاشتم همه چیز لغو و بیهوده و مسخره از آب دربیاید.
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
آنچه دلم گفت بگو، گفته‌ام/ یوسفعلی میرشکاک
پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشیم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشی و... همین‎هایی که از این مملکت رفتند و حالا فحش می‎دهند. نان‎خور این طرف بودند... من قایل به چیزی به عنوان شعر انقلاب نیستم... ما در این مملکت طبق معمول، باندبازی هم داریم... برای پذیرفتن «من او» باید بخش‎های زیادی را حذف کرد... شمس لنگرودی شاعر نیست...
۱۳۸۸/۰۹/۱۰
یک جعبه‌ی یخچال کاغذ / دن براون
من چهار جعبه به اندازه‌ی جعبه یخچال؛ کاغذ نوشته‌ دارم که از آنها در نماد گمشده استفاده نکرده‌ام. برای این کتاب شاید به اندازه 10 کتاب مطلب نوشته‌ام... هنوز هم برای نوشتن 4صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوستانم همان‌هایی هستند که پیشتـر بوده‌اند و همان زن شگفت انگیز همسـرم است.
۱۳۸۸/۰۸/۲۸
دیدار با همسایه‌ی نیما / سیمین دانشور
نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید.
۱۳۸۸/۰۸/۲۵
انشاء‌الله اسفند 89 / امیر حسین فردی
جشنی که با جایزه 9میلیون تومانی یکی از گران‌ترین جوایز ادبی کشور محسوب می‌شود... تصور ما این است که همه نویسندگان و هنرمندان در تهران جمع شده اند؛ اصلا به فکر شناسایی و استعدادیابی نیستیم در حالی که استعدادهای خوبی در دوردست‌ها داریم...
۱۳۸۸/۰۸/۲۳
زندگی سراسر رنج است/مصطفی مستور
این‎ها حرف‎هایی هستند برای جامعه‎ای که از این تلاطم‎های سیاسی گذر کرده است و بخواهد زندگی کند. در متن زندگی است که این پرسش‌ها جدی می‌شوند... از ادبیات انتظار بزرگی ندارم... شاید از معدود لذت‌های نوشتن این باشد که بنویسی تا دیگران احساس کنند در زندگی تنها نیستند.
۱۳۸۸/۰۷/۲۶
مخالف را حذف نمی‌کرد / صادق طباطبایی
سعه‌ی صدر بسیار بالا و تحمل از ویژگی‌های ایشان بود. اصلا انگار ایشان بدگویی‌ها را نمی‌شنیدند... ما باید راه ناتمام سیدجمال را ادامه بدهیم. اما خطای سید جمال را تکرار نکنیم. سیدجمال می‌خواست با اصلاح سران مشکلات را حل کند. ما باید با مردم شروع کنیم.
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
آیا فارابی منحل می‌شود؟ / اکبر نبوی
گاه دچار افراط و تفریط می‎شویم؛ یا فقط واقعیت را می‎بینیم یا آرمان را... نبود استراتژی فرهنگی، سبب غلبه‌ی روزمرگی بر رفتارهای مدیریت دولتی می‎شود... برای سیاستمداران در حوزه‌ی فرهنگ امکان آزمون و خطا مهیا ساختیم... مدیریت آقای شاه‎حسینی به‎گونه‎ای است که به نظر می‎آید قصد دارد فارابی را به تعطیلی بکشاند...
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
فهم‌ناقص‌مدیریت‌فرهنگ / محمدمهدی عسگرپور
در وزارتخانه‌ای که حداقل، در لفظ بسیار مهم است... مدام تصور می‌شود که بزرگانی که نیروی محرکه‌ی ذهنشان مربوط به عرصه‌های دیگر است، در صورت مؤدب بودن! و داشتن تحلیلی (معمولاً جهت‌دار) از سابقه فرهنگی و هنری کشورمان، می‌توانند در مسندهای مهم فرهنگی و هنری مشغول فعالیت شوند...
۱۳۸۸/۰۶/۲۲
انتهای جاده‌ی مک‌کارتی / محمدرضا قلیچ‌خانی
این کتاب جزو رمانهای آخر الزمانی است، رمانهایی که به این مسئله می‌پردازند که اگر دنیا به آخر برسد چه اتفاقی می‌افتد... کل داستان پر است از صحنه‌های تکان دهنده و عجیب و غریب مثل برخورد پدر و پسر با گروهی که جنازه‌ی یک نوزاد را روی آتش گذاشته‌اند تا کباب کنند...
۱۳۸۸/۰۴/۱۷
شصت ‌‌سال ‌ترجمه / رضا سیدحسینی
آن موقع خیابان فروردین هنوز آسفالت نشده بود و بالاتر از آن هم فقط دانشگاه تهران قرار داشت و بعد هم جز بیابان چیزی دیگری دیده نمی‌شد... مادرم گفت این کتاب را تمام نکن چون می‌گویند اگر کسی امیر ارسلان را تمام کند سرگردان می‌شود. من هم تمامش نکردم ولی سرگردان شدم...
۱۳۸۸/۰۳/۰۴
ابوالمشاغل بازنشسته نمی‌شود/نادر‌ابراهیمی
مملکتی که 5‌هزار سال ادبیات داستانی دارد و پرقدمت‌ترین سرزمین ادبیات داستانی است؛ نباید امروز به خاطر دو تا خط و مرز غلط در جا بزند... بعد از انقلاب، داستان‌نویسی ما به دست همین مردم سپرده شده و داستان‌نویسان ما هم که وارد شده‌اند همه از میان همین مردمند.
۱۳۸۸/۰۱/۳۰
با کتاب ‌خبرنگار نمی‌شوید‌/احمد توکلی
فاصله‌ی بین مطالعه و عمل در روزنامه‌نگاری که یک کار ذوقی، ‌هنری و علمی است، زیاد است... برخی از همکاران ما احتمالاً در اثر یک اشتباه تاریخی به این وادی کشیده شده‌اند... الان شما نمی‌توانی به خبرنگارت بگویی "بالای چشمت ابروست!" اگر خبرش را کار نکنی، گریه می‌کند! قهر می‌کند... ساختار رسانه‌ای در ایران صدمه دیده است. برخی از مطبوعات در جایگاه حزب نشسته‌اند...
۱۳۸۷/۱۲/۲۹
قیمت‌های واقعی / فرهاد جعفری
"جومانجی" اگر زیر خروارها خاک هم باشد؛ عاقبت صدایش درخواهد آمد و شما را به خودش دعوت خواهد کرد... کار نویسنده‌ی خوب «تاب دادنِ خواننده» است. البته طوری که ازش لذت ببرد... سرزنش‌ها و ملامت‌ها را می شنوم و گوشم بدهکار این حرف‌ها نیست؛ چون: مگر «کافه‌پیانو» فقط کارکرد ادبی دارد؟! ... اگر رقابتی هم هست، بر سر بخش بزرگ‌تر و بیشتری از کیک‌ِ شیرین یارانه‌هاست...
۱۳۸۷/۱۱/۱۸
در ستایش داستان / فرانک اوکانر
نوشتن رمانی مانند «غرور و تعصب» کاری نیست که از دست یک فارغ‌التحصیل شکست‌خورده، یک شاعر شکست‌خورده، یک داستان کوتاه‌نویس ‌شکست خورده یا هر شکست خورده‌ی دیگری برآید. کار اساسی در رمان، خلق مفهومی از یک زندگی مداوم است. ولی در داستان کوتاه فقط اشاره‌ای به این زندگی مداوم می‌شود.
۱۳۸۷/۱۰/۲۱
فلسفه به روایت کربن/ انشاءلله رحمتی
او مسیحیت را به خوبی می‌شناسد و شناخت خوبی از فلسفه‌ی غرب دارد... کربن خود را مورخ فلسفه‌ی ابن‌سینا نمی‌داند، بلکه تلاش می‌کند تا به تعبیر خود ارتباطی وجودی با ابن‌سینا برقرار کند، یعنی می‌خواهد ببیند ابن سینا برای انسان امروزی چه حرفی دارد.
۱۳۸۷/۱۰/۰۲
از مافیا تا عشیره‌ به روایت شهبازی پسر
در دنیای امروز شخصیت‌هایی شبیه «کورلئونه» نمی‌بینیم... آدم‌هایی که عادلند و هدف‌شان تامین نان و احترام عشیره‌شان است، نه حرص زدن مثل یک حیوان و خوردن و نابود کردن با زور و حماقت و قصاوت... زمانی فلان لوتی معروف تهران حتی هنگام مستی هم در کوچه‌های تنگ وقتی زنی از روبرو می‌آمد پشت می‌کرد؛ نه الان که هر محله گله‌ی گرگ‌های خودش را دارد.
۱۳۸۷/۰۹/۰۲
علی‌‌پروین در دوکوهه / داوود امیریان
در حال تشنگی خوابم برد. یک دفعه دیدم قطره‌های آب روی صورتم می‌ریزد. چشمهایم را باز کردم. خواهرهایم بودند. گریه می‌کردند و مرا می‌بوسیدند. آنها که رفتند نمازشب خواندم و گفتم خدایا من شهادت را دوست دارم، اما این یک‌بار ما را شهید نکن، اینها خیلی گریه می‌کنند و متأسفانه خدا به حرفم گوش داد.
۱۳۸۷/۰۸/۱۸
نسل دوم مهاجران / جومپا لاهیری
وقتی کسی به عنوان فرزند خانواده‌ای مهاجر در سرزمینی بیگانه بزرگ می‌شود، همواره معنای پدیده‌ای را که می‌توان بی‌ریشگی یا بی‌ریشه‌کردن خود نام گذاشت به‌خوبی درک می‌کند... من خود می‌دانستم که والدین‌ام چه کشیده‌اند و احساس بی‌ریشگی کاملا برایم ملموس و آشنا بود.
۱۳۸۷/۰۷/۱۷
درشت‌نمایی مضحکه / محمدعلی علومی
آثار ارسکین کالدول به راحتی می‌توانند آثاری از خسروشاهانی و یا کیومرث صابری باشند. آثار ویلیام سارویان شباهت زیاد به آثار منوچهر احترامی و آثار جیمز تربر با آن فضاهای غریب و سوررئال می‌توانند آثاری از عمران صلاحی و یا غلامحسین ساعدی باشند... در تمام آثار ادبی ارزشمند روانکاری آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف و متضاد دیده می‌شود.
۱۳۸۷/۰۷/۰۶
خیال روی شما / سید حمیدرضا برقعی
شعر تفریح زندگی‌ام شده است... شفیعی کدکنی می‌گوید شاعر موفق کسی است که شعرش خاص‌پسند و عوام‌فهم باشد. فکر می‌کنم شعرم بار عوام‌فهمی‌اش بالاتر باشد؛ حالا اگر خواص هم پسندیدند چه بهتر!... مسیرم را به هیچ وجه تغییر نخواهم داد. برای مدح اهل‌بیت شاعر شدم...
۱۳۸۷/۰۶/۰۷
داستان به مثابه‌ی "سلول بنیادین"
ما با تورم جشنواره‌های ادبی مواجهیم. این هم خودش شرح کشافی می‌خواهد که کسی که پول داشته باشد می‌تواند جشنواره تاسیس کند... داستان نوشتن مثل ساختمان‌سازی نیست که آجر را بگذاری و بالا برود. واقعاً بستگی به حال دارد... برای من مهم جایگاه شیخ فضل الله نوری و اتفاقاتی است که افتاد و مردمی که پای دارش آنگونه رفتار کردند.
۱۳۸۷/۰۵/۱۴

پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
مجرمان را پیدا کنند... به وابستگى‏هاى سازمانى آنها هم هیچ نگاه نکنند و باید مجازات شوند...رهبر انقلاب4.6.1388
پایگاه خبری حوزه‌ی هنری
سفارش بدهید: 33355577
"امید و دلواپسی"
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
تحریم تجاری اسرائیل
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام