سالهای 30، در آن شهر بیباران کارگری در جنوب، زمانی که هنوز تلویزیون نبود و رادیو هم اگر بود؛ چندان عمومیت نداشت که بشود به عنوان رسانهای فراگیر از آن اسم برد، تنها وسیلهی دلخوشی مردمان و مایهی سرگرمی خانوادهها، کتاب بود. و البته در آن شهر کارگری و میان خوشنشینهای دست به دهن، کتابهای کم حجم پنج ریالی رونق داشت و نه جنایت و مکافات داستایوفسکی یا سه تفنگدار الکساندر دوما و کنت مونت کریستو که بعدها آمد و با خودش داستانهای پلیسی میکی اسپلین را هم آورد.

در این میان، امیر ارسلان نامدار و ملکه فرخ لقا طرفداران زیادی داشت، درست مثل حسین کرد شبستری با چهل طوطی که البته ارج و قرب کتابهای "یوسف و زلیخا" و خضر و الیاس سر جای خودش محفوظ بود و نمیشد آنها را با جزوههای هفتگی و سریالی "شهرآشوب" یا "دلشاد خاتون" مقایسه کرد. جزوههای پنج ریالی که با عکس هنرپیشههای معروف آن زمان مثل "مارلین دیتریش" تزیین شده بود. بیشتر مردمان به سبب آنکه کتاب قرآن مجید زینتبخش خانههایشان بود و به قصد آنکه علاوه بر سرگرمی، اندکی هم چیز یاد بگیرند؛ خوش داشتند خضر و الیاس با یوسف و زلیخا بخوانند که نویسندگان گمنامشان بدون هیج توقعی با نثری ساده و روان آنها را نوشته بودند.
این داستانها البته ماجرا داشتند، مثل یکی بود یکی نبود؛ ولی قابل تامل و به اصطلاح تفکربرانگیز هم بودند. خوانندههای ساده دل و باصفای آن روزگار با تصورات ذهنی که داشتند، از جمال یوسف(ع) تصوری خارقالعاده در خیال خود خلق میکردند و آرزوی آنکه شبی او را به خواب ببینند در دلشان بیداد میکرد. زلیخا برای آنها مظهر گناهی بود که میشد در باران رحمت الهی آن را شست و پیری گناهبار را در جانی معجزهدار جست و جو کرد. داستان یوسف و زلیخا یا خضر و الیاس و حتی چهل طوطی آن زمان، داستانهای "تیپیک" بودند. آدمهای سیاه یا سفید. داستانی که از لایههای زیرین برخوردار نبود و حتی به اصطلاح امروز فاقد پیرنگ تلقی میشدند و در پدیداری حوادث، توالی رخدادها، سببیت عامل اصلی تلقی نمیشد.
داستان با روایتی ساده و بیهیچ کنشی گفته میشد؛ بیآنکه نویسندگان گمنام آنها، مانند ادگار آلن پو، از وحدت تاثیر در داستان باخبر باشند و به اصطلاح بخواهند تاثیر واحدی را به خواننده القا کنند. اما صادق بودند، صمیمی بودند و هیچ قصدی جز معنویت نداشتند. در نوشتن، نگران آن بودند که برداشتشان از قرآن اشتباه باشد و خداوند آنها را نیامرزد. آنها میدانستند که یوسف، فقط قهرمان داستان نیست، پیامبر است و رفتاری پیامبرگونه دارد. منشی بزرگوارانه و با تشخصی اصیل و الهی.
ما جوانهای کتابخوان آن روزگار همهی این فوت و فنهای داستاننویسی را بعدها با خواندن "گیله مرد" بزرگ علوی یا "مدیر مدرسه" جلال آل احمد یا "هدیه کریسمس" او.هنری دریافتیم و دانستیم. در واقع آنچه در "امیر ارسلان" جستجو میکردیم، رمانس بوده و نه آنکه تعریفی علمی و متقن از رمان و داستان کوتاه، آخر نویسندگان گمنام دورهی جوانی نیازی نداشتند با صنایع داستاننویسی آشنا باشند. همین قدر میدانستند رمان از گونهی داستان، با روایت منثور نسبتاً بلند و پیچیدهای است که به گونهای تخیلی به بازآفرینی زندگی و نمایش شخصیتها و کردارها و اندیشههای آنان در محیطی ویژه میپردازد.
نمیدانستند رمان ترکیبی خیالی است که آفرینندهی آن میکوشد روش ویژهی خود را در شناخت دنیای پیرامون خویش به شکلی محسوس و به کمک آن بنمایاند. در اینجا اصل صناعتی است که در خلق آدمها و پیرنگ داستان به کار میرود تا آدمها تصنعی، یک بعدی و کارتونی جلوه نکنند و داستان به اصل زندگی و اصالت هستی آنقدر نزدیک بشود که باور کنیم با حقیقت آنچه باید باشد(نه آنچه هست)، مواجه هستیم و برای دستیابی به آن کوششی لازم است تا در مقام شهود، هر لحظه به کشفی تازه برسیم و به لذت معنوی و روحی دست پیدا کنیم.
نویسندگان گمنام داستانهای چهل طوطی، خضر و الیاس و یوسف و زلیخا فارغ از همهی این تعاریف و اصول، داستانهایشان را صادقانه مینوشتند و هیچ ادعایی هم نداشتند و اکنون در این دوره که تلویزیونی جای آنها را گرفته، هرچند ماهیتاً یک رسانهی سرگرم کننده به حساب میآید، اما لابد کوشش تهیهکنندگان مجموعههای تلویزیونی بیشتر برای جلب منفعت معنوی است و این همان هدفی است که جناب آقای ضرغامی طی سالهای اخیر آنرا دنبال میکند و گمان نمیکنم ساده از کنار مسائلی بگذرند که به آیین و مقدسات الهی ما لطمهای وارد بکند.
ارائه اطلاعات صحیح و تاثیرگذار، در ضمن ایجاد زمینهای برای سرگرمی مفید و فارغ از گناه، با ترکیبی از معنویت، باید بنمایهی ساخت مجموعههایی بشود که بر اساس داستانهای دینی ساخته میشوند. چیزی که در این میان غایب است و در مجموعهای مانند "یوسف پیامبر" برای مخاطب متوقع بلافاصله به چشم میخورد، سادهنگری و سادهانگاری است. نه از بهرهمندی از نیروی شگرف تخیل در آن خبری هست و نه پیروی از قوهی ابداع، نوآوری و ابتکار و نه حتی وجود لایههایی برای کشف و شهود که تماشاگر را به وجد بیاورد. چیزی جز یک روایت سادهی تصویری نیست، آن هم با مزاحمتهایی که خطاهای موجود در طراحی صحنه، لباس، دکور و حتی انتخاب نابجای بازیگر، آن را مخدوش میکند.
آدمهای بیکار زیادی که در راهروهای تنگ راه میروند. دکور شلوغ و پر از نقشها و رنگهای تند و دور از تصور، جامعهای چسبان و به شدت رنگین و دست و پا گیر، دکور تنگ و اتاقهای تو در توی کوچک و بسیار زیاد که تصورش به لحاظ تاریخی و زمان ممکن نیست. این در همآشفتگی آنقدر است که بازی درخشان و فوقالعادهی "جعفر دهقان" و "مهوش صبرکن" را تحت تاثیر قرار میدهد و حسرت بازی درخشان "کتایون ریاحی" را که به غلط انتخاب شده، در مجموعهی "شب دهم" به دل دوستدارانش مینشاند.
هرجایی که پای یوسف به میان میآید، برداشتی که باید از تعریف و تفسیر رفتار یک پیامبر ارائه بشود، مخدوش میشود، انگار یادشان رفته حضرت یوسف پیامبری است پیامبرزاده و نه اشرافزادهای راه گم کرده. آنچه مسلم است قرآن کریم داستان یوسف را برای سرگرمی و اتلاف وقت انتخاب نکرده است. قران صراحتاً میگوید: "نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن و ان کنت من قبله لمن الغافلین. قرآن مجید فقط کتاب نیست، معجزهی پیامبراکرم(ص) است. نگاه کردن به زیباترین داستان در این کتاب به عنوان سرگرمی یا... شایستهی چنین منزلتی نیست. این داستان در قرآن مجید، هر نکتهاش برهانی است بر مقامات معنوی آدمی و هر اتفاقی در آن، یا سر منشا واقعه است برای تنبه و بیداری یا تحلیلی است برای عبرت و پند آموزی و... که هیچ کدام از اینها در این مجموعه دیده نمیشود.

در مجموعه کتابهای با ارزشی که به داستان یوسف و زلیخا پرداختهاند، میتوان به کتاب "اسرارالعشق" سروده مرحوم "حاج اسدالله ایزد گشسب" متخلص به شمس اشاره کرد که نخستین بار در سال 1303 هجری شمسی در اصفهان به چاپ رسیده است. این کتاب دارای دو منظومه است، یکی دربارهی مصاحبه حضرت موسی و خضر علیهالسلام (احسن القصص). جالب اینکه در اینجا، ما با داستانی مواجه میشویم که صورتاً مطابق اصل است و پیرنگ دارد. اما معنا در بردارندهی حقیقتی است که کشف آن چشم گشودن به عالم شهود و درک واقعی آن، عدالت جانفزایی است که روح، تشنهی دست یافتن به آن است تا به سرمنزل رضا برسد و آرام بگیرد: "... فما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا انفسهم یظلمون. " و مقصود از این داستانسرایی یا تفسیرسوره یوسف در آن کتاب، القای تاثیر واحد است و همهی اتفاقات بر عامل سببیت تکیه دارد. به صفحه 38 چاپ سوم(1349) این کتاب نگاه میکنیم که در آن ابتلای یعقوب به فراغ یوسف را آورده تا خواننده دریابد همه چیزی در این عالم برهان و دلیلی دارد.
هر بلا و ابتلا بر انبیا / بیسبب هرگز نبوده ای کیا
مادر یوسف چو بنیامین بزاد / در نفاسش بود ناگه جان بداد
شیر دادی او به بنیامین ز جان/ تا که شد پور کنیزک یک جوان
آن جوان را چون نبیالله فروخت/ مادرش را از جدایی دل بسوخت
بس تضرع کرد و زاری با خدا / هاتفی آواز دادش از سما
تو رسی بر وصل فرزند ای کنیز/ پیش از آنکه پیر کنعان بر عزیز
او شود همدرد تو اندر فراق/ روز و شب گرید ز درد اشتیاق
وقتی خداوند داستان حضرت یوسف را احسنالقصص میخواند، یقیناً سازندگان سریال زندگی حضرت یوسف هم حداقل میباید این صفت را در آن به نیکی رعایت میکردند و یادشان میبود که تماشاگر امروز سیما با دیدن نمونههای شاخص و درخشانی همچون مجموعهی امام علی(ع) که حالا دیگر به تقلید از آن برخاستهاند، یا "معصومیت از دست رفته"، یا "میوه ممنوعه" ساختهی حسن فتحی، توقعش بالا رفته است و نمیتوان داستان را به شیوه یکی بود و یکی نبود، ارائه داد.
همانطور که گفتهام، هدف از ارائهی احسنالقصص در قرآن، داستانگویی نیست. هر نکتهاش دلیل و معنایی دارد: "هرگاه اشارت دقیقه که تطبیق معنای قصص با مراتب سلوک، با تطبیق عالم صغیر و کبیر است از کلام الهی استخراج شود، تفسیر به رای نباشد، چه که معنای تحت اللفظ و صورت تنزیل تصرفی نشده، بلکه ذهن انتقال به آن معانی، از الفاظ کرده، بلکه عیناً منظوم شده." بیت: تو ز قرآن این پسر ظاهر مبین/ دیو آدم را نبیند غیر طین
یوسف روح با اخوان قوی و مدارک از کنعان عالم ملکوت به ملک آمده و به سعی اخوان حسود به چاه طبیعت افتاده، تا کاروانی از راه رسد و به حبلالمتین ولایت از چاهش بر کشند و به بندگیاش برگیرند و به عزیز مصر ولایت او را بفروشند و عزیز او را، به زلیخای نفس بسپارد و نفس از هر راهی به درآید تا او را از راه ببرد و اگر او قصدی خواهد به همراهی نفس ظهور برهان رب مانع آید و عصمت، حافظ از فحشا باشد تا بالاخره خود عزیز مصر ولایت شود و مقام خلافت و نبوت و سلطنت حقیقی او را دست میدهد."
بنابراین میتوان گفت چهرهی حضرت یوسف(ع) وجهالله است و رای اثبات نبوت حقهی او، همچون انگشتر حضرت سلیمان نبی(ع) یا شکافتن نیل برای حضرت موسی(ع) و شقالقمر یا همین قرآن مجید، برای محمد رسول الله(ص). اکنون این چهره، چهرهی حضرت یوسف را چگونه میتوان نشان داد وقتی عین آیت الهی است؟ جمال یوسف دیدنی نیست، رویت شدن است یعنی: "دیدهای وام کنم از تو به رویت نگرم/ ز آن که شایستهی دیدار تو نبود نظرم"
باید این دیده شایستهی دیدارش باشد تا بتوان در آن چهره نگریست و مفتون و شیدای آیتالله شد و دل از دست داد و همه چنان شد و هست را از دست داد و چاقو بر این هستی فناشدنی گذاشت و دست نفس را از خواهشهای شیطانی کوتاه کرد. با دیدن این وجهالله است که آدمی به عظمت اقتدار پروردگار پی میبرد و انگشت حیرت به دهان میگزد. اینجا دیگر نمیشود با اغراق در چهرهپردازی، بازیگری 10،11 سالهی درشت اندام (که استثنائاً معصومیت بدوی این چهره به دل مینشست) یا جوانی به شدت آرایش کرده، آن جمال یکتای یوسف را نشان داد. ما همه از جمال یوسف تصوری آسمانی داشتیم که از طریق همان جزوههای پنج ریالی سالها با آن زندگی کرده بودیم و گمان میکردیم میشود روزی روزگاری آن جمال را با چشم دل زیارت کرد:
"حاش لله ما هذا بشر ان هذا الا ملک کریم"(آیه 21 سوره یوسف)
اعتماد