"کلاریس‌ آیوازیان" از ارامنه‌ی تبریز به خاطر شغل همسرش "آرتوش" با پسر بزرگش "آرمن" و دوقلوهایش "آرمینه" و "آرسینه" در آبادان زندگی می‌کند... به تکرار و سکون زندگی‌ در کنار خانواده‌اش در هوای گرم و شرجی آبادان، به بوی گاز پالایشگاه، به صدای قورباغه‌ها و اخلاق‌های خاله زنکی مادر و تلاش خواهرش برای یافتن شوهری ایده‌آل "عادت" کرده. به بی‌اعتنایی‌ها و سردی و سر فرو بردن "آرتوش" به روزنامه ...

سید علی موسوی

چراغها را من خاموش می‌کنم | زویا پیرزاد
چراغها را من خاموش می‌کنم . زویا پیرزاد.  چاپ اول 1380. نشر مرکز

«چراغها را من خاموش می‌کنم» روایت تنهایی‌های گاه و بیگاه زندگی آدمهاست. آدمهایی که خواسته و ناخواسته زیستشان کنار هم دچار تکرار و سکون می‌شود.

شب و روزهایی اینچنین استعداد بالایی برای بارور ساختن حاشیه‌های منفی و بهانه‌گیری‌های از سر دلتنگی دارند. گله‌هایی به حق که به فرسایش روحی می‌انجامد و نتیجه‌ی نگفتن، به درون ریختن و ماندن در این فرسایش و عادت اجباری به وضع کسل کننده‌ی موجود، تلاش روح برای کاستن سنگینی فضا را به دنبال خواهد داشت. فراری به مأمن‌هایی که برخی خارج از دایره‌ی هنجارهای اجتماعی و اخلاق و تعهد‌های معمول زندگی هستند.

«کلاریس‌ آیوازیان» از ارامنه‌ی تبریز که زویا پیرزاد داستان را از فکر و زبان او روایت می‌کند به خاطر شغل همسرش "آرتوش" با پسر بزرگش "آرمن" و دوقلوهایش "آرمینه" و "آرسینه" در آبادان زندگی می‌کند.

کلاریس مدتی است به تکرار و سکون زندگی‌ در کنار خانواده‌اش در هوای گرم و شرجی آبادان، به بوی گاز پالایشگاه، به صدای قورباغه‌ها و اخلاق‌های خاله زنکی مادر و تلاش خواهرش برای یافتن شوهری ایده‌آل "عادت" کرده. به بی‌اعتنایی‌ها و سردی و سر فرو بردن "آرتوش" به روزنامه و سوال هر شبش برای اعلام پایان روز: " چراغ‌ها را تو خاموش می‌کنی یا من؟"

شاید اگر نقل مکان خانواده‌ی سیمونیان _" المیرا" به همراه پسرش "امیل" و نوه‌اش "امیلی"  _ نبود؛ کلاریس با عاداتش کنار می‌آمد و فشار روحی پنهان این "عادت"ها ، تکرار و سکون را با دلخوش کردن به باغچه‌ی جلوی خانه، با میخک‌ها و شاه‌پسندها و گل‌های میمون و نمره‌یی و اطلسی و گل نخودی‌های روی هره و سه درختچه‌ی توی حیاط سبک می‌کرد.

زمان زیادی از آشنایی دو خانواده نمی‌گذرد که نیکو گفتن و نیکو شنیدن و هم صحبتی محبت آمیز امیل حال و هوای ذهن کلاریس را به خود مشغول می‌کند. کلاریس توجهاتی که از خانواده‌اش به خصوص از همسرش آرتوش انتظار داشت به شکل پررنگی در گفتار و نگاه امیل می‌یابد. تا آنجا که این توجهات کم کم وجدان کلاریس را به تلاطم می‌اندازد.

«ور مهربان ذهنم پرسید: تو چی می‌خواهی؟ جواب دادم: می‌خواهم چند ساعت در روز تنها باشم، می‌خواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم.
ور ایرادگیر مچ گرفت: تنها باشی یا با کسی حرف بزنی؟»

گرچه به ظاهر کلاریس داستان تنهایی خودش و امواج این تنهایی را که وجود امیل برایش ایجاد می‌کند روایت می‌کند؛ اما در بطن و حاشیه داستان تمام آدمها حتی خود امیل، مادر امیل، دخترشان سوفی، خواهر و مادر کلاریس، خانم عبداللهی فعال حقوق زنان که برای گرفتن حق رای برای زنان ایرانی تلاش می‌کند و همه‌ی شخصیت‌های فرعی و اصلی داستان، تنهایند؛ اگر چه زیستی به ظاهر در کنار هم دارند.

حضور امیل و خانواده‌اش صرفا یک تغییر و شوک روحی به تمام شخصیت‌های داستان وارد می‌کند.

شاید اگر زویا پیرزاد روزی بخواهد چراغ‌ها را از طرف یکی دیگر از این شخصیت‌ها، برای مثال از طرف "آرمن" که در 15 سالگی عاشق "سوفی" شده و حاضر است به خاطر او یک شیشه سرکه را یکجا سربکشد روشن کند، همین درگیری‌های ذهنی ور ایرادگیر و ور مهربان را خواهد نگاشت.

وارد شدن عادت و تکرار به زندگی و فراموش کردن آدمهایی که با آنها صبح چراغ را روشن و شب خاموش می‌کنیم؛ بلای جان و سوهان روح وجدانهای پاک و روحهای نزدیک به هم است و موجب طغیان بداخلاقی‌ها و پررنگ شدن "حواشی بی اعتبار" شده به واسطه‌ی تعهدات زندگی مشترک است.

امام علی(ع) می‌فرماید: با چیره شدن بر عادتهاست که می‌توان به بالاترین مقامات رسید.  منتخب المیزان حدیث 4695

 ......................................................................................................

زویا پیرزاد به گواهی پشت جلد کتابش در آبادان به دنیا آمده است.
از سال 1370 تا 1380 مجموعه داستانهای مثل همه‌ی عصرها، طعم گس آلبالو و یک روز مانده به عید پاک را منتشر کرد که بعد‌ها یکجا در سه کتاب تجدید چاپ شدند.

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم اولین رمان این نویسنده در اسفند 1380 است و رمان دومش عادت می‌کنیم در مرداد 1383 منتشر شد.
زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است. آلیس در سرزمین عجایب اثر لوییس کارول و آوای جهیدن غوک که مجموعه‌ای از شعرهای ژاپنی است.
جایزه‌هایی که پیرزاد بابت قلم زدنش گرفته:
طعم گس خرمالو: جایزه بیست سال ادبیات داستانی 1376
یک روز مانده به عید پاک: تشویق شده در جایزه کتاب سال 1380
چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم: بهترین رمان سال 1380 پگاه (مهرگان ادب)، بهترین رمان سال 1380 بنیاد گلشیری، لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در 1380، بهترین رمان سال 1380 برنده جایزه کتاب سال

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

تلویزیون بی‌دلیل روشن می‌شود و تصویری را نشان می‌دهد. در كنار نگاه دوربین‌نگار روایت، تلویزیون قرار دارد. تلویزیون و ساعت دیجیتال و روایت دوربین‌گونه به عنوان عناصری مدرن، اتاق را احاطه می‌كنند... فرد متجاوز به دختر روسپی می‌تواند شكل دیگری از مرد درون تلویزیونی باشد كه ناگهان روشن می‌شود... دختری است در جایگاه و موقعیتی كه با زیبایی‌اش تبدیل به پدیده‌ای می‌شود كه عكسش روی مجلات مد می‌نشیند و در نقطه مقابلش دختر فاحشه چینی است. ...
با کشتی‌گیر اسراییلی کشتی می‌گیرم چون تن من به تن او بخورد بخشی از گفت‌وگوست... با این شیوه ما نباید وارد سازمان ملل هم بشویم؛ نباید در المپیادهای علمی هم شرکت کنیم... چیزی که ناکارآمد هست باید حذف بشود یا اصلاح... اگر خدای نکرده! وزیر ارشاد بشوم اولین کاری که می‌کنم رفتن به قم و گرفتن اجازه از علما برای پیوستن به کنوانسیون برن (حمایت از حق مولف در آثار ادبی و هنری) است ...
از این کتاب تا امروز بیش از 10 ترجمه در کتابخانه ملی ثبت شده: «اجرام آسمانی»، «بانوان مهتاب»، «دختران مهتاب»، «دختران ماه»، «ماه خاتون‌ها»، «زنان ماه» و «بانوان ماه»... روند جامعه‌ای را با تمرکز بر زنان آن در یک دوره یکصد ساله بازنمایی کند. از این‌ رو شاخص‌ترین مساله «گفتمان نسل»هاست؛ گفتمانی که گذار شخصیت‌ها را از سنت به مدرنیته می‌نماید... در برزخ گذشته زندگی می‌کنند و گویی راه گریزی از آن ندارند ...
اولین کتاب دانشگاهی است که به جامعه‌شناسی اسلام و تا حدودی تشیع می‌پردازد... برخی معتقدند جامعه‌شناسی دین مربوط به مسیحیت است نه اسلام... در بنیادگرایی ما با دین بدون فرهنگ مواجهیم... مطالعه تحولات تاریخی و سازمانی روحانیت... جامعه‌شناسان فرانسوی ترجیح می‌دهند درباره قبایل استرالیا یا اسکیموها تحقیق کنند تا اینکه مسلمانان را موضوع تحقیق قراردهند ...
«سووشون» رمانِ تجاوز است، تجاوز به روح یک ملت... مردمی که مورد تجاوز قرار گرفته‌اند با تجاوزگران هم‌داستان می‌شوند... همه زن‌ها حتی چهره‌های منفی مثل «عزت‌الدوله» هر یک به‌نوعی وجوه گوناگونِ ستمدیدگی، بی‌پناهی، ناکامی و تحملِ زن ایرانی را به نمایش می‌گذارند... می‌خواستم بچه‌هایم را با محبت و در محیط آرام بزرگ کنم اما الان با کینه بزرگ می‌شوند...هر هفته نان و خرما به دیوانه‌خانه و زندان می‌فرستد... تاریخ در این رمان لَق نمی‌زند یعنی آدم‌ها از بستر واقعی برخاسته‌اند ...